شش طبقه را بدون آسانسور رفتم بالا به امید غرغر اما نشد، یعنی خستهتر از آن بود که بتوانم خودم را سرش خراب کنم. باید زود میخوابید، وقتی روی تخت دراز کشید چندبار نزدیک بود خودم را شل کنم و همهش یک جا بریزد بیرون اما فقط بغلش کردم و چند قطره اشک کسشرم که همیشه به راه است افتاد روی صورتش. رفتم توی آشپرخانه و رویم را کردم سمت یخچال تا بقیه متوجه نشوند گریه میکنم اما نمیشود گریه کردن را پنهان کرد چون تمام مردم دنیا خودشان اینکارهاند. خوب بود مادرش هم آنجا بود، موقع خداحافظی محکمتر از همیشه بغلم کرد در حالی که سعی میکرد به روی خودش نیاورد گریه کردنم را دیده. یک ساعت قبلش باهم درباره دانشگاه من حرف میزدیم و مثل همیشه سعی میکرد بهم امید بدهد اما من امید نمیخواهم، هیچی نمیخواهم در واقع فقط دوست دارم غر بزنم و به همه بفهمانم تقصیر من نیست این وضعیت کثافت.
چند روز است فکر میکنم دارم به خودم درباره دانشگاه دروغ میگویم، فکر میکنم دارم یک چیزهایی را پنهان میکنم و جراتش را ندارم لااقل پیش خودم اعتراف کنم که اشتباه کردم. مطمئن نیستم اشتباه کردم، اگر یک سال و نیم پیش درسم را ول نمیکردم و همان جا میماندم الان درسم تمام شده بود اما خیلی چیزهای دیگر را نداشتم شاید. روزهای خوب، اتفاقات خوب، کار، خانه مستقل، زندگی جدید. شاید هم میتوانستم حالا شروع کنم و دوباره یک چیزهای خوبی به دست بیاورم. کاش لااقل حسرت خوردن درست و حسابی بلد بودم ولی حوصله حسرت خوردن ندارم فقط راست گفتن به خودم را لازم دارم. هنوز مطمئن نیستم که اشتباه کردم و فکر اشتباه کردن آزارم میدهد.
چند روز است فکر میکنم دارم به خودم درباره دانشگاه دروغ میگویم، فکر میکنم دارم یک چیزهایی را پنهان میکنم و جراتش را ندارم لااقل پیش خودم اعتراف کنم که اشتباه کردم. مطمئن نیستم اشتباه کردم، اگر یک سال و نیم پیش درسم را ول نمیکردم و همان جا میماندم الان درسم تمام شده بود اما خیلی چیزهای دیگر را نداشتم شاید. روزهای خوب، اتفاقات خوب، کار، خانه مستقل، زندگی جدید. شاید هم میتوانستم حالا شروع کنم و دوباره یک چیزهای خوبی به دست بیاورم. کاش لااقل حسرت خوردن درست و حسابی بلد بودم ولی حوصله حسرت خوردن ندارم فقط راست گفتن به خودم را لازم دارم. هنوز مطمئن نیستم که اشتباه کردم و فکر اشتباه کردن آزارم میدهد.
بعد از سه ماه رفتم جلسه داستان، نه برای این که دوباره تصمیم گرفتم داستان بنویسم، فقط رفتم بچهها را ببینم. سر زدن به جاهایی که ترکشان کردم برایم هیجان دارد، هیجانش در حد هیجان شخصیتهای سریالهای ایرانیست وقتی بعد از ده سال به وطن برمیگردند و خم میشوند خاک پاک وطن را میبوسند، در همین حد مبتذل و احمقانه. رفتم ادای یک آدم عاصی کسشر را درآوردم تا مثلن بیعرضگی و بیاستعداد بودنم تابلو نشود. در حالی که مثل روز بر همگان روشن است من چه کودنی هستم در نوشتن. وای که چقدر از تحقیر خودم لذت میبرم در این لحظه. اگر لازم باشد میتوانم مثل قبل نوشتن را در حد کثافتکاری ادامه دهم اما این همه هم از تحقیر خودم لذت نمیبرم. هیچ چیزی ننوشتم که بعد از نوشتنش راضی باشم. آدمهایی که از نوشتههایم تعریف میکنند را به چند دسته تقسیم میکنم و متاسفانه هیچ کدامشان تا به حال نتوانستهاند رضایت حقیقی از نوشتههایم را بهم منتقل کنند و همیشه یک چیزهایی گفتند که گاهی بیشتر از این که تعریف محسوب شود برایم فحش بوده. اثر تعریف خوبها هم همیشه فقط چند لحظه است و بعدش فقط تصویرشان در حال خواندن نوشتههایم توی مغزم میماند که در این لحظات بحرانی به هیچ کارم نمیآید. این همه نارضایتی از خودم با این کون گشاد و مغز کمهوش برایم خندهدار است اما ذات بشر همین قدر کسشر و چرند است لابد.
کاش لااقل یک رادیویی وجود داشت که مجریاش هرشب راس ساعت دوازده خطاب به شنوندگان عزیز میگفت: امشبم شما هیچ گهی نیستی پس برو بگیر بخواب.
کاش لااقل یک رادیویی وجود داشت که مجریاش هرشب راس ساعت دوازده خطاب به شنوندگان عزیز میگفت: امشبم شما هیچ گهی نیستی پس برو بگیر بخواب.
کلن همه چی یا گوه هست یا داره تبدیل به گوه میشه
پاسخ دادنحذف