بعد از خریدن تخت به دست بابام تقریبا تمام وقتی که تو خونه میگذرونم رو تخت دراز کشیدم. تخت چوبی با تشک جوندار و ملافههای چارخونه نارنجی. گذاشتم زیر پنجره، روبرو آشپزخونه تو هال. تو اتاق خواب نفسم میگیره، همهاش کمد و آیینهاس، انگار من کیام که بخوام با اون همه تصویر از خودم راحت کنار بیام. این آدما مال فیلما و فیسبوکن، من روزی دو دیقه خودمو تا آیینه دستشویی میبینم تا شب بسه برام.
موقع مرتب کردن کمد یه پیراهن مشکی کشیدم بیرون که چند سال پیش عروسی دخترعمهام پوشیده بودم اما الان دیدم لباس تو خونهاس و در بهترین حالت لباس تولد نه دیگه عروسی. اما من عادت داشتم در گذشته، بچه که بودم برا عروسی پسرعمهام یه پیراهن نخی پوشیدم با یقه ملوانی، رو پارچهاش هم یه عالم کشتی ریز ریز صورتی داشت. چند سال بعدش عروسی یه پسرعمه دیگهام یه شلوار جین بندیلکدار پوشیدم، ازونایی که مکانیکا تو فیلما میپوشن چون به نظرم خیلی قشنگ بود، خواهرم تو عروسی باهام نرقصید چون به نظرش آبروبر بودم. چند شب پیش هم با مامان دوستپسرم رفتیم خرید، من یه پیراهن مردونه کتون دیدم گفتم اینو میخوام گف نه این خوب نیس انگار دست دومه، خنده رو لبم خشک شد و از مغازه رفتیم بیرون در حالی که هنوز دلم پیش اون پیراهنه.
پیراهن مشکی رو از تو کمد آوردم بیرون، پوشیدم و دارز کشیدم رو تخت و زل زدم به منظره خونهام در روبرو، یهو لیست آدمایی که ازشون حرص میخورم ردیف شدن رو دیوار خونه. در صدر جدول رئیس محل کار قبلی که هنوز پولمو نداده، شهرداری منطقه سه که پولمو خورده، دخترهی کلاس زبان که کارشناسی برق دانشگاه آزاد گرمسار خونده و کارشناسی ارشد مدیریت دانشگاه پیامنور و از جلسه اول کلاس هر روز داستان محل کار و همکاراش و سرسپردگی رئیساش رو تعریف میکنه. میگه از هرجایی میخوام برم رئیسام نمیذارن، نمیتونن منو از دست بدن، رئیس قبلی به مناسبت تولدم برام یه جشن سوپرایز گرفت و بهم چندتا سکه داد، رئیس جدید داره همه کارارو میسپره به من و میره دبی. از اون شدت نیاز دختره به اثبات خودش برای من لوزر بیکار و دختر دبیرستانی و دانشجوهای جویای کار حرص میخورم.
یکی از دوستام هم تو لیست هست، یه بار با برق چشماش موقع تعریف کردن روابط جدیدش با سلبریتیهای موسیقی و سینمای کشور چشمامو کور کرد، یه بار هم وقتی از لحظه سوار ماشین محمدرضا گلزار شدن و لواسون رفتن تعریف کرد مجبور شد دستمال از جیبش دربیاره و بزاق ترشح شدهاش رو از گوشه لبش پاک کنه.
نفر بعدی هم خواهرم بود که از مامانم خواست عروسی برادرم رو تو یه رستورانی تو فشم بگیریم که مشروب سرو میکنه و بعدش میشه مهمونا رو برد رو تپه پشت رستوان و آتیشبازی راه انداخت. چون برادر شوهرش همون جا عروسی گرفت و همه راضی بودن. اینا در حالیه که بابام میخواد زمینشو بفروشه و برا برادرم عروسی و خونه بگیره.
انقد فرو رفتم یهو با نخی تو دستم مواجه شدم، از پیراهن تنم آویزون بود و داشتم میکشیدمش، پیراهن از پایین مدل کیسه جمع شد اومد بالا. یه لیوان آب نجاتم داد، راسته که مایه حیاته.
هر روز تو همه سوراخای زندگیام حواسم جمع آدمایی میشه که برای اثبات خودشون دارن تلف میشن، مجبور شدن یه بخشی از حافظهشون رو پاک کنن و یه درصدی کوری بگیرن تا نبینن مخاطبی که دارن خودشونو بهش اثبات میکنن، خیلی دنیا و موقعیتشون با اونا فرق داره و این تلاشی که دارن میکنن تهش به یه "خوش به حالت" خشک و خالی از سر حسودی یا بیتفاوتی ختم میشه.
اگه پیامبر بودم معجزهام یه دست گنده بود از غیب که میزد پشت آدما، وسط عرق ریختن و جون کندن برای اثبات خودشون، همزمان صدایی تو آسمون میپیچید و میگف قوز نکن، قوز نکن.
موقع مرتب کردن کمد یه پیراهن مشکی کشیدم بیرون که چند سال پیش عروسی دخترعمهام پوشیده بودم اما الان دیدم لباس تو خونهاس و در بهترین حالت لباس تولد نه دیگه عروسی. اما من عادت داشتم در گذشته، بچه که بودم برا عروسی پسرعمهام یه پیراهن نخی پوشیدم با یقه ملوانی، رو پارچهاش هم یه عالم کشتی ریز ریز صورتی داشت. چند سال بعدش عروسی یه پسرعمه دیگهام یه شلوار جین بندیلکدار پوشیدم، ازونایی که مکانیکا تو فیلما میپوشن چون به نظرم خیلی قشنگ بود، خواهرم تو عروسی باهام نرقصید چون به نظرش آبروبر بودم. چند شب پیش هم با مامان دوستپسرم رفتیم خرید، من یه پیراهن مردونه کتون دیدم گفتم اینو میخوام گف نه این خوب نیس انگار دست دومه، خنده رو لبم خشک شد و از مغازه رفتیم بیرون در حالی که هنوز دلم پیش اون پیراهنه.
پیراهن مشکی رو از تو کمد آوردم بیرون، پوشیدم و دارز کشیدم رو تخت و زل زدم به منظره خونهام در روبرو، یهو لیست آدمایی که ازشون حرص میخورم ردیف شدن رو دیوار خونه. در صدر جدول رئیس محل کار قبلی که هنوز پولمو نداده، شهرداری منطقه سه که پولمو خورده، دخترهی کلاس زبان که کارشناسی برق دانشگاه آزاد گرمسار خونده و کارشناسی ارشد مدیریت دانشگاه پیامنور و از جلسه اول کلاس هر روز داستان محل کار و همکاراش و سرسپردگی رئیساش رو تعریف میکنه. میگه از هرجایی میخوام برم رئیسام نمیذارن، نمیتونن منو از دست بدن، رئیس قبلی به مناسبت تولدم برام یه جشن سوپرایز گرفت و بهم چندتا سکه داد، رئیس جدید داره همه کارارو میسپره به من و میره دبی. از اون شدت نیاز دختره به اثبات خودش برای من لوزر بیکار و دختر دبیرستانی و دانشجوهای جویای کار حرص میخورم.
یکی از دوستام هم تو لیست هست، یه بار با برق چشماش موقع تعریف کردن روابط جدیدش با سلبریتیهای موسیقی و سینمای کشور چشمامو کور کرد، یه بار هم وقتی از لحظه سوار ماشین محمدرضا گلزار شدن و لواسون رفتن تعریف کرد مجبور شد دستمال از جیبش دربیاره و بزاق ترشح شدهاش رو از گوشه لبش پاک کنه.
نفر بعدی هم خواهرم بود که از مامانم خواست عروسی برادرم رو تو یه رستورانی تو فشم بگیریم که مشروب سرو میکنه و بعدش میشه مهمونا رو برد رو تپه پشت رستوان و آتیشبازی راه انداخت. چون برادر شوهرش همون جا عروسی گرفت و همه راضی بودن. اینا در حالیه که بابام میخواد زمینشو بفروشه و برا برادرم عروسی و خونه بگیره.
انقد فرو رفتم یهو با نخی تو دستم مواجه شدم، از پیراهن تنم آویزون بود و داشتم میکشیدمش، پیراهن از پایین مدل کیسه جمع شد اومد بالا. یه لیوان آب نجاتم داد، راسته که مایه حیاته.
هر روز تو همه سوراخای زندگیام حواسم جمع آدمایی میشه که برای اثبات خودشون دارن تلف میشن، مجبور شدن یه بخشی از حافظهشون رو پاک کنن و یه درصدی کوری بگیرن تا نبینن مخاطبی که دارن خودشونو بهش اثبات میکنن، خیلی دنیا و موقعیتشون با اونا فرق داره و این تلاشی که دارن میکنن تهش به یه "خوش به حالت" خشک و خالی از سر حسودی یا بیتفاوتی ختم میشه.
اگه پیامبر بودم معجزهام یه دست گنده بود از غیب که میزد پشت آدما، وسط عرق ریختن و جون کندن برای اثبات خودشون، همزمان صدایی تو آسمون میپیچید و میگف قوز نکن، قوز نکن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر