گوشم یا گلوم یا یه جایی بین این دو تا درد میکنه، قورت دادن آب دهنم سخت شده، اولین باری که فهمیدم گلوم درد میکنه و از سرماخوردگی ترسیدم دیشب تو خواب بود. نصف شب از خواب بیدار شدم سردم شد غصه نبودن رامین ریخت رو سرم و فکر کردم سرما خوردم همهش چند ثانیه بیشتر طول نکشید، هیچی دیگهای ازش یادم نیست جز احساسات گنگ و درهمی از دلتنگی و حسرت و درد. صبح بر خلاف روزای دیگه ساعت هشت باید میرفتم سرکار قرار بود از اداره کل بازرس بیاد. قبل از این که موبایل زنگ بزنه بیدار شدم، همیشه همینم روزایی که استرس دیر رسیدن دارم قبل از ساعتی که موبایل زنگ بزنه بیدار میشم و خوشحال از اینکه به موقع بیدار شدم آلارم موبایل رو خاموش میکنم و میخوابم. صبح خیلی سرد بود، ده دقیقه داشتم از روشهای نوین برای گرم کردن خودم استفاده میکردم. خودمو به خودم گره میزدم و سعی میکردم تولید گرما کنم اما نمیشد، وسط یکی ازون گره زدنا خوابم برد و نه و نیم بیدار شدم و بدو بدو رفتم سرکار. سرکارم سر کوچهس و جز دوییدن کاری برای زود رسیدن نمیشه انجام داد.
بعد از ظهر بدو بدو اومدم خونه دیدم هومن گشنه تشنه نشسه، دلم کباب شد و نیم ساعته سبزی پلو ماهی درست کردم. اولین بار بود ماهی جنوب سرخ میکردم و هیچ ایدهای نداشتم فقط یه بار از رو دست رامین دیده بودم که یه حجم زیادی ادویه رو باهم مخلوط میکنه و ماهیها رو توش میغلتونه و بعد میذاره یه ساعت برا خودشون بمونن اما من حوصله و وقت رامین برای آشپزی رو ندارم در نتیجه به یک دیقه رضایت دادم و ماهیها رو تا جون داشتن سرخ کردم تا اگه بوش نرفت لااقل ترد باشه در آخرم بش آبلیمو زدم و اتفاقن خیلی هم خوب شد. بعد نهار ولو شدم و دو ساعت خوابیدم، وقتی چشمامو باز کردم اولین حس ترس از سرما خوردگی بود اما گفتم نه ماهیچههای گلوم دچار گرفتگی شده (گلو ماهیچه داره؟) مطمئن بودم اینا اداهای قوه تشخیصمه تا خودمو دلداری بدم که سرما نخوردم.
بلند شدم نشستم و تصمیم گرفتم برای ادامه شب کتاب بخونم، مصاحبه کنم، شام بپزم، دوش بگیرم، ظرف بشورم و یادم بره سرما خوردم. بچهها رو فرستادم خریدم و خودم تو آشپزخونه موقع ظرف شستن از فرط دلتنگی برای مامان و بابام گریه کردم. دوش گرفتم، مصاحبه کردم و وقتی فصل جدید کتابمو شروع کردم یه چیزی دهنمو سرویس کرد. نویسنده یک جور خوبی حسی رو توصیف کرد که سالها بود نمیتونستم توصیفش کنم و بعد از توصیف به همون جایی رسید که من بارها بعد از همون حسی که نمیتونستم توصیف کنم بهش میرسیدم و در نهایت منو دردناک از کتاب پرتم کرد بیرون چون اون قدر همون پاراگراف لذت داش که نباید بعدش جمله جدیدی میخوندم. عادت دارم، وقتی یه چیزی خیلی خوبه بعدش دیتای جدید به خودم نمیدم تا خوبیش هدر نره. یه ساعت بعدش شروع کردم دکتر هو دیدن، سریال مورد علاقه من و رامین. خیلی دردناک بود، اتفاقی که توش افتاد رو میگم. فکر کنم کارگردان میخواست تهش همون حسی رو بهم بده که هزار بار قبلن تجربه کرده بودم و اما بلد نبودم ازش حرف بزنم و نیم ساعت قبل ویرجینیا وولف ازش حرف زده بود. هنوز هم نمیتونم توضیح بدم که حسه دقیقن چیه. یه جور ناتوانی که تهش به بیخیالی میرسه، یعنی انقدر ناتوان و ضعیفی در برابر یه چیزایی که تهش شل میشی و یه نگاه کلی از همه چیز بهت دست میده و یهو همه چیز از ارزش ساقط میشه.
بعد سریال گریه کردم نه از دلتنگی برای رامین و مامان بابام از ناتوانیم در برابر یه چیزی که نمیدونم چیه.
بعد سریال گریه کردم نه از دلتنگی برای رامین و مامان بابام از ناتوانیم در برابر یه چیزی که نمیدونم چیه.
هنوز دردناکه همه چیز واسم. از سرما خوردگی میترسم اما هیچ گهی نمیتونم بخورم. یهو یاد دوست راهنماییم افتادم که از سوم ابتدایی عاشق پسر همسایهشون بود و بعد از ده دوازده سال دوری و ندیدن و فراموش کردنش یهو پسره اومد خواستگاریش و باهم عروسی کردن، الانم احتمالن بچه دارن چون من آخرین بار سه سال پیش دیدمش. تنها کسی بود تو راهنمایی که به حرفام خوب گوش میکرد، احمق نبود، بعدن چادری شد رفت تجربی میخواست دندونپزشک شه، شعر میگفت و میفرستاد برای روزنامهها.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر