رفتم دکتر گفت دیسک ال پنجت زده بیرون، سه روز باید کلن دراز بکشی بعد شروع کنی کمکم به نشستن بعد هم یواش یواش چند قدم راه بری. من اما به هیچ کدوم از حرفاش گوش نکردم تقریبا، همون روز رفتم کلاس زبان سه ساعت رو صندلی سخت و کثافت نشستم بعد برگشتم خونه و سعی کردم استراحت مطلق رو شروع کنم. استراحت مطلق همیشه تو ذهنم ازون کلمات دهنپر کن بوده که یه ابهت خاصی داره اما از وقتی استراحت مطلق شدم فقط دارم باهاش شوخی و مسخرهبازی میکنم و هیج ابهتی در خودم حس نمیکنم، هر چی هست خفت و خواریه. مجبورم یه جا دراز بکشم و به روی خودم نیارم. آخه اصلا نمیتونم بشینم یکی جلو روم کار کنه، من خونه مردم میرم میبینم دارن غذا درست میکنن به زور جلوی خودمو میگیرم نپرم وسط و کفگیر و فلان رو از دستشون نگیرم و نگم شما بفرما خانوم اون گوشه بشین خودم همه کارارو میکنم. باید همه کارارو خودم بکنم و اون وسط هیچ کسی سرک نکشه تو کارم و بهم نگه این کارو بکن اون کارو بکن.
مشکل دیگه کمردردم اینه که باید از توالت فرنگی استفاده کنم اما تو خونهم توالت فرنگی ندارم، بعدم باید کلن رو تخت بخوابم و بلند شم اما اونم ندارم. تخت نداشتن تو خونهم ازون چیزای عجیبه. از روز اولی که اومدم اینجا هر دفعه خواستم تخت بخرم یه نگاهی به زندگیم انداختم دیدم بابا من این همه نیاز و بدبختی دارم حالا تخت نداشته باشم همچین چیزی هم نمیشه، اما شد. هر وقت میرم شمال رو تختم میخوابم یه خواب راحتی میشه که دلم میخواد دیگه بلند نشم.
مشکل دیگه کمردردم اینه که باید از توالت فرنگی استفاده کنم اما تو خونهم توالت فرنگی ندارم، بعدم باید کلن رو تخت بخوابم و بلند شم اما اونم ندارم. تخت نداشتن تو خونهم ازون چیزای عجیبه. از روز اولی که اومدم اینجا هر دفعه خواستم تخت بخرم یه نگاهی به زندگیم انداختم دیدم بابا من این همه نیاز و بدبختی دارم حالا تخت نداشته باشم همچین چیزی هم نمیشه، اما شد. هر وقت میرم شمال رو تختم میخوابم یه خواب راحتی میشه که دلم میخواد دیگه بلند نشم.
پریروز رفتم تو یه سایتی که تخت و تشک دسته دوم میفروخت، یهو دیدم یه آدمی داره دوتا تخت یک نفرهاش رو با تشک رویال فلان میفروشه، یکی سیصد و پنجاه، بهش ایمیل زدم گفتم ارزونتر نمیدی؟ گفت خودم چند ماه پیش خریدم نهصد، گفتم پس چرا داری میفروشی؟ گفت چون میخوام برم خونه جدید و دیزاینرمون گفته تختاتون به اونجا نمیاد، منم براش آیکون :)))) فرستادم و خوابیدم.
دیشب قبل خواب یهو زدم زیر گریه از این که این همه سال تخت نداشتم اینجا، از این که این همه بیپولی کشیدم در طول زندگیم. نتیجهاش شد این که رامین بیدار شه شروع کنه برام خاطرات روزایی که دو ساعت جلو در مدرسه منتظر باباش میمونده رو تعریف کنه. هربار من احساس بدبختی میکنم اون احساس گناه میکنه از این که تو کودکیش خوشبخت بوده و به زور سعی میکنه چند تا نقطه تاریک از اون روزاش پیدا کنه و با من همدردی کنه. بعد از گریه بهش گفتم من از فردا میرم خونه خودم استراحت مطلق میشم اونم بلند شد نشست گفت "واااای واااای نه تو روخدا، اونجا نه تخت داری نه میتونی بری دستشویی" اما من رومو برگردوندم و گفتم مهم نیست. صبح هم اومدم خونه دراز کشیدم رو زمین، بعدش هم رفتم رو دستشویی سخت جهان سومیم نشستم، انگار دارم از خودم انتقام میگیرم به خاطر این همه سال اهمال و بیتوجهی به خودم.
چیزی که آرومم میکنه رویای خونهایه که قراره باهم بگیرم، یه خونهای که تخت داره و مال هیچ کسی نیست.
چیزی که آرومم میکنه رویای خونهایه که قراره باهم بگیرم، یه خونهای که تخت داره و مال هیچ کسی نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر