رامین رسیور آورد و مجبورم کرد ماهواره علم کنم، خودم خیلی راضی نبودم چون بیشتر وقتها نیستم و دلم نمیآمد این همه پول برای یک مشت کسشر سرگرمکننده بدهم اما خر شدم و دادم و حالا صد و پنجاه تا شبکه کنار هم ردیف کردهام و زندگیام شبیه زندگی مامان شده.
همه چیز بهتر است، درسها پاس شدند، کارم تا یکی دو هفته دیگر شروع میشود. از همه مهمتر حالم است، حالم خیلی بهتر شده. کمتر عصبی میشوم خیلی از چیزهایی که قبلن اذیتم میکردند حالا تخمم نیستند. کارهای وحشتناکی که انجام میدادم هر روز کمتر میشوند، آنقدر حالم از بعضی کارهای گذشتهام به هم میخورد که فکر انجامشان به سرم نمیزند اما یک چیزهایی هم هنوز سر جایشان باقی ماندهاند.
از صب تلوزیون روی یک کانال ایرانی مانده، آهنگهای قدیمی پخش میکند. دوست دارم، موقع کار کردن با این آهنگها فاز میگیرم و خودم را در معرض احساسات مختلف قرار میدهم. یاد کار کردن مامان میافتم و آواز خواندنهایش. تو حمام پتو میشستم یکهو صدای مهستی آمد، صدای مهستی نبود صدای مامان بود چون من حتی نفس کم آوردنش را هم حس کردم.
یک آهنگهایی یعنی مامان با پیراهن آستین حلقهای گلدار وقتی از توی آشپزخانه میدود توی بالکن. صدای پای مامان با صدای پای همه فرق دارد، پاهایش ظریف است اما پاشنههایش را محکم روی زمین میکوبد، وقتی راه میرود یکجور آهنگ خاصی دارد قدم هایش، آهنگی که من از شنیدنش استرس میگیرم.
مامان یکی از آن چیزهاییست که همیشه سر جایش باقی میماند. وقتی شمال بودم دعوای بدی بینمان اتفاق افتاد بعد از آن تصمیم گرفتم شکل رابطه را عوض کنم، دیگر روزی یک بار بهش زنگ نمیزنم چون در توانم نیست روزی یک ساعت به غرغرهایش گوش کنم و قربانصدقهاش بروم و بهش امیدی بدهم که خودم هم ندارمش. بودن کنار مامان حالم را بد میکند، چون تمام رفتارهایی که برای کنار گذاشتنشان جان میکنم و زجر میکشم را توی رفتارهایش میبینم و از فکر کردن به بیماریهای مشترکمان به گا میروم. همین یک ماه پیش توی کمد دیواری اتاق خواب پای تلفن برای رامین زار میزدم که میخواهم مامانم را خوشبخت کنم اما توانش را ندارم. میخواستم خوشبختش کنم، میخواستم به آرزوهایی که بهشان نرسیده برسانمش، به زور. میخواستم همان بچهای شوم که دوست داشت خواهر و برادرهایم بشوند اما نشدند، میخواستم من همه را یک جا بشوم. به جای خواهر و برادرهایم قربان صدقهاش میرفتم، ازش تعریف میکردم، بغلش میکردم، باهاش حرف میزدم. دوست داشتم احساس تنهایی را به زور ازش بگیرم اما نمیتوانستم، بدیهی بود که نمیتوانستم اما من باز هم خودم را جر میدادم. وقتی به کارهایی که برایمان انجام میداد فکر میکردم دلم میخواست دست از همه زندگیام بکشم، برگردم کنارش زندگی کنم و هر روز و هر دقیقه خوشحالش کنم.
آخرین دعوا اما همه چیز را برای من بهتر کرد، بدترین دعوایی بود که تا به حال بینمان اتفاق افتاد. بعد از دعوا تا شب گریه کردم، مامان باورش نمیشد من برای موضوعی به آن کسشری این طور داغون شوم اما من اصلن حواسم نبود دعوا سر چی بود. دو هفته برای امتحانها شمال مانده بودم و آن روز بلاخره سر یک موضوع کسشر ترکیده بودم. همهی آن روز خاطرات بچگیام یادم آمد و برای خودم که آنقدر وحشتناک ذره ذره کنار مادرم روانی شدم گریه کردم.
مامان برای من سمبل تمام لوسبازیها و ناز کردنهاست، برای همین تا خرتناق از لوسبازی حالم به هم میخورد در عین حال خودم هم لوسم. همیشه با گریه و لوسبازی به همه چیز رسیده. سی و چند سال است پدرم وظیفه لوس کردن مادرم را به عهده گرفته و به شدت از پسش خوب برآمده و خیلی شیک کمکش کرده تا از ماها یک مشت آدمِ لوس و ضعیف بسازد. کسی نباید بهش بگوید تو، کسی نباید خلاف میلش کاری بکند، کسی نباید به خاطر اشتباهاتش بهش تذکر دهد چون آن وقت آدم لوس و نازنازی میشود اژدها و همه را میبلعد. او واقعن لازم ندارد ببلعد، کاری میکند که خودت خودت را ببلعی. خودزنی بزرگترین ابزار مادرم برای رسیدن به تمامی خواستههایی بوده که با گریه و لوسبازی بهشان نرسیده. فداکاری و مهربانی اگزجره، بدبینی مفرط، بیثباتی، بیمنطقی، هرچیزی که توی خودم میبینم ده برابرش توی مامان وجود دارد.
حالا مطمئنم حسی که تمامی این سالها نسبت به مادرم داشتم دلسوزی مفرط بوده. هنوز هم دلم برایش میسوزد که هیچ راه دیگری برای رسیدن به خواستههایش بلد نیست، که نمیتواند حقایق را بپذیرد، نمیتواند تنهایی خوشحال باشد اما این را هم خوب میدانم که زندگی مادرم آن قدری که به نظر من غمگین است به نظر خودش نیست.
همه چیز بهتر است، درسها پاس شدند، کارم تا یکی دو هفته دیگر شروع میشود. از همه مهمتر حالم است، حالم خیلی بهتر شده. کمتر عصبی میشوم خیلی از چیزهایی که قبلن اذیتم میکردند حالا تخمم نیستند. کارهای وحشتناکی که انجام میدادم هر روز کمتر میشوند، آنقدر حالم از بعضی کارهای گذشتهام به هم میخورد که فکر انجامشان به سرم نمیزند اما یک چیزهایی هم هنوز سر جایشان باقی ماندهاند.
از صب تلوزیون روی یک کانال ایرانی مانده، آهنگهای قدیمی پخش میکند. دوست دارم، موقع کار کردن با این آهنگها فاز میگیرم و خودم را در معرض احساسات مختلف قرار میدهم. یاد کار کردن مامان میافتم و آواز خواندنهایش. تو حمام پتو میشستم یکهو صدای مهستی آمد، صدای مهستی نبود صدای مامان بود چون من حتی نفس کم آوردنش را هم حس کردم.
یک آهنگهایی یعنی مامان با پیراهن آستین حلقهای گلدار وقتی از توی آشپزخانه میدود توی بالکن. صدای پای مامان با صدای پای همه فرق دارد، پاهایش ظریف است اما پاشنههایش را محکم روی زمین میکوبد، وقتی راه میرود یکجور آهنگ خاصی دارد قدم هایش، آهنگی که من از شنیدنش استرس میگیرم.
مامان یکی از آن چیزهاییست که همیشه سر جایش باقی میماند. وقتی شمال بودم دعوای بدی بینمان اتفاق افتاد بعد از آن تصمیم گرفتم شکل رابطه را عوض کنم، دیگر روزی یک بار بهش زنگ نمیزنم چون در توانم نیست روزی یک ساعت به غرغرهایش گوش کنم و قربانصدقهاش بروم و بهش امیدی بدهم که خودم هم ندارمش. بودن کنار مامان حالم را بد میکند، چون تمام رفتارهایی که برای کنار گذاشتنشان جان میکنم و زجر میکشم را توی رفتارهایش میبینم و از فکر کردن به بیماریهای مشترکمان به گا میروم. همین یک ماه پیش توی کمد دیواری اتاق خواب پای تلفن برای رامین زار میزدم که میخواهم مامانم را خوشبخت کنم اما توانش را ندارم. میخواستم خوشبختش کنم، میخواستم به آرزوهایی که بهشان نرسیده برسانمش، به زور. میخواستم همان بچهای شوم که دوست داشت خواهر و برادرهایم بشوند اما نشدند، میخواستم من همه را یک جا بشوم. به جای خواهر و برادرهایم قربان صدقهاش میرفتم، ازش تعریف میکردم، بغلش میکردم، باهاش حرف میزدم. دوست داشتم احساس تنهایی را به زور ازش بگیرم اما نمیتوانستم، بدیهی بود که نمیتوانستم اما من باز هم خودم را جر میدادم. وقتی به کارهایی که برایمان انجام میداد فکر میکردم دلم میخواست دست از همه زندگیام بکشم، برگردم کنارش زندگی کنم و هر روز و هر دقیقه خوشحالش کنم.
آخرین دعوا اما همه چیز را برای من بهتر کرد، بدترین دعوایی بود که تا به حال بینمان اتفاق افتاد. بعد از دعوا تا شب گریه کردم، مامان باورش نمیشد من برای موضوعی به آن کسشری این طور داغون شوم اما من اصلن حواسم نبود دعوا سر چی بود. دو هفته برای امتحانها شمال مانده بودم و آن روز بلاخره سر یک موضوع کسشر ترکیده بودم. همهی آن روز خاطرات بچگیام یادم آمد و برای خودم که آنقدر وحشتناک ذره ذره کنار مادرم روانی شدم گریه کردم.
مامان برای من سمبل تمام لوسبازیها و ناز کردنهاست، برای همین تا خرتناق از لوسبازی حالم به هم میخورد در عین حال خودم هم لوسم. همیشه با گریه و لوسبازی به همه چیز رسیده. سی و چند سال است پدرم وظیفه لوس کردن مادرم را به عهده گرفته و به شدت از پسش خوب برآمده و خیلی شیک کمکش کرده تا از ماها یک مشت آدمِ لوس و ضعیف بسازد. کسی نباید بهش بگوید تو، کسی نباید خلاف میلش کاری بکند، کسی نباید به خاطر اشتباهاتش بهش تذکر دهد چون آن وقت آدم لوس و نازنازی میشود اژدها و همه را میبلعد. او واقعن لازم ندارد ببلعد، کاری میکند که خودت خودت را ببلعی. خودزنی بزرگترین ابزار مادرم برای رسیدن به تمامی خواستههایی بوده که با گریه و لوسبازی بهشان نرسیده. فداکاری و مهربانی اگزجره، بدبینی مفرط، بیثباتی، بیمنطقی، هرچیزی که توی خودم میبینم ده برابرش توی مامان وجود دارد.
حالا مطمئنم حسی که تمامی این سالها نسبت به مادرم داشتم دلسوزی مفرط بوده. هنوز هم دلم برایش میسوزد که هیچ راه دیگری برای رسیدن به خواستههایش بلد نیست، که نمیتواند حقایق را بپذیرد، نمیتواند تنهایی خوشحال باشد اما این را هم خوب میدانم که زندگی مادرم آن قدری که به نظر من غمگین است به نظر خودش نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر