دیشب ساعتها نوشتم بعد فکر کردم نوشتهام نیمهکاره باقی مانده، در واقع توی مغز خودم همه چیز نیمهکاره بود.
طبق اخبار دیروز دختری را با لگد از فلان مخابرات پرت کرده بودند پایین، چند روز قبل یک هواپیما سقوط کرده بود و هفته پیش همین موقعها داستان فعال محیط زیستی که توی زندان مرده بود داغ بود. اخبار مثل فشفشههای رنگی توی هوا یکهو جرقه میزنند و برای چند دقیقه همه را سرگرم میکنند و بعد هم فقط دود میماند و خیلی زود هم یک باد میآید و همه را میبرد. فکر کردم لابد وقتی من به دنیا آمدم یعنی خرداد شصت و هفت هم وضعیت همین بود، آدمهای زیادی کشته میشدند، جنگ بوده و همه جا به هم ریخته، تازه موشکباران تمام شده بود و آوارهها همه جا بودند. اما اخبار فشفشهای نبود، هرکس یک خبرگزاری نبود و خیلیهای فقط کلیتی از اخبار روز میدانستند، البته حالا هم فرقی ندارد، این با خبر بودن امروز فرقی هم با بیخبری آن سالها ندارد، نهایت کاری که آدمها میکنند برای رهایی از عذابِ هیچ کاری نکردن انتشار بیمصرف اخبار است، هر کاربر عادی یک عکس خشن از صورتی خونی یا کسی که دارد به زمین میافتد منتشر میکند و به خاطر همین لمس احمقانه صفحه موبایل، خودش را در جایگاهی میبیند که میتواند بقیه را به خاطر بیواکنشی آزار دهد.
کارکرد اخبار این روزها روی من هیچ چیزی نیست جز رها کردن و توی سوراخی فرو رفتن، وقتی سرعت اخبار اینقدر زیاد میشوند که حتی فراموش میکنم غذا بخورم یا خواب خوبی ندارم دیگر واکنش مهم نیست، آنقدر نزار و بیحالم که دیگر چه فرقی میکند واکنشم از چه جنسی باشد هرچه باشد از قبل بیتاثیر و بیهوده است. اینترنت و تمام امکاناتی که یک روز با رسیدن به خانهمان در اوایل دهه هشتاد روی سرم ریخت من را از تنهایی نجات داد و به من کمک کرد خودم را از اطرافیانم که حسابی آزارم میدادند بینیاز کنم، برای خودم دنیایی شخصی بسازم با داستانهای خیالی تا سرعت مغزم را با سرعت اتفاقات دور و برم هماهنگ کنم، با صدتا اسم کاربری هم زمان با سی چهل نفر حرف میزدم، توی یکی از آن پنجرههای کوچک چت من نیما بودم که دنبال ادبیات و هنر میگشت توی دیگری پانتهآ بودم که دنبال سکس چت بود و باقی کثافتکاریهای آن زمان که همهشان را حفظیم، در واقع آن همزمان چند نفر و چند جا بودن تازه زندگی روزمرهام را به سرعت واقعی مغزم نزدیک میکرد. اما حالا موقعیتم متفاوت است، احتیاج دارم سرعت را کم کنم، تمرکز لازم دارم تا کارهای دیگری انجام بدهم، نمیتوانم این همه آشنایی بیهوده مجازی را تحمل کنم، آشناییهایی که گاهی هیچ سودی ندارند و بیشتر وقتها جنبه گذراندن وقت دارند اما از بس در هم تنیده شدیم میتوانیم هم دیگر را آزار دهیم و به هم آسیب برسانیم. یک زمان وقتی رسیدم به اهواز همه چیز را بستم و مدتی طولانی افسرده و بیحال توی تخت دراز کشیدم و فقط رمان خواندم، قبلش هم شش ماه در بستر بیماری بودم، وقتی از آن بیماری و افسردگی و بیخبری بلند شدم رفتم برای خودم مقوا و رنگ و قلممو خریدم و شروع کردم به کشیدن حشرات و گیاهان، کاری که هیچ وقت فکرش را نمیکردم انجام بدهم اما تنها همان کار بود که مغزم از انجامش لذت میبرد، آن روزها هم اطرافم را به شدت محدود کردم کاری که از چند سال قبل شروع کرده بودم، اول از همه توی گوگلریدر یک روز دور و برم را از دو هزار فالوئر به سیصد رساندم و بعد توی توییتر همان ها را هم کم و کمتر کردم، حالا از درایتم در آن روزها لذت میبرم و فکر میکنم کار درستی بود. همینطورمعتقدم وقتی انرژی خاصی برای کارهای روزمره زندگی شخصیام ندارم دیگر نقش اجتماعی معنایی ندارد، اگر قرار به تاثیر گذاشتن باشد این تاثیرات را آدمهای سالم میتوانند بگذراند نه منی که توی اجابت مزاجم هم ماندهام. پس بهترین کار همین رها کردن و توی سوراخ خود فرو رفتن است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر