حدودن دو ماه پیش پلاس را بستم از ترس مادرم، امروز فکر کردم دوست دارم یک جای دیگر باشد غیر از وبلاگ که بیشتر بنویسم و جایی جز پلاس به ذهنم نرسید. وقتی دوباره اکتیو کردم تمام نوشتههای قبلی، آیتمهای شر شده وعکسها محو شده بودند و من خوشحال از این معجزه نوشتم از اینکه گذشتهام اینجا پاک شده خوشحالم. حواسم بود حس واقعیام را بنویسم و حالا که چند ساعت میگذرد هنوز هم مطمئنم حسم همان خوشحالی بود از این که دیگر لازم نیست از فوضولیهای مادرم بترسم.
لپتاپ را خاموش کرده بودم تا بخوابم، تنهایی خوابیدن برایم سخت است اما حوصله لوسبازی و غرغر ندارم. همینطور که غلت میزدم به سوسکی که نیم ساعت پیش با خاکانداز جلو در دستشویی کشتم فکر میکردم و به رومیزی میز چوبی خانهای که قرار است با رامین بگیریم و ته همهشان جملهی توی پلاس بود.
لابد آدمهای مختلفی با عینک، پشت میز کامپیوتر قدیمی خانهشان در حالی که جمله را میخوانند پوزخند میزنند و با ژست پیشکسوتان فوتبال رو به من میگویند "با رویش ناگزیر جوانه چه میکنی؟" حالا این رویش ناگزیر از دو طرف حرصم را درمیآورد که یک سرش به اینجا ربط دارد. فکر کردم بروم توی پلاس بنویسم منظورم از خوشحالی چیست و بعد فکر کردم توهم بیخودی زدم و کسی به جمله فکر هم نمیکند با این حال نتوانستم خودم را راضی کنم که توضیح ندهم وننویسم.
در واقع خواستم مچ خودم را بگیرم ببینم از یک چیزهایی فرار میکنم یا نه! من به اشتباهاتم فکر میکنم و این فکر کردن درد دارد چون دوست دارم اشتباه نکنم اما باز هم کارهایی میکنم که خودم از تصور خودم در آن لحظه حالم به هم میخورد اما در نهایت فرار نمیکنم، صحنهای که رفتار اشتباهم در آن رخ داد را برای خودم با جزییات بازسازی میکنم، دست از خودفریبی و انکار برمیدارم، به خودم و گاهی به آدم دیگری حتی اعتراف میکنم، مدتی درد میکشم از یادآوری مدامش بعد کمکم دربارهاش راست میگویم و با سرعت خیلی کم یاد میگیرم چطور در مواقع مشابه همچین اشتباهی نکنم.
سر آدمها و خاطرات هم همین بلا میآید. اوایل از دست دادن سخت است، یک صحنه هزار بار توی مغز آدم تکرار میشود و آدم از فکر این که دیگر چیزی با این کیفیت را تجربه نمیکند محکم به صورت خودش چنگ میزند. زمان همین طور میگذرد و آدم تبدیل میشود به صورتی زخمی. برای من این طوری بود که بلاخره از صورت زخمی و چنگ زدن خسته شدم و فکر کردم برای نقش آدمی که تا ابد در غم از دست دادن میسوزد خیلی کیری و نامناسبم و شروع کردم چنگ نزدن و فقط درد کشیدن، از درد کشیدن خسته شدم و شروع کردم دست از یادآوری خاطراتی که دردم را زیاد میکردند برداشتن، دست از یادآوری خاطرات که برداشتم صحنه بازی عوض شد. یک مدت گیج بودم اما بلاخره فهمیدم. خودآزاری با یک سری خاطرات دم دستی که از بس گل و پروانه گوشه و کنارشان چسبانده بودم شبیه بهشت موعود شده بودند. بیخیال دروغ گفتن به خودم که شدم دیدم وسط تکتک خاطراتی که روزی حسرت از دست دادنشان جرم داد چیزهای بامزه و خندهدار و خجالتآوری پیدا میشود که میتوانند بیشتر از قسمت احساساتی قضیه درگیرم کنند. این طوری شد که خاطرات عاشقانه دردناک برایم تبدیل به خاطرات بامزه با تم لوسبازی شدند و من دیگر از فکر کردن بهشان نترسیدم. آدمهای دوست داشتنی هم با وضعیتی مشابه اول تبدیل به موجودات نفرتانگیز و کمکم تبدیل به موجوداتی عادی مثل بقیه آدمها شدند.
اگر بتوانم این سیستم را همینطور روی خودم پیاده کنم بیشتر خودم را دوست دارم.
لپتاپ را خاموش کرده بودم تا بخوابم، تنهایی خوابیدن برایم سخت است اما حوصله لوسبازی و غرغر ندارم. همینطور که غلت میزدم به سوسکی که نیم ساعت پیش با خاکانداز جلو در دستشویی کشتم فکر میکردم و به رومیزی میز چوبی خانهای که قرار است با رامین بگیریم و ته همهشان جملهی توی پلاس بود.
لابد آدمهای مختلفی با عینک، پشت میز کامپیوتر قدیمی خانهشان در حالی که جمله را میخوانند پوزخند میزنند و با ژست پیشکسوتان فوتبال رو به من میگویند "با رویش ناگزیر جوانه چه میکنی؟" حالا این رویش ناگزیر از دو طرف حرصم را درمیآورد که یک سرش به اینجا ربط دارد. فکر کردم بروم توی پلاس بنویسم منظورم از خوشحالی چیست و بعد فکر کردم توهم بیخودی زدم و کسی به جمله فکر هم نمیکند با این حال نتوانستم خودم را راضی کنم که توضیح ندهم وننویسم.
در واقع خواستم مچ خودم را بگیرم ببینم از یک چیزهایی فرار میکنم یا نه! من به اشتباهاتم فکر میکنم و این فکر کردن درد دارد چون دوست دارم اشتباه نکنم اما باز هم کارهایی میکنم که خودم از تصور خودم در آن لحظه حالم به هم میخورد اما در نهایت فرار نمیکنم، صحنهای که رفتار اشتباهم در آن رخ داد را برای خودم با جزییات بازسازی میکنم، دست از خودفریبی و انکار برمیدارم، به خودم و گاهی به آدم دیگری حتی اعتراف میکنم، مدتی درد میکشم از یادآوری مدامش بعد کمکم دربارهاش راست میگویم و با سرعت خیلی کم یاد میگیرم چطور در مواقع مشابه همچین اشتباهی نکنم.
سر آدمها و خاطرات هم همین بلا میآید. اوایل از دست دادن سخت است، یک صحنه هزار بار توی مغز آدم تکرار میشود و آدم از فکر این که دیگر چیزی با این کیفیت را تجربه نمیکند محکم به صورت خودش چنگ میزند. زمان همین طور میگذرد و آدم تبدیل میشود به صورتی زخمی. برای من این طوری بود که بلاخره از صورت زخمی و چنگ زدن خسته شدم و فکر کردم برای نقش آدمی که تا ابد در غم از دست دادن میسوزد خیلی کیری و نامناسبم و شروع کردم چنگ نزدن و فقط درد کشیدن، از درد کشیدن خسته شدم و شروع کردم دست از یادآوری خاطراتی که دردم را زیاد میکردند برداشتن، دست از یادآوری خاطرات که برداشتم صحنه بازی عوض شد. یک مدت گیج بودم اما بلاخره فهمیدم. خودآزاری با یک سری خاطرات دم دستی که از بس گل و پروانه گوشه و کنارشان چسبانده بودم شبیه بهشت موعود شده بودند. بیخیال دروغ گفتن به خودم که شدم دیدم وسط تکتک خاطراتی که روزی حسرت از دست دادنشان جرم داد چیزهای بامزه و خندهدار و خجالتآوری پیدا میشود که میتوانند بیشتر از قسمت احساساتی قضیه درگیرم کنند. این طوری شد که خاطرات عاشقانه دردناک برایم تبدیل به خاطرات بامزه با تم لوسبازی شدند و من دیگر از فکر کردن بهشان نترسیدم. آدمهای دوست داشتنی هم با وضعیتی مشابه اول تبدیل به موجودات نفرتانگیز و کمکم تبدیل به موجوداتی عادی مثل بقیه آدمها شدند.
اگر بتوانم این سیستم را همینطور روی خودم پیاده کنم بیشتر خودم را دوست دارم.
چرا و پرسیدن توی کار من نیست
پاسخ دادنحذفنه که تو گفته باشی هست
چون خودم وقتی داشتم میخوندم چند تا چرا اومد برام
بعد گفتم ساکت شو خفه
چرا و پرسیدن کار تو نیست
بلکه
لذت بردن از لخت بودن نویسنده وقتی که خودشو داره نشون میده
لذت بردن از صداقت کار تو هست
یا مثلن همین مثال زدن و تشبیه کردن صداقت با لخت بودن
کلن میدونی اینجوریه که هر چی لخت هست خوبه
و
تو لخت و صادق مینویسی
گروتسک هستی
ابزورد هم هستی
کاش زودتر اومده بودم درست نیست
خوشحالم که حالا اومدم درست است
من این همه نیستم:ی
حذفدر عین حال که میدونم هروقت کسی ازم تعریف میکنه همه چی برام بدتر میشه چون اون یه آدم بعد از تعریف در اغلب موارد موقع نوشتن بالا سرم دست به سینه نشسته و داره نگام میکنه اما بازم کیف میده.
خب این در مورد آدمی که ازت تعریف میکنه درسته
پاسخ دادنحذفمن کلن ادم نیستم
میتونی راحت تر باشی یا ناراحت تر یا اصلن تغییری نکنی
چهار و پنح، حرکاتتُ زیر نظر دارم ...برو درسته
پاسخ دادنحذفچه مشکوک شد همه چی:)))))))
حذف:))) خوبه که کاش یکی دیده بانی منو میکرد
حذفبابا من به خودم قبولوندم چارتا مخاطب دارم که اون چارتام میدونم کیان بعد تو میای با پروفایل "انونیموسم" به من میگی زیر نظر دارمت خب هول ورم داش دیگه:ی
پاسخ دادنحذفآخه انونیموسم خب،
پاسخ دادنحذفتو یه مسیر دست و پا میزنیم هول برت نداره آروم همین فرمون برو لحن زندگیت عوض شه یه نفس راحت بکشی بلکُم
خبرشم به ما بده
چشم:ی
حذف