دارم به ادامه این رابطه فکر میکنم. فکر میکنم لابد پنج سال دیگه به همین حسایی که الان نسبت به رابطه قبلیم دارم میرسم. وقتی به آدم قبلی فکر میکنم هیچ حسی سراغم نمیاد. سعی میکنم خوابیدن باهاش رو تصور کنم و ببینم هنوز حسی بهش دارم یا نه، اما هیچی یادم نمیاد. از خودم میپرسم من واقعن پنج سال با این آدم بودم؟ تعجب میکنم از خودم و به خودم حق میدم تعجب کنم.
فکر میکنم لابد پنج سال دیگه نسبت به آدمی که حالا باهاش هستم هم همین حس رو دارم. بیست و چهار سالگی خیلی زوده برای تصمیم گرفتن درباره آینده خودم و یک آدم دیگه. خیلی از احساساتم هنوز ثابت نشدن، با یک شیب تندی تغییر میکنم. فکر میکنم در بهترین حالت توی سی سالگی باید تصمیم بگیرم درباره آینده رابطه. تو این که الان رامین رو دوست دارم و میخوام باهاش بمونم شکی ندارم اما مطمئن نیستم این حس تا سی سالگی هم ادامه داشته باشه.
چطور آدما تصمیم میگیرن ازدواج کنن؟ شاید خیلی مطمئنن به خودشون، شاید هم اصلن بهش فکر نمیکنن، شایدم فکر میکنن و میگن اکی هرجا نتونستم میکشم بیرون. فکر میکنم اصلن چرا باید ازدواج کرد که بعدش طلاق گرفت؟ میشه همین طور ادامه داد هرجا نخواستم جدا شم. اما اینجا ایرانه، نمیشه راحت با کسی که دوستش دارم زندگی کنم. شاید اگه یک جای دیگه بودم هیچ وقت به ازدواج فکر نمیکردم.
اصلن چرا باید ازدواج به وجود میومد؟ چی رو تغییر میده؟ رابطه رو محکم میکنه؟ کیرم تو استحکامی که با اسم گذاشتن روی یک رابطه به وجود میاد. شاید واقعن یک تعهد اجباری به وجود میاره. اما مگه میشه؟ یکی قول میده متعهد باشه و بعد امضا میکنه؟ خب قول بده و امضا نکن. گه تو ازدواج بابا.
این همه گه میخورم اما اگه همین فردا بگه بیا ازدواج کنیم میرم، نمیدونم چرا! شاید واسه تجربه زندگی تو یه قالب جدید. شبیه بازی میمونه، یه بازی که از بیرون جالب به نظر میرسه، یه مدت سر آدمو گرم میکنه و فاز جدید میده و آخرش مثل تموم بازیا حوصله آدمو سر میبره. یا همه چی انقد پیچیدهاس یا انقد ساده و احمقانهاس که به نظر پیچیده میاد.
دایی منصور میگه من به آدم روبروت اعتماد دارم، به تو ندارم. میگه تو نمیدونی از زندگیت چی میخوای. اما من فکر میکنم میدونم. در کمال ناباوری این روزا یه هدفهایی دارم، یه کارایی میکنم که قبلن نمیکردم. یه آینده واسه خودم ساختم و توش خودم رو تعریف کردم اما در نهایت بیرحمی دارم سعی میکنم آیندهم کاملن شخصی باشه، بدون حضور یه آدم دیگه. خیلی ازگلم بابا، ساختن یه آینده تو ذهنم رو انقد احمقانه میدونم که یکی دیگه رو توش شریک نکنم.
چقدر زر میزنم، چقدر هنوز زر دارم که نزدم. من آینده میسازم چون لازم دارم شرایط این روزای زندگیم رو قابل تحمل کنم، یعنی نیاز دارم خودم رو راضی کنم که اگه از الان راضی نیستی یه آیندهای منتظرته که الان از تصورش راضی هستی. ازین کسشرتر؟ یه آینده که الان دوس داشتم توش باشم ولی نیستم و احتمالن وقتی برم توش دیگه واسم جذاب نیست و بازم مجبورم یه آینده بسازم و برم که بهش برسم، دلم خوشه. اجازه بدین پهن شم از این همه کسشر بودن مغز بشریت. در طول تاریخ آدما یا به این چیزا فکر کردن و خودشون رو گول زدن و هی ادامه دادن، یا فک کردن و گفتن که چی؟ بعد شیر گازو وا کردن یا فکر نکردن و خِلاص.
من دسته اولم، فکر میکنم و ادامه میدم، چون ادامه ندادنش برام از کون گشادیه. بعدشم بشریت در طی تاریخ به این نتیجه کلیشهای و کسشر رسیده که گور بابای آینده، یه نگا به دور و برت بنداز ببین دنیا چه خوبه. بازم بذارین پهن شم از این همه خارکسگی مغز بشر.
خلاصه این که من صبح بیدار میشم و درس میخونم چون دوشنبه امتحان دارم، قربون صدقه رامین میرم و فراموش میکنم امشب چقدر به نظرم همه چیز بدیهی بود.
احساس کسشر بودن میکنم از نوشتن این دری وریا، چون همه مثل سگ بهشون واقفیم و فکر کردن بهشون از حماقت و بیکاری و مبتذل بودنمه.هه هه، خیلی بدبخت و مبتذل و چهار سالهام. کیرم تو مغز کسشرم بابا. یکیام نیس بگه بخواب بابا.
فکر میکنم لابد پنج سال دیگه نسبت به آدمی که حالا باهاش هستم هم همین حس رو دارم. بیست و چهار سالگی خیلی زوده برای تصمیم گرفتن درباره آینده خودم و یک آدم دیگه. خیلی از احساساتم هنوز ثابت نشدن، با یک شیب تندی تغییر میکنم. فکر میکنم در بهترین حالت توی سی سالگی باید تصمیم بگیرم درباره آینده رابطه. تو این که الان رامین رو دوست دارم و میخوام باهاش بمونم شکی ندارم اما مطمئن نیستم این حس تا سی سالگی هم ادامه داشته باشه.
چطور آدما تصمیم میگیرن ازدواج کنن؟ شاید خیلی مطمئنن به خودشون، شاید هم اصلن بهش فکر نمیکنن، شایدم فکر میکنن و میگن اکی هرجا نتونستم میکشم بیرون. فکر میکنم اصلن چرا باید ازدواج کرد که بعدش طلاق گرفت؟ میشه همین طور ادامه داد هرجا نخواستم جدا شم. اما اینجا ایرانه، نمیشه راحت با کسی که دوستش دارم زندگی کنم. شاید اگه یک جای دیگه بودم هیچ وقت به ازدواج فکر نمیکردم.
اصلن چرا باید ازدواج به وجود میومد؟ چی رو تغییر میده؟ رابطه رو محکم میکنه؟ کیرم تو استحکامی که با اسم گذاشتن روی یک رابطه به وجود میاد. شاید واقعن یک تعهد اجباری به وجود میاره. اما مگه میشه؟ یکی قول میده متعهد باشه و بعد امضا میکنه؟ خب قول بده و امضا نکن. گه تو ازدواج بابا.
این همه گه میخورم اما اگه همین فردا بگه بیا ازدواج کنیم میرم، نمیدونم چرا! شاید واسه تجربه زندگی تو یه قالب جدید. شبیه بازی میمونه، یه بازی که از بیرون جالب به نظر میرسه، یه مدت سر آدمو گرم میکنه و فاز جدید میده و آخرش مثل تموم بازیا حوصله آدمو سر میبره. یا همه چی انقد پیچیدهاس یا انقد ساده و احمقانهاس که به نظر پیچیده میاد.
دایی منصور میگه من به آدم روبروت اعتماد دارم، به تو ندارم. میگه تو نمیدونی از زندگیت چی میخوای. اما من فکر میکنم میدونم. در کمال ناباوری این روزا یه هدفهایی دارم، یه کارایی میکنم که قبلن نمیکردم. یه آینده واسه خودم ساختم و توش خودم رو تعریف کردم اما در نهایت بیرحمی دارم سعی میکنم آیندهم کاملن شخصی باشه، بدون حضور یه آدم دیگه. خیلی ازگلم بابا، ساختن یه آینده تو ذهنم رو انقد احمقانه میدونم که یکی دیگه رو توش شریک نکنم.
چقدر زر میزنم، چقدر هنوز زر دارم که نزدم. من آینده میسازم چون لازم دارم شرایط این روزای زندگیم رو قابل تحمل کنم، یعنی نیاز دارم خودم رو راضی کنم که اگه از الان راضی نیستی یه آیندهای منتظرته که الان از تصورش راضی هستی. ازین کسشرتر؟ یه آینده که الان دوس داشتم توش باشم ولی نیستم و احتمالن وقتی برم توش دیگه واسم جذاب نیست و بازم مجبورم یه آینده بسازم و برم که بهش برسم، دلم خوشه. اجازه بدین پهن شم از این همه کسشر بودن مغز بشریت. در طول تاریخ آدما یا به این چیزا فکر کردن و خودشون رو گول زدن و هی ادامه دادن، یا فک کردن و گفتن که چی؟ بعد شیر گازو وا کردن یا فکر نکردن و خِلاص.
من دسته اولم، فکر میکنم و ادامه میدم، چون ادامه ندادنش برام از کون گشادیه. بعدشم بشریت در طی تاریخ به این نتیجه کلیشهای و کسشر رسیده که گور بابای آینده، یه نگا به دور و برت بنداز ببین دنیا چه خوبه. بازم بذارین پهن شم از این همه خارکسگی مغز بشر.
خلاصه این که من صبح بیدار میشم و درس میخونم چون دوشنبه امتحان دارم، قربون صدقه رامین میرم و فراموش میکنم امشب چقدر به نظرم همه چیز بدیهی بود.
احساس کسشر بودن میکنم از نوشتن این دری وریا، چون همه مثل سگ بهشون واقفیم و فکر کردن بهشون از حماقت و بیکاری و مبتذل بودنمه.هه هه، خیلی بدبخت و مبتذل و چهار سالهام. کیرم تو مغز کسشرم بابا. یکیام نیس بگه بخواب بابا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر