خیلی وقت است اینجا از حال خوبم ننوشتم. مدام غر زدم، کثافت پخش کردم و چرندیاتم را به صف کردم. کنار تمامی اینها من اما خوبم، خوبِ واقعی. هفتهای یک بار میآیم شمال برای دانشگاه. دوری و تنهایی و درس اما وقتی برمیگردم کلی آدم منتظرم هستند.
مامانِ رامین خوب است. بغلش محکم است، خندهاش مهربان است، نگاهش یک جور نرمیست. دوستم دارد، ساعتها کنارش مینشینم و از زمین و زمان حرف میزنیم. حوصلهام را سر نمیبرد. غذاهای خوشمزه میپزد و اصرار دارد چند روزی که تهران هستم صبح تا شب وسط خانهشان ولو باشم. یک چیزهای خوبی بهم میگوید که دلم یکجوری میشود. از این که دوستم دارند حرف میزند،چیزهای خوبم را با دیتیل لیست میکند و بهم میگوید خودم را دوست داشته باشم. غرغرهایم را گوش میکند، نرمطور میخندد و از روزهای خوبی میگوید که من باورشان ندارم. یک مامانِ واقعیست.
همهشان خوباند، دوستم دارند، محکم بغلم میکنند، اصرار میکنند پیششان بمانم، خوب میخندیم و همینطوری برای خودمان خوشیم.
گاهی جاده هم خوب است. موزیک گوش میکنم و با لحظههای جدید آهنگها را پر میکنم. آهنگها و بوها از آن چیزهایی هستند که یک لحظه را پرتاب میکنند جلوی چشمم. هزاربار با آهنگ و بو به گا رفتم، خندیدم، خجالت کشیدم، حشری شدم و صدتا چیز دیگر. اما چند روز پیش فهمیدم آهنگهایی هستند که دیگر قدیمترها را به یادم نمیآورند. این بازی جایگزین کردن لحظات نو به جای لحظاتِ بدِ گذشته حال میدهد. اسمسبازیهای طولانیِ شر و ورِ توی راه، نالههای عاشقانهی مبتذل از درد دوری و هزارتا ادا و اطوار دیگر هم جز جاذبههای توریستی جاده است.
وقتی میرسم نم یک جور نامحسوسی موهایم را مچاله میکند، بوی جنگل بووومب میخورد توی صورتم، بغلِ مامان، بوی خانه، بوی یخچال، توالتفرنگیِ خودم، لباسهای قدیمی، پنجرهی دردناکِ اتاقم که به زندگی کثافتِ آدمهای خیابانمان باز میشود و حالم را به هم میزند، با این حال دوستش دارم چون خودآزاری دارم. مرتضی که اصولن خوشحال و مست است و برای خودش یک دنیای خوش و خرمی دارد. دانشگاه کثافتم هم یک چیزهای خوبی دارد. کلاسهای طبقه سوم که پنجرههایش رو به دریا باز میشود. پریسا که بعد از یک سال هر روز میبینمش و مدام از شوهرش که یک روز دوستپسرِ ازگلی بود حرف میزند. استادم که هنوز عاشقم است و وقتی میبینمش یک خنده خوبی تحویلم میدهد.
اینجا یک دردهایی دارد اما خوبیاش این است که زمان خیلی یواش حرکت میکند. انگار آدمهایش عجله ندارند اگر ده روز هم خواب بمانند چیز خاصی را از دست ندادهاند. چند روزی که اینجا هستم یک آرامشِ الکیِ فیکی توی سوراخهایم فرو میرود و یکجورِ خوبی شل میشوم، البته گاهی، خوب دقت کنید، "گاهی".
مامانِ رامین خوب است. بغلش محکم است، خندهاش مهربان است، نگاهش یک جور نرمیست. دوستم دارد، ساعتها کنارش مینشینم و از زمین و زمان حرف میزنیم. حوصلهام را سر نمیبرد. غذاهای خوشمزه میپزد و اصرار دارد چند روزی که تهران هستم صبح تا شب وسط خانهشان ولو باشم. یک چیزهای خوبی بهم میگوید که دلم یکجوری میشود. از این که دوستم دارند حرف میزند،چیزهای خوبم را با دیتیل لیست میکند و بهم میگوید خودم را دوست داشته باشم. غرغرهایم را گوش میکند، نرمطور میخندد و از روزهای خوبی میگوید که من باورشان ندارم. یک مامانِ واقعیست.
همهشان خوباند، دوستم دارند، محکم بغلم میکنند، اصرار میکنند پیششان بمانم، خوب میخندیم و همینطوری برای خودمان خوشیم.
گاهی جاده هم خوب است. موزیک گوش میکنم و با لحظههای جدید آهنگها را پر میکنم. آهنگها و بوها از آن چیزهایی هستند که یک لحظه را پرتاب میکنند جلوی چشمم. هزاربار با آهنگ و بو به گا رفتم، خندیدم، خجالت کشیدم، حشری شدم و صدتا چیز دیگر. اما چند روز پیش فهمیدم آهنگهایی هستند که دیگر قدیمترها را به یادم نمیآورند. این بازی جایگزین کردن لحظات نو به جای لحظاتِ بدِ گذشته حال میدهد. اسمسبازیهای طولانیِ شر و ورِ توی راه، نالههای عاشقانهی مبتذل از درد دوری و هزارتا ادا و اطوار دیگر هم جز جاذبههای توریستی جاده است.
وقتی میرسم نم یک جور نامحسوسی موهایم را مچاله میکند، بوی جنگل بووومب میخورد توی صورتم، بغلِ مامان، بوی خانه، بوی یخچال، توالتفرنگیِ خودم، لباسهای قدیمی، پنجرهی دردناکِ اتاقم که به زندگی کثافتِ آدمهای خیابانمان باز میشود و حالم را به هم میزند، با این حال دوستش دارم چون خودآزاری دارم. مرتضی که اصولن خوشحال و مست است و برای خودش یک دنیای خوش و خرمی دارد. دانشگاه کثافتم هم یک چیزهای خوبی دارد. کلاسهای طبقه سوم که پنجرههایش رو به دریا باز میشود. پریسا که بعد از یک سال هر روز میبینمش و مدام از شوهرش که یک روز دوستپسرِ ازگلی بود حرف میزند. استادم که هنوز عاشقم است و وقتی میبینمش یک خنده خوبی تحویلم میدهد.
اینجا یک دردهایی دارد اما خوبیاش این است که زمان خیلی یواش حرکت میکند. انگار آدمهایش عجله ندارند اگر ده روز هم خواب بمانند چیز خاصی را از دست ندادهاند. چند روزی که اینجا هستم یک آرامشِ الکیِ فیکی توی سوراخهایم فرو میرود و یکجورِ خوبی شل میشوم، البته گاهی، خوب دقت کنید، "گاهی".
پنجرهی دردناکِ اتاقم
پاسخ دادنحذف