وسط اون زندگی که یه درجه اونورتر ما جریان داره شاید، مثل اینجا لابد معنی همه حسای خودمو نمیفهمم، کلن هیچی از خودم نمیفهمم و فقد زندگی میکنم. نمیفهمم که چرا یهو میزنم کلی آدم رو از دوستام پرت میکنم بیرون و اونقدر ازشون عنم میگیره که دلم نمیخواد حتی یکبار دیگه ببینمشون، نمیفهمم چرا بعدش مثل سگ پشیمون میشم و دوباره و هزارباره میبینمشون و اصن یادم میره این حسامو، به خودم نمیگم حالا که میفهمی دو روز دیگه پشیمون میشی پس الان پرتشون نکن، پس صبر کن دو روز دیگه بشه، همین میشه که دو روز این آدما رو تحمل میکنم، حرفا و رفتاراشون رو و فقط منتظر دو روز دیگه که قراره حسم عوض بشه میمونم.
اونجا لابد نمیتونم هیچی رو پیشبینی کنم و قبلش به گا برم، نمیتونم چیزای بد رو بو بکشم و بشینم گوشه ناخنامو بجوم، نمیتونم وختی دارم از ترس و حسودی و تنفر و خستگی پاره میشم هی مچ خودمو بگیرم و خودمو جر بدم که یواشکی یه گوشه پاره شم تا کسی نفهمه. اونجا حتمن وختی یکی یه جاییمو زده و دردم اومده میرم سمتش و میزنمش، نگاه نمیکنم که ممکنه بازم بخورم و فکر نمیکنم که خشونت بده یا هزارتا دری وری دیگه. اونجا لابد از زرنگبازی و یواشکی به گا رفتن خبری نیست، از یواشکی یکی رو دوس داشتن، یواشکی دلتنگ بودن، یواشکی گریه کردن.
اونجا هیچیش مثل اینجا نیست، من صبا سرکارو نمیپیچونم چون انقد حالم بده که نمیتونم هیشکی رو ببینم، نمیشینیم تو خونه تا دوباره خوب شم و بپرم بیرون که هیشکی نفهمه منم حالم بد میشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر