دیروز از درسهایم عقب بودم، سرم درد میکرد، کم خوابیده بودم و سر ظهر فکر کردم حالا که شبها توی تنهایی از سر و صدای در و پنجره هم از خواب بیدار میشوم بهتر است حالا بخوابم و کمبود خوابم را جبران کنم. تازه ده دقیقه بود که خواب به چشمانم آمده بود که نون به موبایلم پیغام فرستاد، ساعت سه و نیم بعد از ظهر هیچ منتظرش نبودم چون قرارمان نه صبح بود.
هفته پیش پیشنهاد داد اتاق بالا را ازم اجاره کند، گفتم پول نمیخواهم میتوانی مرتبش کنی و ازش استفاده کنی، میخواهد استودیوی کوچکی آنجا راه بیاندازد برای ساز زدن و نقاشی کشیدن، قرار بود صبح برای تمیزکاری بیاید اما گفت نمیرسد، من هم هیچ جوره ساعت سه و نیم ظهر جمعه منتظرش نبودم، تلفن را سایلنت کردم و خوابیدم اما بیخیال نشد و بعدش چندبار زنگ زد، نمیتوانستم باور کنم ول نمیکند، ظاهر این نون طوریست که خیال میکنی همیشه معذب است اما از بیخیالیاش در فرستادن پیغامهایی پشت هم و بعد زنگ زدنهای پی در پی هیچ جور نمیشد این معذب بودن را فهمید. باز هم به روی خودم نیاوردم و به زور خوابیدم تا صدای زنگ در بلند شد، باجو هم بعد از صدای زنگ در میوی کشداری کرد و من با تپش قلب و لرزش دست و پا با وحشت از خواب پریدم، نون پشت در بود. در را باز کردم و گفتم باید به رختخواب برگردم؛ ده دقیقه توی رختخواب ماندم تا کمی آرام شوم، بعد لرزش دست و پا و تپش قلب ناشی از بیخوابی و از خواب با وحشت بیدار شدن شدید شد، از رختخواب بلند شدم و برگشتم توی هال، نون نشسته بود برای خودش علف رول میکرد و از دیدن تصویرش گریه و لرزشم شدت گرفت، نمیتوانستم بهش نزدیک شوم، با لرزش مشغول پر کردن کتری شدم و بعد در دورترین صندلی به او نشستم و بدون نگاه کردن به چشمان و صورتش شروع کردم حرف زدن، بغضم ترکید و گفتم از وقتی رامین رفته درست نخوابیدم و قبل از این که بخوابم چیزهایی درباره مرگ فلانی خواندم و حالا دارم دیوانه میشوم، دروغ نگفتم اما نمیتوانستم صاف و پوست کنده با انگشت کار بدش را نشان بدهم و بگویم این اذیتم کرد.
خیلی وقتها میتوانم دلیل اصلی بد شدن حالم را پنهان کنم چون سوراخ بروز احساسات من خراب است، در واقع بروز احساساتم آن قدر شدید و بدون حساب و کتاب است که همیشه فاجعه به بار میآورد، اگر بخواهم به کسی بگویم توروخدا بیخبر نیا پشت در چون از ترس سکته میکنم آنقدر با اشک و آه و گریه این یک جمله را میگویم که طرف فرار میکند و همه جا میگوید فلانی دیوانه است. نون تا حالا چندبار آزارم داده، یک روز وقتی هنوز خانه نداشتیم و با پ زندگی میکردیم باجو را توی خیابان پیدا کرد و بعد گفت "بیارمش اونجا ببینیش" گفتم "بیار فقط نمیتونه اینجا بمونه چون پ احتمالا راضی نیست"، بعد باجو را آورد و گفت من دیگر نمیتوانم برش گردانم اگر خواستی ولش کن توی خیابان، دیگر نمیگویم که چقدر بدبختی کشیدم برای نگه داشتن باجو توی آپارتمان پ و چه داستانهایی همسایههای آنجا برایم درست کردند و وادارم کردند هرچه سریعتر از آنجا بروم، بعد هم نون بین من و دوست قدیمیام خبرچینی کرد و یک داستانهایی آنجا برایمان درست کرد، بعد از آن توی سفر وقتی طبق معمول با پ که در حال باختن عصبانی میشود با شوخی و خنده دعوا میکردیم خودش را انداخت وسط و کاری کرد عصبانیتر از معمول شوم و دعوا بالا بگیرد و حالا نزدیک سه چهار ماه است با پ سر همان دعوای الکی قهرم بعد هم یک روز که در راه کیلینیک بودم تا باجو را عقیم کنم همین نون پیغامی پر از فحش و توهین برایم فرستاد و چیزهایی بارم کرد که همهشان را بیجواب گذاشتم. برایم واضح و روشن است که نون احترام زیادی برایم قائل نیست، یعنی به نسبت احترامی که به باقی دوستان مشترکمان میگذارد نه خیلی من را دوست دارد و نه احترامی برایم قائل است اما اینها خیلی وقت است برایم بیاهمیت شدهاند. همان موقع که تراپیستم بعد از بازگشت از اهواز بهم گفت همه چیز برای توی مثل اسباببازیهایت توی خانه اهواز هستند فهمیدم روابط دوستی برایم معنای خاصی ندارند، دیگر توی روابطم نه احترام الکی میخواهم و نه دوست داشته شدن، فقط میخواهم آدمها را تماشا کنم و داستانهایشان را بشنوم و توی حرفهایشان با "بات آی" بپرم و داستان خودم را بلندبلند تعریف کنم. البته هنوز برایم مهم است یکی دو نفری که دیوانهوار دوستشان دارم دوستم داشته باشند اما با بقیه همین که دشمنی خاصی نداشته باشیم و وقتی کنار هم هستیم خوش باشیم کافیست.
دیشب درسهایم را نیمهتمام گذاشتم و ساعت ده خوابیدم، دیگر نمیخواهم به این گیر و گورهای انسانی زیاد فکر کنم، نوشتن برای همین است که از شر فکر کردن زیادی به چیزهایی که بهشان میگویم بیاهمیت خلاص شوم. مغزم خودش به تنهایی فارغ از تمام اینها وقتی توی خانهای دربسته بدون هیچ مزاحمتی از جهان انسانی زندگی میکنم میتواند بدبختم کند پس چه فرقی دارد باقی آدمها چه لطفها و آسیبهایی بهم میرسانند وقتی خودم اغلب بزرگترین دشمن خودم هستم. به نظرم همه اینها برای سرگرمی انسان بلاتکلیف بی هدف توی سیاره گشاد فعلی ساخته شدهاند و برای یکی مثل من نوشتن و نقاشی کشیدن و زبان جدید یاد گرفتن و موسیقی گوش کردن راحتتر و بیخطرتر از دوستی و حرف زدن با بقیه است.
بعد از دو سه سال تنهایی مطلق در اهواز بدون دوست و معاشری وقتی برگشتم تهران به نظرم رسید حرفها و کلمات را خیلی درست نمیفهمم و بقیه هم حرفهایم را درست متوجه نمیشوند، حتی در لحظاتی که اتفاقاتی یکسان جمعیت زیادی از آدمهای دور و برم را هیجان زده و احساساتی میکند هم نقاط مشترکی کمی با هم داریم، وقتی همه در حال ساختن قهرمانهایی کوچک برای زنده نگه داشتن احساساتشان هستند از جمعها فرار میکنم چون نیازی به قهرمان ندارم یا وقتی دستهجمعی دور چیزی جمع میشوند و هورا میکشند یا اشک میریزند من باز هم فرار میکنم چون باور کردن خندهها و گریهها دیگر کار من نیست، منی که خندیدن و گریه کردن برایم مثل شاشیدن و غذاخوردن است نمیتوانم بهایی بیشتر به این واکنشهای دستهجمعی بدهم.
زندگی کردن وسط خانوادهای هیجانی که میتوانستند ساعتها با فریاد به چیزی بخندند یا هم دیگر را برای چیز کوچکی تکه پاره کنند آنقدر آب دیدهام کرده که هیچ چیزی به صرف دستهجمعی بودنش دیگر نمیتواند مغزم را قلقلک بدهد. شاید هم به مغز انسان بیاعتمادم، مغز انسان آن قدر برایم موجودی بازیگوش و بیحواس است که همه چیز را برای نفع شخصی خودش میخواهد، وقتی به مدلهای کوچک اجتماعی دور و برم نگاه میکنم و میبینم هیچ کارکردی جز گذراندن وقت ندارند و حتی آن قدر قدرت ندارند که به یک ارزش خاص برای مدتی پایبند بمانند بیشتر نمیخواهم قاطی شوم. دوست دارم تماشا کنم و گاهی هم سوار چرخ و فلکشان بشوم و یک دوری بخورم و خودم را خالی کنم ولی حقیقتا هیچ معنای دیگری جز خالی شدن و تفریح برایم ندارند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر