۱۳ آبان ۱۳۹۰
همه چیز از دیروز یه شکل دیگه شد، افتادم رو یه سرازیری وحشتناک. دارم پریود میشم و همه اینا طبیعیه ولی یه گای بدی هس که دست منم نیست هی دارم توش فرو میرم. هی میشینم زل میزنم به قابلمهها به گلدون انتظار دارم اینا حالمو خوب کنن. تو یکی گوشت و نخودلوبیا میریزم، تو یکی سیبزمینی میذارم آبپز شه، هی جای گلدونا رو عوض میکنم، آب میدم بهشون اما حواسم هست که بازم دارم گه میزنم به همه چی. اینا یه وختایی بلد بودن معجزه کنن اون موقعها که بابلسر بودم و هیچی نبود فقط آشپزی کردن حالمو خوب میکرد اما انگار دیگه هیچی مثل اون وختا نمیشه، نه من نه این قابلمهها نه حتی دیگه گلای توی گلدون.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر