شدهام یک زنِ خانهدار. با این تفاوت که خودم این خانهداری را انتخاب کردم. یعنی اینطور نبوده که شوهر کنم و بعد بیکار باشم و فقط خانهداری کنم. یک چیزی را این روزها نگفتم چون ترسیدم همه بریزند سرم و جرم بدهند. اما حالا میگویم، چند روز است از تمامِ کارهایم استعفا دادم. تورو خدا نیایید بپرسید چرا و خوشی زده زیر دلت و این حرفها. آن چنان هم بیکار نیستم، کلی کار دارم که تویِ خانه انجام میدهم. مصاحبه میگیرم و گزارش مینویسم. پولش هم خوب است، خیلی بهتر از پولِ روزنامه و اینها. در ضمن هروقت اراده کنم میتوانم دوباره یک کاری بیرون از خانه بگیرم چون میم خیلی هوایم را دارد و هر روز زنگ میزند و پیشنهاد یک کارِ جدید میدهد. مدام میگوید هروقت خواستی بگو سه سوت برایت کار جور میکنم. یک کم بلف میزند. سه سوت که نه ولی بلاخره یک جایی دستم را بند میکند. این چند جا هم خودش برایم جور کرد. اما من به این زودیها نمیخواهم بروم سرکارِ بیرون از خانه. اینکه یک کارِ ثابتِ توی خانه دارم حالم را بهتر کرده. هروقت بخواهم میخوابم، هر وقت بخواهم بیدار میشوم. اوقاتِ بیکاری کتاب میخوانم، فیلم میبینم، آشپزی میکنم، گردگیری و از این جور کارها. فعلن خانهداری حسابی کیف دارد. الاهه را مسخره کردم و حالا سر خودم آمد. حالا که کارِ دانشگاهم درست شده و از بهمن میروم دانشگاه این کار برایم خوب است. هم وقت میکنم دانشگاه بروم و هم کار کنم.
توی این خانه، خانهداری کیف دارد. خانهی پرنور و گرم و ساکت. تویِ یک خیابانِ پر و پیمان که قدم به قدم مغازههای جورواجور است. از قصابی و نانوایی و سوپرمارکت گرفته تا بوتیک و اسباببازی فروشی و یک جایی که فقط قهوه میفروشد و وقتی از جلویش رد میشوی دلت میخواهد همان جا ساعتها بشینی و فقط بو بکشی. کبابی و لوازم آرایشی و داروخانه و قنادی هم هست. آها یک جایی هم هست که آفتابه لگن میفروشد، این مغازه اتفاقن مغازه مورد علاقه من است. همه چیز دارد. سبدهای رنگارنگ، تی، سطلِ آشغالِ پلاستیکی، از این سرپوشهایی که روی چاهِ حمام میگذارند. هر وقت بیرون میروم بیخود میروم جلوی مغازه و زل میزنم به آفتابهها، آخه من یک نوستالژیِ خوبی نسبت به آفتابه دارم.
روزها که بیدار میشوم پشتِ میزِ چوبیام مینشینم، ایمیلها را چک میکنم، تیترِ اخبار را که هنوز تویِ گودرِ خاموش توی یک فولدرِ جدا دستهبندی شدهاند میخوانم و اگر وبلاگهایی که دوست دارم آپ شده باشند میخوانم. خبرهای خبرگزاری را روی کارتابل میگذارم تا آزاده از خبرگزاری منتشرشان کند. بعد بهش زنگ میزنم که بگوید امروز با کی گفتوگو بگیرم و موضوعِ گزارش چی باشد. بعدتر میم زنگ میزند و یک ساعت خَرَم میکند و یک عالمه مصاحبه میریزد سرم و میگوید اصلن همین حالا پولش را به حسابت میریزم. واقعن هم میریزد تا مجبورم کند کارها را انجام دهم. بعدتر گلدانها را آب میدهم. زیرِ کتری را روشن میکنم به مامان زنگ میزنم و قربانصدقهاش میروم و به غرغرهایش که از افسردگی است گوش میکنم و مدام مسخرهبازی درمیاورم تا بخندد. چایی میخورم، سیگار میکشم، شماره تلفنها را درمیاورم تا شروع کنم به مصاحبه گرفتن. بعضی وقتها هوس میکنم بروم توی خیابان بگردم و اصولن یک دستمال کاغذی چیزی بخرم. آنقدر دستمال توالت خریدم کمد پر از دستمال است چون دق میکنم یک روز دستمال نباشد و مجبور شوم بدونِ دستمال جیش کنم. از در که خارج میشوم با خودم شرط میبندم تا جلوی در سبزِ برسم در خانه پشتِ سرم بسته میشود، بعضی روزها برنده میشوم و بعضی روزها میبازم.سرِ کوچه مثلِ پیرمردها جلویِ کیوسکِ روزنامهفروشی میایستم و تیترِ روزنامهها را میخوانم، یک روزهایی بالایی میروم و یک روزهایی پایینی. روزهایی که بالایی میروم برای ناخنک زدنِ کباب ترکیِ سرِ خیابان است. یک شب که داشتم کبابترکی میخریدم به آقایِ کبابترکی فروش گفتم یک روزهایی وسوسه میشوم ناخنک بزنم، بعد خندید و گفت مغازه خودتان است آبجی بعد یک قدری با من لاس زد. در واقع خودفروشی میکنم، برای یک ناخنکِ کوچک زدن بعضی وقتها میگذارم آقای کبابترکی فروش بامن لاسِ کوچکی بزند. بعد به خانه برمیگردم و تصمیم میگیرم نهار چی بخورم، از آنجایی که توی رژیمم فرو رفتهام و کلن گشنهم نمیشود یک چیزِ معمولی حاضر میکنم. بعدتر ظرفها را میشورم و اگر لباسها را شسته باشم و خشک شده باشند جمع میکنم. الکی دستمال دست میگیرم و ادای زنهایِ خانهدارِ حرفهای را درمیاورم و روی تلوزیون و میز و کابینت را تمیز میکنم. ساعتِ یک، دو شروع میکنم مصاحبه گرفتن. یکی دو ساعت معمولن طول میکشد. آها یادم رفت. وسط همه اینکارها یا موجهای مختلفِ تهرانزیت را گوش میکنم یا یک آهنگی که هوس دارم. هیهی توئیت هم میکنم. وبلاگ میخوانم و وبلاگ مینویسم. بعد از مصاحبهها یک کوچولو میخوابم و بعدش کتاب میخوانم و اگر حوصله داشته باشم فیلم میبینم. بعدتر تصمیم میگیرم شام چی بخورم و دوباره چون رژیم دارم اغلب ساعت هفت اینها شام میخورم. بعد از شام وقتِ یک دلِ سیر اینترنت کردن است. بعد میروم سراغِ کتاب و همینطور که لپتاپ کنارم هست یک کم میخوانم و یک کم چت میکنم. آها راستی از صبح که بیدار میشوم تا شب چندبار هم در این فاصلهها با یاسمن گزارشِ روز را رد و بدل میکنیم. شب هم خیلی زود توی رختخواب ولو میشوم و اصولن خیلی کارها را همان تو انجام میدهم، خواندن، نوشتن، چت، موزیک، تلفن، پیاده کردن مصاحبهها.
این چند روز یک حالِ خوبی داشت. حتی همان روز که آن پستِ وحشتناک را نوشتم و از گریه پاره شدم و دیشب که مست کردم و امشب که آن یک نفر که انگار دوستش دارم غم داشت و چندبارِ دیگر که یک لحظههایی به گا رفتم. نمیدانم، شاید یک هفته بعد تارخ انقضایِ این مدل زندگی هم برایم تمام شود و دوباره بشوم همان آدمِ کارمند و کافه برو و مدام خسته. میدانید دیگر، من آدمِ نامتعادل و فلان و داغونی هستم و هر روز دوست دارم یک مدلِ جدید از زندگی را تجربه کنم، مطمئنا اگر موقعیتش را داشتم یک روزهایی میرفتم کوهنورد میشدم، فردا آرایشگر، یک روزهایی لابد یک جوانِ عاصی که میخواهد نویسندهی خفنی شود و فردا یک شاعرِ عاشقپیشه و خلاصه بیگی برو تا ته. البته الان هم موقعیتِ اینها هست اما من شاید تخمش را ندارم و به خاطرِ قرصهایم یک قدری نوساناتم کنترل میشود.
تنها زندگی کردن خیلی خوب است، خانهی پرنور و گرم داشتن خیلی خوب است، آنقدر که به الاهه دروغ میگویم خوب نیستم که کافه نروم. در این روزها حتی دوست ندارم یک نفر از در بیاید تو و کلید را بزند و خانه روشن شود. همین تنهایی را ترجیح میدهم. نورِ شبهای خانه را دوست دارم. یک چیزِ خوبی خریدهام که اسمش لوستر نیست، یک مکعبِ نارنجی با طرحهای عجیب است که از سقف آویزان میشود و تویش لامپ میخورد و وقتی روشن میکنی فقط همین میزِ چوبی را روشن میکند و بقیه جاها یکجورِ تاریکِ خوبی میشوند. یک آباژورِ نارنجی هم خریدم که گذاشتهام روی میزِ کنار مبل، یکوقتهایی آن را هم روشن میکنم تا خیلی به خودم حال بدهم. چقدر حالم یکوقتهایی خوب است، خودم هم باورم نمیشود این منم که حتی از تنهایی هم لذت میبرم. البته روزهایی که خوبم خیلی مواظبِ خودم هستم، سراغِ عکسها نمیروم و توی یک چیزهایی سرک نمیکشم تا یادش بیفتم. در آن روزها حتی اگر دلتنگ باشم و موزیکِ غمدار گوش کنم و اینجا چسناله کنم باز هم تهتهش خوبم.آها این را امشب منتشر نمیکنم چون میترسم حالتان از من به هم بخورد و دیگر نیایید توی این وبلاگ، میگذارم فردا.
اگر آخرش بگویم اینجا بهارشیراز، آی لاو یو پیام سی و لبخندِ گشادِ شهرهطور بزنم،همه چیز کامل میشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر