رامین نیست و زندگی خوش نمیگذرد. وقتی هست توی خانه ولو میشوم سریال میبینم، مجبورش میکنم کنارم بشیند و برایش داستان میخوانم، الاهه فیلم میآورد و فیلم میبینیم. صبح زود بیدار میشود برایم کیک میپزد، آشپزی میکنیم، خرید میرویم، شهر را میچرخیم برای شام و من مثل یک آدم عقدهای به تمام معنا هرچیزی که دلم بخواهد سفارش میدهم، هوس هر چیزی را که بکنم محال و دور نیست، میتوانم غرغر و گریه کنم و ده دیقه بعد همه چیز فراموش شود، میتوانم هرچیزی که توی مغزم میگذرد را بلند بگویم و نگران هیچی نباشم، چیزهای خندهدار پیدا میکنیم و همینطور بامزهبازی را کش میدهیم. کلن زندگیام با رامین بر دو اصل حال کردن و خندیدن میگذرد در حالی که حالا زندگیام بر اساس منتظر رامین ماندن و آدم مفیدی بودن میگذرد که خب خیلی کثافت است.
شب اول که زنگ زد رفتم توی دستشویی گریه کردم و دیشب یخچال را بغل کردم و گریه کردم. اولش فکر کردم یخچال بغل کردنم اداست اما بعدش دیدم واقعن لازم داشتم یک چیزی را بغل کنم و گریه کنم. وقتی تنها زندگی میکردم هزار بار تنهایی گریه میکردم و تخمم نبود اما خیلی وقت است بیشتر توی بغل گریه میکنم. بهبه چه زندگی زیبایی داشتم و گه زیادی میخوردم. الان دارم حسرتش را میخورم و یاد روزهایی میافتم که غرغر میکردم "این چه زندگی شده پاشو بریم مسافرت" و هیشکی نبود بزند توی دهنم.
زندگی تنهاییام هم آن قدری بد نیست چون وقتی مجبورم تنها باشم اصلن خودآزار و روانی نیستم و مدام به خودم حال میدهم. شب اول برای خودم لوبیاپلو درست کردم و دیروز هم کتلت، شب هم برای خودم از طرف رامین لواکر و نواربهداشتی خریدم. پریود نیستم، همینجوری از شکلش خوشم آمد و ادای رامین را درآوردم وقتی از چیزی خوشم میآید و ناز میکنم بعد برای خودم خریدمش تا رامین ناراحت نشود. این بازی خیلی خوب است، جز بهترین بازیهای من و رامین است. میرویم منیریه برای پوریا عینک فوتبال بخریم بعد من توی خیابان یهو عن میشوم، بدون برنامهریزی قبلی و ادا، رامین مجبورم میکند یک چیزی بخرم تا خوب شوم. زیاد این بازی انجام نمیشود چون من حواسم نیست برنامهریزی کنم برای بد شدن حالم اما وقتی انجام میشود تا یکی دو روز سرم با چیزی که خریدم گرم است و حالم خوب است.
شب اول که زنگ زد رفتم توی دستشویی گریه کردم و دیشب یخچال را بغل کردم و گریه کردم. اولش فکر کردم یخچال بغل کردنم اداست اما بعدش دیدم واقعن لازم داشتم یک چیزی را بغل کنم و گریه کنم. وقتی تنها زندگی میکردم هزار بار تنهایی گریه میکردم و تخمم نبود اما خیلی وقت است بیشتر توی بغل گریه میکنم. بهبه چه زندگی زیبایی داشتم و گه زیادی میخوردم. الان دارم حسرتش را میخورم و یاد روزهایی میافتم که غرغر میکردم "این چه زندگی شده پاشو بریم مسافرت" و هیشکی نبود بزند توی دهنم.
زندگی تنهاییام هم آن قدری بد نیست چون وقتی مجبورم تنها باشم اصلن خودآزار و روانی نیستم و مدام به خودم حال میدهم. شب اول برای خودم لوبیاپلو درست کردم و دیروز هم کتلت، شب هم برای خودم از طرف رامین لواکر و نواربهداشتی خریدم. پریود نیستم، همینجوری از شکلش خوشم آمد و ادای رامین را درآوردم وقتی از چیزی خوشم میآید و ناز میکنم بعد برای خودم خریدمش تا رامین ناراحت نشود. این بازی خیلی خوب است، جز بهترین بازیهای من و رامین است. میرویم منیریه برای پوریا عینک فوتبال بخریم بعد من توی خیابان یهو عن میشوم، بدون برنامهریزی قبلی و ادا، رامین مجبورم میکند یک چیزی بخرم تا خوب شوم. زیاد این بازی انجام نمیشود چون من حواسم نیست برنامهریزی کنم برای بد شدن حالم اما وقتی انجام میشود تا یکی دو روز سرم با چیزی که خریدم گرم است و حالم خوب است.
من در دو حالت آدم خوشبختی میشوم، یکی باشد که خیلی دوستم داشته باشد و روانی و تنبل نباشد، در دوران مانیا باشم و هیچ نازکشی نداشته باشم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر