وسط یک جمع نشستهاید که همه از قضا بامزه و بانمک هستند و هر کدام خاطرهای بامزه برای تعریف کردن دارند، از سفرهایی که رفتهاند، روابطی که داشتند، از تفریحات و فلانشان و شما همان فردی هستید که هیچ کدام را ندارد. نه بامزه است نه سفری نه روابطی نه تفریحات خاصی، هیچی برای تعریف کردن ندارید و خب ندارید دیگر زور که نیست. در آن جمع شبیه یک جا حرومکن هستید، چند نفرشان وسط خاطره تعریف کردن توی صورت شما میخندند اما میبینید که میگویند این دیگه این جا چی میگه؟
برای رها شدن از این نگاهها به زور سعی میکنید انگشتی وسطشان فرو کنید، خاطره نصفه نیمهای که یک بار مادربزرگتان برای شما گفته را با انتهای خاطرهای از همکلاسی دانشگاهتان هم میزنید و وقتی به نظرتان در حد معقولی جالب شد به امید خدا که خوب در بیاید شروع به تعریف کردن میکنید، بدبختانه صدای شما بلند است و همه ناگهان ساکت میشوند و زل میزنند به شما، شما با آب و تاب تعریف را به دو خط میرسانید، یکی قاشق برمیدارد سرتان را از تو مثل پوست هندوانه قاشق قاشق میتراشد و وسط خاطره تعریف کردن بدون هیچ ایده و کلمهای رها میشوید، خاطرهتان مثل لباس سیندرلا تیکه تیکه میشود، دیگر چیزی برای ادامه دادن ندارید، گرمتان میشود، لحن تغییر میکند، صدا میلرزد، شبیه خروسک میشود، دوست دارید اینجا صحنه کات شود، دوربین از روی شما بپرد و همه دوباره سرگرم خودشان شوند، اتفاقات یک جوری دوباره از سر گرفته شوند که انگار شما اصلن وجود نداشتهاید اما همه چیز ادامه پیدا میکند. سرخ میشوید و کلافه، لابد یکی دو نفر میفهمند که شما خاطره را از خودتان درآوردید و بقیه هم تخمشان است. یک جورِ ناجوری سر و ته قصه هم میآید و شما در حالی که عرق سردی بر پیشانیتان نشسته با رنگِ پریده و خندهی نصفه نیمهای که روی لبتان خشک شده توی مبل خودتان را جا به جا میکنید و سعی میکنید یک جوری به حال عادی برگردید اما انگار وا رفتید.
برای رها شدن از این نگاهها به زور سعی میکنید انگشتی وسطشان فرو کنید، خاطره نصفه نیمهای که یک بار مادربزرگتان برای شما گفته را با انتهای خاطرهای از همکلاسی دانشگاهتان هم میزنید و وقتی به نظرتان در حد معقولی جالب شد به امید خدا که خوب در بیاید شروع به تعریف کردن میکنید، بدبختانه صدای شما بلند است و همه ناگهان ساکت میشوند و زل میزنند به شما، شما با آب و تاب تعریف را به دو خط میرسانید، یکی قاشق برمیدارد سرتان را از تو مثل پوست هندوانه قاشق قاشق میتراشد و وسط خاطره تعریف کردن بدون هیچ ایده و کلمهای رها میشوید، خاطرهتان مثل لباس سیندرلا تیکه تیکه میشود، دیگر چیزی برای ادامه دادن ندارید، گرمتان میشود، لحن تغییر میکند، صدا میلرزد، شبیه خروسک میشود، دوست دارید اینجا صحنه کات شود، دوربین از روی شما بپرد و همه دوباره سرگرم خودشان شوند، اتفاقات یک جوری دوباره از سر گرفته شوند که انگار شما اصلن وجود نداشتهاید اما همه چیز ادامه پیدا میکند. سرخ میشوید و کلافه، لابد یکی دو نفر میفهمند که شما خاطره را از خودتان درآوردید و بقیه هم تخمشان است. یک جورِ ناجوری سر و ته قصه هم میآید و شما در حالی که عرق سردی بر پیشانیتان نشسته با رنگِ پریده و خندهی نصفه نیمهای که روی لبتان خشک شده توی مبل خودتان را جا به جا میکنید و سعی میکنید یک جوری به حال عادی برگردید اما انگار وا رفتید.
دوست دارم خودم را از همین جایی که وا رفتم با قاشق جمع کنم بریزم توی سطل، بروم توی حمامی دستشویی جایی دوباره درست کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر