از کلاس طراحی تا خانه دو ساعت توی راه بودم، اتوبوس خط همیشگی نرسید چون باران میبارید. اتوبوسها در باران بعضی وقتها بخار میشوند و به آسمان میروند و با دانههای باران دوباره به زمین برمیگردند آن هم در زمان و مکانی کاملا اتفاقی. باز خداراشکر که بیآرتیهای ولیعصر در روزهای بارانی حسابی دم کشیده و ویروسزده با فضایی برای پوره شدن همیشه منتظر ما در راه ماندگان هستند، همینطور هدفون توی گوش خودم را در آغوش بقیه زنان اتوبوس انداختم تا با هم همین طور کش و قوس بیاییم و پیش برویم. سر و صدایی توی اتوبوس بلند شد اما چون فضای کافی برای در آوردن هدفون از گوش نبود یک گوشم را به کتفم مالیدم یکی از گوشیها افتاد و با یه چشمک به دختر چشم آبی له شده در آغوشم گفتم چه خبر اونم فورا گفت "اون جلو دارن دعوا میکنن" همان طور یک هدفونه باقی راه را ادامه دادم و به صداها گوش کردم و فهمیدم دعوا دیگر بین دو نفر نیست هر کدام توانستهاند خایهمالان یا همان پیروانی در همین چند دقیقه پیدا کنند و حالا خایهمالان طرفین هم توانسته بودند دعوا را با جهتگیری خاصشان از سر به ته اتوبوس برسانند.
حقیقتش داغ دلم تازه شد چون چند وقته جای خالی خایهمال را به شدت در زندگیام احساس میکنم، حتی یک بار به رامین گفتم چرا همه خایهمال دارن جز من؟ گفت چون تو خایهمالاتو جرواجر میکنی. خیلی ناراحت شدم،من هم باید مثل بقیه یکی دوتا خایهمال دور و برم نگه میداشتم تا بعد از هر کاری با صفتها دهانپرکن خایهمالانه ازم تعریف کنند و همیشه در صف مالیدنم باشند اما متاسفانه من هیچ کسی را ندارم تا یک خط خشک و خالی ازم تعریف کند. حالا الان این را در یک جمع بگویم همه شروع میکنند خودشان را به من چسباندن که ما هم خایهمال نداریم و فلان ولی مطمئن باشید همهشان دروغ میگویند، من حتی یکی نفر بیخایهمال هم در اطرافم نمیشناسم جز خودم، البته من اوضاع واقعا خرابی دارم چون حتی دقت کردم آدمها موقع نام بردن از دوستان و آشنایان سعی میکنند اسمی از من نبرند و آنهایی هم که گاهی دهانشان را به اسمم آلوده میکنند ته اسمم را میجوند تا از حالت رسمی خارج شوم، این قدر محبوب و به یاد ماندنیام.
از اتوبوسی که با خایهمال احاطه شده بود تنها و بیخایهمال پیاده شدم. دور میدان وحشیانه شلوغ بود، صف درازی هم جلوی بانک برای پول برداشتن تشکیل شده بود، در صف بودم که دختری از بغل خودش را فرو کرد تو گفت شما پشت منی، گفتم نه من همین جام یهو دختر جلویی برگشت گفت نه بعد از من اون خانومه نه شما، واقعا دلم میخواست توی باران خودم را پرت کنم روی زمین و مثل دانشمند دیوانه انیمه مورد علاقهام قهقهه بزنم و خودم را به گل و شل بمالم از فکر این که آدمها حتی توی صف یک دقیقهای عابربانک هم برای خودشان خایهمال پیدا میکنند و من حتی میتوانم توی این صف به شدت غریبه و کاملا احتمالی فقط از روی چهره بیخایهمال بمانم. درود به شرفم.
درود به شرفت
پاسخ دادنحذف