به عکسهای جاده چالوس نگاه میکردم، رنگشان خوب است، وقتی نگاهشان میکنم صورتم ناخودآگاه شبیه بهبه میشود.
جلوی در دانشگاه وقتی نشستم توی ماشین تمام فکرم درآوردن مانتو و مقنعه دانشگاه بود. یک جایی توی جاده کناره، رفتیم توی یکی از این فروشگاههای لباس، من دویدم توی اتاق پرو و مانتو و مقنعه را درآوردم و مانتو قرمز چهارخونه پوشیدم با یک شال قرمز، که همانجا خریده بودیم. اگر شالم قرمز نبود عکسها این همه خوشرنگ نمیشدند، مطمئنم. عکسها خوشرنگاند، من توی همهشان میخندم، چشمانم یک جورِ آرامِ ملوییست. تا خود تهران توی ماشین بالا و پایین پریدم، آواز خواندم و قربانصدقهاش رفتم، خوب بودم، خوشحال و راضی، اما انگار وقتی خوشحال و راضیام همهی خودم را نیاوردهام وسط. حالا که به عکسها نگاه میکنم خندهام را باور نمیکنم، باور نمیکنم یک هفته پیش آن قدر خوشحال و شاد بودم.
جلوی در دانشگاه وقتی نشستم توی ماشین تمام فکرم درآوردن مانتو و مقنعه دانشگاه بود. یک جایی توی جاده کناره، رفتیم توی یکی از این فروشگاههای لباس، من دویدم توی اتاق پرو و مانتو و مقنعه را درآوردم و مانتو قرمز چهارخونه پوشیدم با یک شال قرمز، که همانجا خریده بودیم. اگر شالم قرمز نبود عکسها این همه خوشرنگ نمیشدند، مطمئنم. عکسها خوشرنگاند، من توی همهشان میخندم، چشمانم یک جورِ آرامِ ملوییست. تا خود تهران توی ماشین بالا و پایین پریدم، آواز خواندم و قربانصدقهاش رفتم، خوب بودم، خوشحال و راضی، اما انگار وقتی خوشحال و راضیام همهی خودم را نیاوردهام وسط. حالا که به عکسها نگاه میکنم خندهام را باور نمیکنم، باور نمیکنم یک هفته پیش آن قدر خوشحال و شاد بودم.
فردا شبش رفتم پیش نسیم، بعد از مدتها. تا صبح بیدار ماندیم و ادای خواهرهای واقعی را درآوردیم و حرف زدیم. نسیم نتوانست جلوی خودش را بگیرد، زد زیر گریه. مثل همیشه از زمین و زمان شاکی بود، از مامان و بابا بیشتر از همهی دنیا، از این که چرا وقتی میخواست به زور عروسی کند نزدند توی دهنش. نسیم همیشه عادت دارد خودش را شلغم فرض کند و بقیه را برای همه چیز مقصر بداند، من اگر یک ذره به نسیم میرفتم و این همه به خودم گیر نمیدادم حالم بهتر از این بود. آن شب آنقدر با بغض و کینه از همه چیز حرف زد و از همه دنیا شاکی و طلبکار بود که من واقعن احساس بدبختی کردم. نه به خاطرِ خودم که اتفاقن تنها نقطه خوشرنگ دنیا در آن لحظه زندگی خودم بود. دو هفتهی قبلش عین همین اتفاق درباره محمد افتاد. ساعت سه نصف شب، توی حیاط خانه میم، بغلش کردم و پرسیدم چته؟ بعد با یک فشار عجیبی ترکید. یک ساعت توی بغلم هقهق گریه کرد، گفت این زندگی چیزی نبود که میخواستم، گفت انگار هیچ راهی جز ادامه دادن این کثافت ندارم، گفت احساس خفگی و تنهایی میکنم. هیچی نمیتوانستم بهش بگویم، همان طور که چیزی به نسیم نگفتم، حتی نتوانستم با هیچ کدامشان گریه کنم، من که گریهام کلن به راه است باهیچ کدامشان گریه نکردم.
کنار خانوادهام احساس بدبختی میکنم، چون هیچکدامشان انگار خوشحال نیستند. هروقت میآیم شمال احساس بدبختی میکنم، بس که همهی آدمهایی که این جا میشناسم یا مریض و از کار افتادهاند یا ورشکسته و بیپول و معتاد.
زندگی تنهاییام بیرونِ این شهر را دوست دارم چون کمتر یاد بدبختی برادر و خواهرم میافتم، کمتر به پیری پدرم و افسردگی و تنهایی مادرم فکر میکنم. یک وقتهایی فکر میکنم اگر قرار باشد همه اینها را همه جا دنبال خودم بکشم هیچ وقت احساس خوشبختی نمیکنم. همان روزی که از خانه نسیم برگشتم حالم بد بود،توی تاریکی چت و مچاله کنار پنجره ایستاده بودم، رامین بغلم کرد گفت الان چی دوس داری داشته باشی؟ حوصله حرف زدن نداشتم، چیزی نگفتم، خودم را تو بغلش فشار دادم فقط اما همه فکرم دور و بر نسیم و محمد و مامان و بابام میچرخید. نمیدانم دلم میخواست چی داشتم، فقط میدانستم اگر اینها را نداشتم خوشحالتر بودم و لااقل به خنده و آرامشم توی عکسها اعتماد داشتم.
کنار خانوادهام احساس بدبختی میکنم، چون هیچکدامشان انگار خوشحال نیستند. هروقت میآیم شمال احساس بدبختی میکنم، بس که همهی آدمهایی که این جا میشناسم یا مریض و از کار افتادهاند یا ورشکسته و بیپول و معتاد.
زندگی تنهاییام بیرونِ این شهر را دوست دارم چون کمتر یاد بدبختی برادر و خواهرم میافتم، کمتر به پیری پدرم و افسردگی و تنهایی مادرم فکر میکنم. یک وقتهایی فکر میکنم اگر قرار باشد همه اینها را همه جا دنبال خودم بکشم هیچ وقت احساس خوشبختی نمیکنم. همان روزی که از خانه نسیم برگشتم حالم بد بود،توی تاریکی چت و مچاله کنار پنجره ایستاده بودم، رامین بغلم کرد گفت الان چی دوس داری داشته باشی؟ حوصله حرف زدن نداشتم، چیزی نگفتم، خودم را تو بغلش فشار دادم فقط اما همه فکرم دور و بر نسیم و محمد و مامان و بابام میچرخید. نمیدانم دلم میخواست چی داشتم، فقط میدانستم اگر اینها را نداشتم خوشحالتر بودم و لااقل به خنده و آرامشم توی عکسها اعتماد داشتم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر