۰۳ آذر ۱۳۹۰
صبح بیدار شدم والیبال دیدم، بعد جیغ و داد و خوشحالی، مامانم وسطش زنگ زد گف دارم میام پیشت چی میخوای؟ گفتم نارنج، مامانم گف وا اینهمه چیز هس تو میگی نارنج؟ بعد فکر کردم من یه علاقه خاصی به نارنج دارم، به بوش، ترشی خوبش، اون بافت عجیبش. بعدترش شروع کردم خونه تمیز کردن، ظرفارو شستم، جاروبرقی، سرامیکا، حموم دستشویی، تموم ملافهها رو ریختم تو ماشین، همه جارو گردگیری کردم، دوش گرفتم، چایی خوردم دیدم اوه چقدر خوشبختم. هی دور و برمو نگاه کردم یه چیزی پیدا کنم پاشو بکشم وسط خوشبختیم دلم خون شه، هیچی نیود، جای هیچکس و هیچی وسط زندگیم خالی نبود، تنهایی با خونهم، با نور آفتاب، با چایی، با نارنجای تو راه، با حموم دسشویی شسته خوشبخت بودم. رفتم جلوی آیینه زل زدم به خود جدیدم با موهای کوتاه، سعی کردم یه جور خوبی درستش کنم، فکر کردم صافش کم، بعد پشیمون شدم، همونجوری فر ریختم تو صورتم، گوشواره قرمزا که واسه تولد گیت خریده بودمو انداختم، پیراهن گلدار سال چل و دو رو پوشیدم، زنگ زدم به نسیم گفتم دوستت دارم، سارفونمو اتو زدم، جوراب قرمزه و بولیز قرمزه رو درآوردم که باهاش بپوشم برای غروب، ایمیلا رو خوندم دیدم همه میان، خوشال شدم،بعد یاد حرف تینا افتادم که گف چیزای خوب رو ببین، دیدم اووووو چقد چیز خوب، کدومو اول ببینم؟ بعد اومدم تو وبلاگم پست قبلی رو خوندم به خودم گفتم هی جو کوچیکه یه روز خوب میاد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر