هی یک پاراگراف مینویسم به خودم میگویم زر نزن، درتو بذار دخترمهربونِ عن. مدام سعی میکنم ننویسم همه چی آرومه من چقدر خوشبختم و فلان. اما هیچ چیز دیگری ندارم بنویسم.
امروز صبح قرار مصاحبه داشتم، بیدارم کرد، صبحانه آماده کرد، دم در آسانسوربغلم کرد و روزم شروع شد. بعد از مصاحبه با سر برگشتم خانه، دلقکبازی شروع شد، رقصیدم، چرت گفتم، خانه را مرتب کردیم، نهار آماده کردیم تا الاهه بیاید. الاهه که رسید با همان مانتو مقنعه کنارم رقصید، خندیدیم، حرف زدیم. روزهایم پر از صداها و بوهای مختلف شده، آنقدر خوشم که یادم میرود دو ماه است حقوق ندادهاند، درسها روی هم تلنبار شده و اجاره خانهام عقب افتاده. در نهایت کسخلی زندگی میکنیم، تا ونک میرویم بعد از ترافیک خسته میشویم و باهم توافق میکنیم دور بزنیم، برگردیم و تا میرداماد نرویم. وسط ترافیک به خاطر ساندویچ هایدا میپیچیم توی خیابان یک طرفه بدون ذرهای نارضایتی و غرغر. بعضی شبها ساعت ده میآیم خانه و تصمیم میگیرم امشب دیگر خانه خودم بمانم اما یکهو دوازده شب پشیمان میشوم و زنگ میزنم بیاید دنبالم و برگردم پیشش.
یک سرخوشی شاید کودکانه و احمقانه کلن برم داشته و خیال ندارم بیرون بکشم. دوست دارم اینجا بنویسم اما همهش شرح روزها و اتفاقات و فلان عاشقانه است. فکر میکنم همینقدر دخترمهربون شدن کافیست و بد نیست کمی آبرو برای آینده ذخیره کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر