تا یک جایی اعتراف کردن به نقطه ضعفهایم حالم را بهتر میکرد اما دیگر فایده ندارد. حالا من خوب میدانم مشکلاتم چه چیزهایی هستند. میدانم تمام دردهایم از نداشتن اعتماد به نفس است. جلب توجه، حسادت، هارش بودن، پرحرفی، دروغگویی، خودتخریبی، تناقض و تا آخر. از همان کودکی اگر به من توهم هوش و زیبایی نمیدادند و ازم انتظار نداشتند شاخ غول را بشکنم شاید این همه داغون نمیشدم. شاید اگر من هم مثل خیلیهای دیگر با واقعیتم بزرگ میشدم، اینطور نمیشد.
یادم میآید بعد از اولین شکستها افتادم به دروغ گفتن برای توجیهشان. افتادم به حسادت کردن به آدمهایی که پیروز شده بودند و یا از من زیباتر بودند، از کم شدن توجهات درد کشیدم، عصبی و زودرنج شدم. هر چقدر که بزرگتر شدم همه چیز بدتر شد. توی یک رابطه بیمار، وسط دوستان بدتر از خودم. خیلی چیزهای زیادی یادم میآید که بد و بدترم کرد، محیط زندگی، خانواده، شرایط زندگی.
اما من دوست نداشتم خودم را با همه مشکلاتم بپذیرم و بگویم خب همینطور ادامه بده. موچین برداشتم و خال خال این مشکلات را بیرون کشیدم، اول فکر کردم بیرون کشیدن کافیست و حالم خوب میشود. شد، خیلی بهتر شد اما مقطعی بود، دوباره سرشان از زیر پوستم بیرون میزند. باید از ریشه همهشان را سوزاند و یا آنقدر بیرون کشیدن را ادامه داد تا کمتر شوند.
نیاز به کمک دارم، این بار نه روانپزشک! نمیدانم به چه چیزی نیاز دارم، فقط میدانم مشکلاتم روی دستم باد کردهاند، نه میتوانم یکهو دور بریزمشان و فراموش کنم که کلن بودند و خوشبخت شوم، نه میتوانم همیشه دنبال خودم بکشانمشان.
آدمی که دوستم دارد بزرگترین شانس این روزهایم است اما باز هم کافی نیست! کاش زودتر یک راهی پیدا کنم.
یادم میآید بعد از اولین شکستها افتادم به دروغ گفتن برای توجیهشان. افتادم به حسادت کردن به آدمهایی که پیروز شده بودند و یا از من زیباتر بودند، از کم شدن توجهات درد کشیدم، عصبی و زودرنج شدم. هر چقدر که بزرگتر شدم همه چیز بدتر شد. توی یک رابطه بیمار، وسط دوستان بدتر از خودم. خیلی چیزهای زیادی یادم میآید که بد و بدترم کرد، محیط زندگی، خانواده، شرایط زندگی.
اما من دوست نداشتم خودم را با همه مشکلاتم بپذیرم و بگویم خب همینطور ادامه بده. موچین برداشتم و خال خال این مشکلات را بیرون کشیدم، اول فکر کردم بیرون کشیدن کافیست و حالم خوب میشود. شد، خیلی بهتر شد اما مقطعی بود، دوباره سرشان از زیر پوستم بیرون میزند. باید از ریشه همهشان را سوزاند و یا آنقدر بیرون کشیدن را ادامه داد تا کمتر شوند.
نیاز به کمک دارم، این بار نه روانپزشک! نمیدانم به چه چیزی نیاز دارم، فقط میدانم مشکلاتم روی دستم باد کردهاند، نه میتوانم یکهو دور بریزمشان و فراموش کنم که کلن بودند و خوشبخت شوم، نه میتوانم همیشه دنبال خودم بکشانمشان.
آدمی که دوستم دارد بزرگترین شانس این روزهایم است اما باز هم کافی نیست! کاش زودتر یک راهی پیدا کنم.
منم گاهی فکر میکنم همه ی بدبختیهام رو بذارم پشت در و همینطور یهویی شروع کنم به شاد بودن ! ولی حجم عظیم همین اعترافاتی که یه روز نوشتنش حالمو خوب میکرد باعث میشه هول برم داره, که اینطوریام نیست. جدن ترسناکه.
پاسخ دادنحذفانجمن های دوازده گام فکر کنم بهت کمک کنه
پاسخ دادنحذفاهوم، یه بار سه تا قدم کار کردم سسر چهارمی ول کردم! الان میخوام برگردم دوباره از چهار شروع کنم. یعنی تنها راهی که به ذهنم میرسه همینه.
حذفاین مسیرُ نمیشه تنهایی رفت خطرناکه مواظب خودت باش
حذفاهوم، همون موقع که شروع کردم یه راهنما گرفتم، هنوزم باهاش در ارتباطم. اگه این برنامه نبود اوضام خیلی بدتر ازین حرفا بود مطمئنن:)
حذفجای درستی هستی اینم یه پروسه هست
پاسخ دادنحذفآگاهی...دردورنج...غم واندوه...پذیرش
موفق باشی