نمیتوانم درست همه چیز را کنار هم بچینم و برگردم عقب و بگویم چه شد که از خواب با وحشت بیدار شدم، اما توی خواب خیسی را حس کردم، بیدار شدم همه جا تاریک بود و هنوز خورشید طلوع نکرده بود، لامپ کم نور بالای سرم را روشن کردم و دیدم تمام لباسم خونی شده، ملافهها و لحاف هم از خون تازه هنوز خیس و سرخ بودند. آنقدر این غرق در خون بودن داستانِ سالهای اول پریود و آشنا نبودن با ساز و کار پریود است که ترسش همیشه زیر لایههای مغزم مانده. تنها خوبی این جور ترسها این است که همیشه منتظر و آمادهام. آن قدر توی مراحل پاک کردن و جمع و جور کردن بعد از گند زدن تر و فرز شدهام که حتی توی خواب هم میتوانم گندهایی را جمع کنم. بدون فوت وقت پریدم اول خودم را شستم بعد لباسهایم را انداختم توی حمام و آب سرد را باز کردم رویشان بعد سر و ته ملافههای تختی که توی تنهایی برایم خیلی بزرگ است را به زور به هم رساندمآ در آخر هم روکش لحاف را درآوردم و همه را با هم مچاله و راهی ماشین لباسشویی کردم. در تمام این مراحل باجو هم کاملا هماهنگ با سرعت من توی دست و پایم میچرخید و مدام سر و صدا میکرد که یعنی "یک لحظه هم بیا در بالکن را باز کن".
کارها توی کمتر از ده دقیقه انجام شد و وقتی پردهها را کنار زدم هنوز خورشید کاملا بالا نیامده بود، یک لایه محو و نازک از ابرهای شل و ول و سبکی برخلاف ابرهای قلمبه و سفت دیروز توی آسمان دراز کشیده بودند و اصراری نداشتند خیلی به چشم بیایند، گفتم آها اینا ابرای منن. یک سمت آسمان تازه قرمز شده بود وآفتاب داشت بالا میآمد. باجو هم صدایش را گذاشته بود روی سرش و با اعتراض میومیو میکرد. هر بار رامین میرود لحن سر و صدا کردن باجو هم تغییر میکند، یک "گیر چه عوضیای افتادمی" توی صدایش هست که خودم هم درکش میکنم چون وقتی رامین نیست آنقدر به خودم گشنگی و بدبختی و کثیفی میدهم که تمام بدنم یک صدا فریاد میزنند "گیر چه عوضیای افتادیم".
دیشب با گریه خوابیدم بعد از خواندن نوشته ضیا نبوی از روزهای آخر زندان، توی همه فضاهای جمعی یک عده مشغول شادی و سر و صدا بودند و بقیه هم از دوستی و آشنایی و ارادتشات به ضیا میگفتند، صدای همهشان را خفه کردم و قبل از رسیدن به تخت خاموشی مطلق دادم، هیچ صدایی را نمیخواستم بعد از جملاتش بشنوم، هیچ نور و کلمهای را هم نمیتوانستم تحمل کنم. اشک صورتم را میسوزاند و سرم درد میکرد و نمیفهمیدم چه چیزی لابهلای آن کلمات برای بقیه نشاط آورد بود.
بلخره خوابم برد، خواب دیدم توی خیابانی که مطمئن بودم به دانشگاه مازندران میرسد توی اتوبوس بخارگرفتهای که سرویس دانشگاه بود با یکی دو نفر دیگر منتظر طوفان شدیدی نشستهایم، یکی از ما دوربین داشت و میخواست از باد و بارانی که در راه بود فیلم بسازد، من هم کلافه و دور از جمع مدام شیشه را با آستینم پاک میکردم تا بتوانم بیرون را ببینم، دو نفر دیگر هم بیخیال به طوفان موعود با خونسردی و خنده برای هم خاطرات بیربطی به فضا و زمان تعریف میکردند، راننده سرویس هم توی اتوبوسی که یک گوشه شهر پارک شده بود پشت فرمان تخمه میشکست، به سوراخی توی سقف اتوبوس نگاه میکردم که نور باریکی را به درونِ تاریک و بخار گرفته اتوبوس میفرستاد، زمان ایستاده بود و من یک جایی توی خوابم حبس شده بودم، وسط جمعی که هیچ ربطی به هم نداشتیم و تنها چیز مشترکمان انتظار کشیدن برای طوفان بود.
توی خون بیدار شدن برایم به مراتب بهتر از کلافگی خارج از مکان و زمان توی آن اتوبوس دمکرده و نمور بود و حالا که صدای ماشین لباسشویی را میشنوم از این که توی این خانه روشن تنها هستم بدون این که منتظر چیزی یا کسی باشم احساس رهایی میکنم، حتی سردرد ناشی از خواب کم و بد و گرسنگی و پریود هم نمیتواند جلوی شادی این رهایی را بگیرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر