توی کارهایی که یک روز فهمیدم از انجامشان لذت میبرم یک لحظه وجود دارد که همه چیز به قبل و بعد از آن لحظه تقسیم میشوند. مثلن وقتی شروع کردم به آشپزی از یک چیزهایی لذت میبردم، مثل قاطی کردن چیزها باهم، ترکیب کردن مزهها، خرد کردن و خود فعل خوردن، همینها باعث شد من به آشپزی ادامه بدهم اما یک روزی فکر کردم خب من از روی دست مادرم، مادرم از روی دست مادرش و همینطور تا ته آشپزی میکنیم اما چرا قرمهسبزی مامان و مامانبزرگ و من باهم فرق دارند، بعد حواسم جمع خیلی چیزهای دیگر شد و دیگر آشپزی فقط برایم لذت خرد کردن و مخلوط کردن نبود و من درگیر آزمون و خطا شدم. از آن روز آشپزی هر روز برایم جذابتر از قبل میشود .
چت کردن هم برایم فازی شبیه به آشپزی داشت، اوایل صرفن فهمیدن بود و از یک شبی من فهمیدم چقدر میتوانم از چت بودنم لذت ببرم و لذت بردن شروع شد. داستان خواندن وفیلم دیدن، کشف یک زبان دیگر را هم به این لیست اضافه میکنم.
مطمئنم نوشتن هم همچین خاصیتی دارد اما من هنوزنمیتوانم به درجه خوبی از لذت توی نوشتن برسم و دوست دارم زودتر این اتفاق بیفتد.
چت کردن هم برایم فازی شبیه به آشپزی داشت، اوایل صرفن فهمیدن بود و از یک شبی من فهمیدم چقدر میتوانم از چت بودنم لذت ببرم و لذت بردن شروع شد. داستان خواندن وفیلم دیدن، کشف یک زبان دیگر را هم به این لیست اضافه میکنم.
مطمئنم نوشتن هم همچین خاصیتی دارد اما من هنوزنمیتوانم به درجه خوبی از لذت توی نوشتن برسم و دوست دارم زودتر این اتفاق بیفتد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر