۰۵ آذر ۱۳۹۰
یه دکمهیی باشه، قرمز قد یه فندق وسط یا عالمه دکمه زرد و سبز و سفید رو در یخچال، دکمه رو فشار بدی در یخچال وا شه یه گازی با فشار خارج شه پرتت کنه یه جا وسط یه زندگی دیگه. نه زندگیای ماها، نه، اصن یه دنیای دیگه، یه جا که اینجا نباشه، شب و روز نداشه باشه، خورشید از اینور درنیاد، حتا نداشه باشه، منبع نورش یه چی دیگه باشه، آسمون بالا سرت نباشه مثلن یه جایی بغلت باشه، بعد اگه خاسی حال و هوات عوض شه سرتو بکنی تو آسمون، اونور ویو محشر، یه بادکنکای قرمزی تو یه جای سبزی شناور باشن، از یه گیاهای نارنجی رنگی آب مث فواره بپاشه بیرون، یه قورباغههایی تو هوا پرواز کنن بعد که حال و هوات عوض شد دوباره سرتو از آسمون دربیاری. بعد خونهت، خونهت اینجوری نباشه، در نداشه باشه، اتاق خاب نداشه باشه، خونهت یه جایی باشه تو یه حجم سفیدی شناور تو هوا، هرجا میری دور و برت باشه، هروخ خاسی، خسته شدی دستت رو دراز کنی بکشیش پایین خودتو پرت کنی تو دلش، مث تشک فنری باشه، دردت نیاد. شغلت، شغلت مثلن این باشه که هر روز یه حیوونایی مث ملخ و جیرجیرک و اینارو ببری بشون آواز خوندن یاد بدی، بعد هر روز کلاس در یک فضای خاصی برگزار شه، یه روز بالای یه گیاه، یه روز تو یه تیله، یه روز تو یه سوراخایی مث لولهبخاری، هی همینجوری جاهای مختلف. دوستا، دوستام یه موجودات فنری و نرمی باشن، تو جیب جا شن، قدرت درک مفاهیم ساده بشری رو نداشه باشن، با طعمای مختلف، آلبالو، خرمالو، کرفس، لوبیا، بعد فان و تفریحمون اینجوری نباشه که دور هم جمع شیم و اینا، وختی مثلن میخایم خیلی حال کنیم همدیگهرو بخوریم، خیلی ساده و دوسداشتنی. مامان بابامونم این شکلی نباشن، یه آدمای خیلی بلند و چاقی باشن، با دستای خیلی گنده، بعد وختی میخای باهاشون معاشرت کنی بشینی تو دساشون، یا تو موهاشون، رو لباشون. وسیله نقلیه و اینام نداشه باشه، یه حبابایی تو فضا پخش باشه هرکدوم نشونه یه مقصد خاص، بعد تیک بزنی حباب رو بترکونی مقصد خاص از دلش پخش شه بیرون و پهن شه جلو پات. بعد اگه خاسی راه بری و قدم بزنی یه کفشای فنری باشه، که هر قدمی که ورمیداری دو متر بپری هوا، بعد همینجوری هی از اینور به اونور. همینا دیگه، حالا بقیهش یادم اومد میام براتون میگم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر