۰۴ آذر ۱۳۹۰
مامان اومد با آذوقه یه ماه آیندهم، یه چیزای هیجانانگیزی که اصلن تو منوی اصلی چیزایی که همیشه میاورد نبود، از راه که رسیدن گفتم ماشینو پارک نکنین برا بناز ببرم، یه عالمه چیز جدا کردم با یه ظرف آش رشته بردم برای بناز، داشتم میومدم انقد محکم بغل کردیم همو و محکم بوسیدیم که یه لحظه بغل مامانیزرگم برام تداعی شد. رسیدم خونه خواسم نخوابم والیبال ببینم دیدم نمیتونم، صب بیدار شدم نتیجه رو چک کردم دو متر پریدم هوا و جیغ و داد راه انداختم از خوشحالی و رفتم برای حمزه زرینی یه میل زدم قربون صدقهش رفتم تا قدری خالی شم. بعد دارز شدم به وبلاگ خوندن یه جا یکی اسم یه کتاب رو آورده بود یهو دلم خواس پاشم برم تو یه کتابفروشی که کتاب قدیمی داشته باشه، بعد یه کتاب که اصلن تو این سالها بهش توجه نشده رو انتخاب کنم، بخرم و بیام ذره ذره بخونمش و خوشبخت شم، من اصلن با کتاب و فیلم و اینا میتونم خوشبخت شم، دلم حتی یه فیلمایی هم خواس که خوشبختم کنن، فیلمایی که منو خوشبخت میکنن یه فیلمای اغلب چیپ و داغونیان ولی خب دیگه همینم کلن. حالا هی میخوام فردا شه برم تو انقلاب راه برم یه کتابفروشی گرم و اینا پیدا کنم برم توش یه کتاب خوب پیدا کنم، یه کتاب که اصلن مال همین روزام باشه، یکی هم بیاد یه فیلمی بذاره کف دستم بگه برو اینو ببین خوشبخ شو. سقف خواستههام ایناس در حال حاضر.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر