توی رابطه قبلی فکر میکردم اگر از دستش بدهم به گا میروم اما از دست دادم و به گا نرفتم و حالا وقتی خیلی همه چیز خوب و خوشحال است دلم میخواهد فکر کنم ته خوشحالی عالم همین جاست و اگر نباشد به گا میروم اما مطمئنم کس محض است و اگر این رابطه و این روزها تمام شوند من بازهم روزهای خوب و خوشحالی خواهم داشت. خب آدم باید از این موضوع خوشحال باشد اما من نیستم دوست دارم دو دستی بچسبم به چیزهایی که دارم و برای نگه داشتنشان تلاش کنم در حالی که نمیکنم و نمیتوانم اینقدر احمق باشم. میدانم یک روز همه اینها تمام میشوند و من بعد از کمی درد دوباره مشابهشان و شاید با کیفیت متفاوت از اینها را تجربه میکنم. خندهدار است که من دوست دارم حسم این طور نبود و میتوانستم به اندازه کافی توی یک چیزهایی فرو بروم. دلم میخواهد همان آدم قبل بودم که یک شبهایی توی رختخواب به آدمی که کنارش خوابیده بودم با بغض میگفتم "زندگی من بدون تو کثافت محضه" و واقعن باور داشتم که در نبودش زندگیام کثافت است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر