خیلی اتفاقی صحبت نون شد، ناخودآگاه واکنشی عصبی نشان دادم. فورن به خودم آمدم دیدم من همیشه نسبت به نون همین طور رفتار کردم و فقط زمانی که فکر میکردم خیلی اوضاع احوال زندگیام خفن شده و من دیگر از او بهترم واکنش ترحمآمیزی نسبت بهش نشان میدادم که البته یک ژستِ تخمی و جنده بود. مدتهاست حواسم را جمع میکنم روی واکنشهایم و سعی میکنم یک جوری درستشان کنم اما هنوز واکنشهای بدم خیلی زیادند.
میدانم واکنش عصبیام نسبت به نون از کجا میآید. نون تنها دختر خانواده بود و تمام کودکیاش وسط تفریحات خفن و مسافرتهای عجیب و لباسها و اسباببازیها و مدرسههای حسابی ولو بود اما من بچه سوم یک خانواده شش نفره بودم که پدرم برای کار از ایران رفته بود و مادرم با حقوق معلمی و کار نیمه وقت توی همان مدرسهی غیرانتفاعی که نون در آن درس میخواند به زور چهارتا بچهاش را تا آخر ماه که بابا برسد پیش میبرد.
من از نون خوشگلتر بودم اما لباسهای نون و تیپهای خفنش بامن کاری میکرد که فکر کنم زشتم. من از نون حتی باهوشتر بودم اما نون آن قدر همیشه یک هنر جدید از کلاسهای موسیقی و نقاشی و زبان و فلان رو میکرد که من همیشه در برابرش احساس نفهم بودن بهم دست میداد.
یک بار به اصرار نون رفتم یک هفته خانهشان ماندم، خانهیی که آن موقع آرزو میکردم کاش خانه ما بود. صبحها که مادر و پدرش میرفتند سرکار من زودتر بیدار میشدم و تمام سوراخهای خانه را انگشت میکردم تا نون بیدارشود. نون که بیدار میشد سرویس میآمد و وسط تابستان نون را از این کلاس به آن کلاس میچرخاند. من تمام آن یک هفته توی تمام سوراخهایی که نون رفت و آمد داشت سرک کشیدم و چیزها و آدمهای عجیب دیدم. دخترهای چیتانی که هر روز یک دست لباس میپوشیدند و برای من آن روزها روزی یک دست لباس خیلی عجیب بود چون تمام آن یک هفته با شلوار جین و بولیز زرد که مخصوص بیرون رفتن بود این ور و آن ور رفتم. شبها هم مادر و پدر نون یک برنامه تفریحی از یک جایشان بیرون میکشیدند و ما را میبرند پارک و دریا و رستوران و فلان. توی آن یک هفته چیزهایی دیدم که تا مدتها خوراک تعریف کردن داستانهای توهمیام برای اطرافیان بود.
روزی که پدر نون مرا رساند خانه خودمان روز بدی بود. از یک طرف دوست نداشتم برگردم به جایی که هیچ خبری از تفریحات مدل خانواده نون توی آن نیست و صبحها دوباره توی خانهی خودمان از خواب بیدار شوم از طرف دیگر دلم برای مادرم و بدبختیهایش تنگ شده بود و فکر میکردم حالا که من نیستم کی غصهاش را میخورد و یواشکی کیفش را نگاه میکند تا بفهمد تا آخر ماه چقدر پول مانده.
یکی نبود من هفت ساله را از دنیای غمهای مادرم جدا کند و پرت کند یک قبر دیگری. توی هفت سالگی پا به پای مادرم غصه خوردم و منتظر آخر ماه ماندم تا بابا بیاید. یواشکی کنارش نگران شدم، خودم را به زور کنارش جلوی پنجره جا کردم و زل زدم به خیابان بارانی و رعد و برق تا برادرم از مدرسه برگردد. مشقهایم را به موقع نوشتم تا مادرم برای درس خواندن من دیگر حرص نخورد. حتی صبحها از استرس زودتر از او بیدار میشدم و برادرم را برای مدرسه رفتن بیدار میکردم.
توی همان سن هم بزرگترین دغدغهام تفاوت ظاهرم با درونم بود، نمیتوانستم بفهمم کدامم! آدمی که مدام با برادرهایش و مادرش دعوا میکند و میگوید ازشان متنفر است یا کسی که یواشکی نگران همه جا و همه کس است و برای تکتکشان وسط لباسهای کمد گریه میکند. آدمی که به نون محبت بیخودی میکند، یک جوری که انگار خیلی دوستش دارد اما یواشکی توی دلش بهش فحش میدهد. هزاربار وسط مکاشفاتم به خودم قول دادم همیشه یک شکل باشم اما نشد. توی همان سالها خواهرم بهم گفت چندشخصیتی و من داغون شدم و به خاطرش ساعتها عر زدم، از اینکه خواهرم فهمیده بود تو و بیرونم یکی نیست به شدت ترسیده بودم. همین الانم که میگویم تخمم نیست و خوشحالم همهی کثافتهایم را پهن در و دیوار میکنم ته تهش یک ترسی هست شبیه همان ترس.
حالا هروقت کار داغونی میکنم، حرف بدی میزنم و حس بدی بهم دست میدهد تهش را زرتی پیدا میکنم و خودم را آرام میکنم. کار هر روزم شده به خودم دلداری بدهم که درست میشود، یک روز تو هم آدم سالمی میشوی.
میدانم واکنش عصبیام نسبت به نون از کجا میآید. نون تنها دختر خانواده بود و تمام کودکیاش وسط تفریحات خفن و مسافرتهای عجیب و لباسها و اسباببازیها و مدرسههای حسابی ولو بود اما من بچه سوم یک خانواده شش نفره بودم که پدرم برای کار از ایران رفته بود و مادرم با حقوق معلمی و کار نیمه وقت توی همان مدرسهی غیرانتفاعی که نون در آن درس میخواند به زور چهارتا بچهاش را تا آخر ماه که بابا برسد پیش میبرد.
من از نون خوشگلتر بودم اما لباسهای نون و تیپهای خفنش بامن کاری میکرد که فکر کنم زشتم. من از نون حتی باهوشتر بودم اما نون آن قدر همیشه یک هنر جدید از کلاسهای موسیقی و نقاشی و زبان و فلان رو میکرد که من همیشه در برابرش احساس نفهم بودن بهم دست میداد.
یک بار به اصرار نون رفتم یک هفته خانهشان ماندم، خانهیی که آن موقع آرزو میکردم کاش خانه ما بود. صبحها که مادر و پدرش میرفتند سرکار من زودتر بیدار میشدم و تمام سوراخهای خانه را انگشت میکردم تا نون بیدارشود. نون که بیدار میشد سرویس میآمد و وسط تابستان نون را از این کلاس به آن کلاس میچرخاند. من تمام آن یک هفته توی تمام سوراخهایی که نون رفت و آمد داشت سرک کشیدم و چیزها و آدمهای عجیب دیدم. دخترهای چیتانی که هر روز یک دست لباس میپوشیدند و برای من آن روزها روزی یک دست لباس خیلی عجیب بود چون تمام آن یک هفته با شلوار جین و بولیز زرد که مخصوص بیرون رفتن بود این ور و آن ور رفتم. شبها هم مادر و پدر نون یک برنامه تفریحی از یک جایشان بیرون میکشیدند و ما را میبرند پارک و دریا و رستوران و فلان. توی آن یک هفته چیزهایی دیدم که تا مدتها خوراک تعریف کردن داستانهای توهمیام برای اطرافیان بود.
روزی که پدر نون مرا رساند خانه خودمان روز بدی بود. از یک طرف دوست نداشتم برگردم به جایی که هیچ خبری از تفریحات مدل خانواده نون توی آن نیست و صبحها دوباره توی خانهی خودمان از خواب بیدار شوم از طرف دیگر دلم برای مادرم و بدبختیهایش تنگ شده بود و فکر میکردم حالا که من نیستم کی غصهاش را میخورد و یواشکی کیفش را نگاه میکند تا بفهمد تا آخر ماه چقدر پول مانده.
یکی نبود من هفت ساله را از دنیای غمهای مادرم جدا کند و پرت کند یک قبر دیگری. توی هفت سالگی پا به پای مادرم غصه خوردم و منتظر آخر ماه ماندم تا بابا بیاید. یواشکی کنارش نگران شدم، خودم را به زور کنارش جلوی پنجره جا کردم و زل زدم به خیابان بارانی و رعد و برق تا برادرم از مدرسه برگردد. مشقهایم را به موقع نوشتم تا مادرم برای درس خواندن من دیگر حرص نخورد. حتی صبحها از استرس زودتر از او بیدار میشدم و برادرم را برای مدرسه رفتن بیدار میکردم.
توی همان سن هم بزرگترین دغدغهام تفاوت ظاهرم با درونم بود، نمیتوانستم بفهمم کدامم! آدمی که مدام با برادرهایش و مادرش دعوا میکند و میگوید ازشان متنفر است یا کسی که یواشکی نگران همه جا و همه کس است و برای تکتکشان وسط لباسهای کمد گریه میکند. آدمی که به نون محبت بیخودی میکند، یک جوری که انگار خیلی دوستش دارد اما یواشکی توی دلش بهش فحش میدهد. هزاربار وسط مکاشفاتم به خودم قول دادم همیشه یک شکل باشم اما نشد. توی همان سالها خواهرم بهم گفت چندشخصیتی و من داغون شدم و به خاطرش ساعتها عر زدم، از اینکه خواهرم فهمیده بود تو و بیرونم یکی نیست به شدت ترسیده بودم. همین الانم که میگویم تخمم نیست و خوشحالم همهی کثافتهایم را پهن در و دیوار میکنم ته تهش یک ترسی هست شبیه همان ترس.
حالا هروقت کار داغونی میکنم، حرف بدی میزنم و حس بدی بهم دست میدهد تهش را زرتی پیدا میکنم و خودم را آرام میکنم. کار هر روزم شده به خودم دلداری بدهم که درست میشود، یک روز تو هم آدم سالمی میشوی.
وای
پاسخ دادنحذفاین چقدر شبیه من بود.
من یا نون؟
پاسخ دادنحذف