قبلن یک جای شلوغ وبلاگ ننوشتم یعنی وقتی دورم شلوغ بود نیازی به نوشتن نداشتم و اگر هم داشتم آن قدر تنبل هستم که سرکوبش کنم و حسابی توی شلوغی گم شوم تا همه چیز یادم برود. بله من از روش فراموش کردن استفاده میکنم، نمیدانم از کی ولی همین حالا فهمیدم چقدر حواسم نیست و خودم و زندگیام را یک جوری ساختهام که همه چیز دارد فراموش میشود. فراموش کردن شاید درست نیست و جایگزین کردن بهتر است.
تصاویر زیادی از لحظههای زیادی از زندگیام تو مغزم جمع شده و حجم زیادی از این تصاویر مربوط به دو سال گذشته است. شاید چون حافظه تصویری آدم ظرفیت خاصی دارد و وقتی داده زیاد میشود شروع میکند پاک کردن بعضیها و هل دادن دادهها به پایین. شاید هم خاصیت دو سال گذشته است که این قدر تصویر دارند و شاید هم خاصیت سن و سال است که آدم همه چیز را در دورهای تصویری ثبت میکند. از تصاویر دو سال گذشتهی ذهنم فقط بعضی مکانها ثابت ماندهاند یعنی اگر بخواهم تصویر را دوباره به همان شکل قبل بسازم تقریبن محال است. هم آدمها عوض شدهاند هم من به تبعیت از تغییر شرایط تغییر کردهام و دادههای مغزم درباره خودم مدام در حال تغییر است.
نوعی از زندگی را تجربه میکنم که قبلن تجربه نکردم، زندگی با چند نفری که با هر کدامشان فقط شش ماه است آشنا شدهام. همه چیز این زندگی با قبل فرق دارد. قبلن جز خانوادهام مجبور به تحمل هیچ کس نبودم و خیلی راحت توی روابطم گند میزدم اما حالا آدمهایی وارد زندگیام شدهاند که فعلن خیال میکنم میخواهم مدتی بیشتر از روابط تخمی قبلم رابطههایمان را حفظ کنیم، مجبور نیستم خانوادهام را تحمل کنم، شهر زندگیام عوض شده و من احساسات جدیدی را تجربه میکنم.
تصاویر زیادی از لحظههای زیادی از زندگیام تو مغزم جمع شده و حجم زیادی از این تصاویر مربوط به دو سال گذشته است. شاید چون حافظه تصویری آدم ظرفیت خاصی دارد و وقتی داده زیاد میشود شروع میکند پاک کردن بعضیها و هل دادن دادهها به پایین. شاید هم خاصیت دو سال گذشته است که این قدر تصویر دارند و شاید هم خاصیت سن و سال است که آدم همه چیز را در دورهای تصویری ثبت میکند. از تصاویر دو سال گذشتهی ذهنم فقط بعضی مکانها ثابت ماندهاند یعنی اگر بخواهم تصویر را دوباره به همان شکل قبل بسازم تقریبن محال است. هم آدمها عوض شدهاند هم من به تبعیت از تغییر شرایط تغییر کردهام و دادههای مغزم درباره خودم مدام در حال تغییر است.
نوعی از زندگی را تجربه میکنم که قبلن تجربه نکردم، زندگی با چند نفری که با هر کدامشان فقط شش ماه است آشنا شدهام. همه چیز این زندگی با قبل فرق دارد. قبلن جز خانوادهام مجبور به تحمل هیچ کس نبودم و خیلی راحت توی روابطم گند میزدم اما حالا آدمهایی وارد زندگیام شدهاند که فعلن خیال میکنم میخواهم مدتی بیشتر از روابط تخمی قبلم رابطههایمان را حفظ کنیم، مجبور نیستم خانوادهام را تحمل کنم، شهر زندگیام عوض شده و من احساسات جدیدی را تجربه میکنم.
این آدمها با من فرق دارند. از من مفیدتر، شادتر، صلحطلبتر و امیدوارتر هستند. زندگی کلن برایشان یک شکل دیگریست انگار. مثلن من وقتی یک هفته توی آپارتمانشان میمانم بعدش اگر نروم یک روز خانه خودم با دندانهایم همه چیز را تکهتکه میکنم اما آنها با همه چیز راحت کنار میآیند و من را خیلی راحت به عنوان یک عضو پذیرفتهاند، عضوی که از طرف خودش عمرن پذیرفته شده نیست.
این زندگی برایم چیزهای جدیدی دارد. من فرصت این را دارم که سرنوشت یک نسبتهایی را خودم مشخص کنم فعلن. یعنی جوری برخورد کنم که انگار دوستانم هستند و یا خانوادهام و یا هیچکدام. ما کارهایی انجام میدهیم که با خانوادهام انجام نمیدهم و جاهایی میرویم که من با آنها نمیروم در عین حال طوری کنار هم زندگی میکنیم که دوستها کنار هم زندگی نمیکنند، یک جوری هم را تحمل میکنیم که فقط خانوادهها همدیگر را تحمل میکنند. من فهمیدهام که نباید به زور توی یکی از دستهها فرو کنمشان و فهمیدهام یا باید به روشهای سنتی یک دسته بسازم و نامگذاری کنم و اینها را به زور تویشان بچپانم و یا باید به صورت مدرن رهایشان کنم بگذارم بیدسته بمانند. از آنجایی که من خودم نه توی مدرنیته با سر فرو رفتهام و نه حسابی توی سنت غلت میخورم بهتر است بگذارم این ها برای خودشان هرجا میخواهند فرو بشوند و یا کلن نشوند. فکر میکنم قبلن بس که برای همه چیز قالب تعریف میکردم به همه چیز گند زدم. چه کثافتی، دنیایی پر از قالب و صفت. همهی آدمهای یا توی قالبهای کیری من جا میگرفتند و یا صفتی کیری دنبال اسمشان میدوید، بزرگترین، بهترین،نزدیکترین.
از گذشته خودم تا همین یک ساعت پیشم میتوانم بالا بیاورم. توانایی این را دارم که به همین یک ساعت پیش خودم فکر کنم و اوق بزنم. رفتارم، نگاهم، مدل نشستن و نگاه کردن و فکر کردنم را به یاد بیاورم و یک کثافتی از توی هر کدام بیرون بکشم و حالم را از خودم به هم بزنم. این هم دلیل دیگری برای فراموشی شده شاید.
دوست داشتم کنترل فعل فراموش کردن دست خودم بود اما نیست و اگر بخواهم یک چیزهایی را فراموش نکنم باید با چنگ و دندان بهشان بچسبم و روزی هراز بار به زور بکشمشان جلوی چشمم. دوست داشتم میتوانستم هر وقت میخواهم یک اطلاعاتی را از لحظه خاصی وارد کنم و کل لحظه قلمبه برایم ظاهر شود اما مغزم دارد دچار فراموشی میشود و من هم روز به روز یک آدم دیگری میشوم از بس یک چیزهای جدیدی از خودم توی ذهنم ظاهر میشود.
از گذشته خودم تا همین یک ساعت پیشم میتوانم بالا بیاورم. توانایی این را دارم که به همین یک ساعت پیش خودم فکر کنم و اوق بزنم. رفتارم، نگاهم، مدل نشستن و نگاه کردن و فکر کردنم را به یاد بیاورم و یک کثافتی از توی هر کدام بیرون بکشم و حالم را از خودم به هم بزنم. این هم دلیل دیگری برای فراموشی شده شاید.
دوست داشتم کنترل فعل فراموش کردن دست خودم بود اما نیست و اگر بخواهم یک چیزهایی را فراموش نکنم باید با چنگ و دندان بهشان بچسبم و روزی هراز بار به زور بکشمشان جلوی چشمم. دوست داشتم میتوانستم هر وقت میخواهم یک اطلاعاتی را از لحظه خاصی وارد کنم و کل لحظه قلمبه برایم ظاهر شود اما مغزم دارد دچار فراموشی میشود و من هم روز به روز یک آدم دیگری میشوم از بس یک چیزهای جدیدی از خودم توی ذهنم ظاهر میشود.
خیلی وقت نیست که فهمیدم یک چیزهایی دارند فراموش میشوند و از همان موقع هول برم داشته و شروع کردهام مقاومت کردن که خیلی هم فایده ندارد. همین وبلاگ نوشتن هم نوعی مقاومت کردن است، نشستهام وسط هال، المپیک به یک آدمهایی در ژیمناستیک مدال میدهند، دو نفر روبرویم سریال میبینند، یک نفر خواب است و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و من نه غم دارم، نه افسردهام نه شاد و نه هیچ حس بارز دیگری در من وجود دارد. قبل از این یک جاها و لحظههای مخوفی وبلاگ مینوشتم که یاداوری بعضیهاشان مو به تنم سیخ میکند.
نشستم وبلاگ مینویسم که یادم نرود دارم فراموش میکنم؟ به خودم دلداری بدهم که نه تو فراموش نمیکنی؟ بعدن به خودم تقلب بدهم؟ کاش لااقل حرکت علمی باشد این نوشتن و واقعن مبارزهای علیه فراموشی.
نشستم وبلاگ مینویسم که یادم نرود دارم فراموش میکنم؟ به خودم دلداری بدهم که نه تو فراموش نمیکنی؟ بعدن به خودم تقلب بدهم؟ کاش لااقل حرکت علمی باشد این نوشتن و واقعن مبارزهای علیه فراموشی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر