۱۳ خرداد ۱۳۹۳

بوی پیراهنِ سبزِ آویشنی

ژ آخرِ کلمه‌ی پاساژ همون چیزی بود که پاساژ رو برام کلمه‌ی قشنگی می‌کرد، شمال همیشه پر از پاساژ بود و یکی از تفریحات خواهرم کشف اون همه پاساژ. دورترین نقطه‌ از خونه‌مون که خواهرم یک وقتایی از صبح تا غروب بهش سفر می‌کرد و وقتی برمی‌گشت اون قدر خسته بود که برای شام هم پیداش نمی‌شد، از یک طرف به جنگل می‌رسید و از طرف دیگه به دریا اما خواهرم جنگل و دریا رو با عشق اون روزاش می‌خواست ضمن این که مامانم هم نمی‌ذاشت مفت از زیرش در بره. گاهی مجبور بود برای گذروندن یک روز با عشقش توی دورترین نقطه از خونه، من رو هم با خودش ببره تا معامله با مامانم جور شه. محافظت از خواهرم که دوست پسر داشت در برابر همه‌ی دنیا به عهده مامانم بود، مامانم هم یک تنه حریف همه بود اما اینا یه خرجای ریزی هم برای خواهرم برمی‌داشت که از همه ارزون‌ترش من بودم، چون مامانم می‌تونست برادرم رو بذاره روی میز و اون وقت از سیر تا پیاز سفرهای روزانه خواهرم رو شبا ازش بکشه بیرون، اما مامانم اهل معامله بود، منم بودم. با خواهرم زودتر از خونه می‌زدیم بیرون، چند ساعت زودتر از ساعت قرار، بعد خودمون رو ول می‌کردیم دست حال‌‌مون، حالِ خواهرم همیشه تماشای مغازه‌ها بود و حال من هر چیزی که حالِ اون بود، چون به نظرم خیلی خوشگل بود.
پیراهنی که از سال هشتاد و سه توی همه خونه‌هایی که زندگی کردم، دنبالم اومده رو با خواهرم خریدم، توی روزِ یکی از همون قرارا که خواهرم نتونسته بود با «میرم خونه‌ی الهام» از زیرش در بره. هوای اون روز آفتابی بود و اما تو می‌دونستی همه چیز همین جا تموم نمی‌شه، وقتی توی شهر ساحلی که یکی دو ساعت از خونه‌مون دورتر بود از تاکسی پیاده شدیم اصلن به آفتاب اعتماد نداشتیم. اگه اون روز خواهرم به حرفم گوش می‌کرد و پونصد تومن بیشتر به راننده می‌داد، لب ساحل پیاده می‌شدیم و پاساژی که اون روز کشف کردیم رو هیچ وقت کشف نمی‌کردیم، اون وقت این پیراهن هم از سال هشتاد و سه تا حالا دنبال یکی دیگه رفته بود.
کشفِ بزرگ اون روزِ خواهرم یک درِ بزرگ توی پیاده رو داشت و وقتی اون سمت خیابون از تاکسی پیاده می‌شدی ردیف مغازه‌های دو طرفش رو می‌شد دید، چون سقف پاساژ قدِ یک آدمِ دراز کشیده‌‌ی کش اومده باز بود. اگر چند نفر می‌تونستن دراز کشیده توی آسمون صف بکشن حتمن می‌تونستن دقیقن وسط مستطیلِ پاساژ فرود بیان، نور آفتاب همون قدرم بسش بود تا آخرین مغازه ته پاساژ رو از توی تاکسی در حال حرکت هم بهت نشون بده، چشمای خواهر من برای پیدا کردن پاساژها خیلی بیشتر از این‌ها زحمت می‌کشیدن.
توی پاساژ یک کم بوی دریا از ماسه‌های کفِ کفش آدما خودش رو به دماغت می‌رسوند و هر کاری که می‌کردی باز هم می‌فهمیدی خیلی به دریا نزدیکی. معلوم بود ماسه‌ها حسابی سعی کردن بوی راهی که از اون جا تا اینجا اومدن رو به خودشون نگیرن و فقط بوی دریا بدن اما نمی‌تونستن، برای همین وقتی اولین بار بو رو حس کردم بوی دریا بود اما از دور، از لای خونه‌ها، تاکسی‌ها، مغازه‌ها و آدم‌ها.
دقیقن وسط پاساژ جلوی مغازه‌ای که پیراهنم رو ازش خریدم می‌تونستی سرت رو بالا بگیری و چشمات رو جوری رو به سقف تنظیم کنی تا وقتی قدرِ یه تیکه نخ بازشون می‌کنی فقط آسمون رو ببینی، اون موقع آسمونی که با چشم‌های کاملن باز یک خطِ دراز بود، وقتی آروم لای چشمات رو باز می‌کردی می‌شد خودِ آسمونِ دریا، همون قدر آبی و سرد.
مغازه تاریک‌تر از ده یازده صبح بود و اگه خواهرم به جای من یک خواهر دیگه داشت که قدر خودش لاغر و به اندازه بود، حتمن می‌تونستن هم زمان با هم از ورودی مغازه برن تو و دقیقن کنار هم بایستن اما چون من خواهرش بودم مجبور شد خودش اول بره تو و بعد من پشتِ سرش، توی مغازه هم باید صف رو رعایت می‌کردیم تا به چیزی نخوریم. مغازه خنک بود، شاید یک نفر همین دو ثانیه پیش از دریا مستقیم توی این مغازه فرود اومده بود و کوله پشتیش رو باز کرده بود و یک مشت نسیم ول کرده بود توی مغازه. یه بویی از لای تپه‌های لباسا می‌اومد، یه بویی شبیه بوی آویشن، اما یک قسمتی‌ از بوی آویشن نبود، انگار همین چند دقیقه پیش داشتی سعی می‌کردی بدون این که نوک دماغت بخوره به در قوطی آویشن، بوش کنی و حالا بعد از چند دقیقه، یک‌هو دوباره بو برگشته اما تو هرچی فکر می‌کنی یادت نمیاد بوی چیه، یک چیزی از بوی آویشن کنده شده بود و قاطی نسیم دریا از کوله پشتی آدمی که از دریا فرود اومده بود، ول شده بود توی هوا. 
فروشنده لا به لای تپه‌های ناهمگونِ روسری، شال، پیراهن و دامن، پشت میزی که به زور از زیر تپه‌های لباسا بیرون مونده بود، جدول حل می‌کرد و وقتی من بعد از خواهرم رفتم تو مردمک چشمش داشت از نوک دماغ خواهرم برمی‌گشت نوکِ دماغِ خودش و پشت قاب مستطیلی باریکِ عینکش جا می‌گرفت. به صورت غیر ارادی رها شدم لای تپه‌‌های رنگارنگ لباس، تا اون روز هیچ وقت اون همه روسری و شال بلند و پهن یک جا ندیده بودم، اون سال‌ها چندتا مغازه دار که جدول حل کردن و پهنی و بزرگی براشون مهم بود دور از چشم عشاق روسری های کوتاه و شال‌های لاغر یواشکی به ما این جور روسری‌ها رو می‌فروختن. یک روسری چهارخونه خریدم که می‌شد رد یکی از نخ‌هاش رو راحت از یه این ور روسری به اون ورش دنبال کنی و تموم مسیری که ازش رد می‌شه رو با خیال راحت تماشا کنی. چهارخونه‌های روسری‌ام سرمه‌ای و بنفش و قرمز بودن، دو سال بعدش وقتی همون روسری سرم بود و توی کلاس کنکور فیزیک نشسته بودم دوتا دخترِ قشنگِ پشت سرم با صدای بلند خندیدن و وقتی نگاشون کردم گفتن روسری مادربزرگته؟ بعد دوباره خندیدن، منم با ترس و به زور خندیدم، لابد فکر می‌کردم هرچی خوشگلا می‌گن باید بخندم.
از تپه روسری‌ها که رد شدم به تپه پیراهن‌ها رسیدم. پیراهن‌های نازکی که راحت می‌شد فرو رفتگی ناف رو از پشت‌شون دید، پیراهن‌های بلند، اون قدر بلند که اگه زن عموم که قدبلندترین زن فامیل بود همیشه روی پنجه‌هاش راه می‌رفت، اون وقت می‌شد یکی از اونا رو براش خرید. از اون همه رنگ به نفس نفس افتاده بودم، خواهرم یواش زیر گوشم گفت اینا تاناکوراس. جمله‌ خواهرم هنوز کامل از دهنش بیرون نیومده بود که مغازه دار جدول رو گذاشت روی همون یه تیکه میزی که پشتش نشسته بود بعد مدادش رو گذاشت روی چهارخونه‌های جدول، عینکش رو هم با حوصله از چشمش برداشت و سعی کرد بین چهارخونه‌ها و مداد یه جای راحتی براش پیدا کنه، بعد سرش رو آورد بالا و به ما که یک ربع بی صدا برای خودمون لای تپه‌ها گردش می‌کردیم نگاه کرد. خواهرم سعی کرد خودش رو بزنه به اون راه چون فکر می‌کرد اگه مغازه‌دار شنیده باشه که به اون تپه‌های قشنگ گفتیم تاناکورا ممکنه خیلی از دست‌مون ناراحت شه، حتی چند قدم از من فاصله گرفت و توی جریان همین فاصله گرفتن خورد به تپه شلوارا، چندتا شلوار از خدا خواسته خودشونو پرت کردن روی زمین، مغازه‌دار که انگار از همون چند ثانیه پیش که جدول و مداد و عینکش رو پارک می‌کرد این صحنه رو پیش‌بینی کرده بود روشو کرد سمت خواهرم و جمله‌ی آماده‌اش با آهنگی که به موقع بالا و پایین می‌شد از دهنش اومد بیرون، «هیچ اشکالی نداره دخترم، راحت باش»، خواهرم خیلی خجالت کشیده بود، منم کشیده بودم، آخه مگه می‌شد به اون همه قشنگی بگی تاناکورا و بعد چارتاشو بندازی روی زمین و بهت بگن اشکالی نداره.
خواهرم دلش با پیراهن‌ها صاف نشد اما توی رودرواسی با مغازه دار ولم کرد تا با خیال راحت زیر و روشون کنم، خودش هم همون اول یه چیزی با بی‌میلی خرید که حسابی جبران کنه. خیلی سعی کردم غرق نشم اما نمی‌شد، وقتی فهمیدم هر کدوم از اونایی که لیاقت‌شون خیلی گرون بودنه فقط سه هزار تومن هستن، خودمو شل کردم تا فرو نرم و دستم رو وسط یکی از اون کشف‌هام به اعماق تپه پیراهن‌ها جا نذارم. من بعد از این که مغازه‌دار دو تا چایی برای خودش ریخت و خورد و صدای خرد کردن قندای سفت با دندونش پیچید لای تپه‌ها، جدولش حوصله‌اش رو سر برد و رادیو درباره وضعیت آب و هوا داستان قشنگی برامون تعریف کرد، بعد از بارها تصمیم قاطع گرفتن و منصرف شدن و سر بردن حوصله خواهرم تصمیم گرفتم یک پیراهن جین آبیِ چهارخونه بخرم که خیلی زود برام تنگ شد و فقط یک بار باهاش افتادم توی رودخونه، یک سارافون سبز که تا روی قوزک پام آویزون می‌شد هم خریدم، از زیر بغلش پونزده تا دکمه ریز قهوه‌ای تا روی زانوی راستم می‌اومدن پایین و بقیه‌اش اون قدر باز بود که توی زمستونا گرمای بخاری رو از زیرش می‌فرستادم سمت شکمم، حالام چند وقته دنبالش می‌گردم اما نیست. یک پیراهن صورتی نازک هم خریدم اما اون قدر مامانم بند سوتین و تصویر شرتم رو از زیر پیراهن برام وصف کرد که برای همیشه ته کشوی کمد شمالم جا موند، آخرین پیراهنی که انتخاب کردم اما وفادارترین بود و توی این ده سال خیلی جاها رو با من گشت. از همون سال تا حالا توی هر خونه‌ای که زندگی کردم یا از روز اول یک جایی توی کمد لباسا بود یا دست کم بعد از یکی دو هفته به جمع لباسای اون خونه پیوست.
پیراهنم سبزه، سبز آویشنی، پارچه‌‎اش پر شده از برگ‌های ریزِ سبزِ تیره‌ که توی زمینه‌ی سبزِ روشنِ پیراهن مثل ماهی شنا می‌کنن، رنگ برگ‎های شناورِ پیراهنم رنگ آویشن خشکه روی سطح آب، لبه پیراهن هم یک حاشیه نه چندان پهن داره که رنگ ماسه‌‌های لب دریاس. هفته‌ی پیش وقتی تونستم برم حموم و بعدش روی پام بدون درد بایستم رفتم سراغ کمد لباسام و سعی کردم آروم آروم از زیر تپه تاریک لباسا یه پیراهن راحت پیدا کنم، بعد از چند بار اشتباه بلاخره از اون زیر کشیدمش بیرون، خودمو تا تخت کشوندم و قبل از این که بپوشمش دراز کشیدم، بعد آروم خودمو بالا کشیدم و سرم رو از یقه‌اش سُر دادم تو، اون قدر توی این ده سال پوشیدمش که حالا کافیه فقط سرمو بکنم توش و یک غلت ساده بخورم تا حسابی توش جا بگیرم.
امروز اما وقتی از دوش اومدم یه پیراهن دیگه پوشیدم چون پیراهن سبزم توی یک هفته تا اون جایی که می‌تونست سعی کرد بوی شیر و آب پرتقال و تیکه های کوچیک کمپوت آناناس رو به خودش نگیره اما یک هفته زمان زیادیه برای فرار کردن از دست بوها، هر کدوم از بوهای یک قسمتی از خودشون رو روش جا گذاشته بودن، حتی اگه می‌تونستم الیافش رو بشکافم و به اعماقش دست پیدا کنم حتمن بوی دریا هم یک جایی اون تهش پیدا می‌شد.
بعد از صبحانه دراز کشیدم روی تخت و اونم نشست روبروم روی قالی، ازم عکس گرفت، عکسم خوب نشد، به خوبی عکس دیروز که پیراهن سبزه تنم بود نشد، بعدش که دوباره دراز کشیده بودم و مدام آهنگ پلی می‌کردم و هیچ کدوم راضی‌ام نمی‌کرد که بذارم تا تهش برسه روشو کرد سمتم گفت چرا همون دیروزی رو نپوشیدی، گفتم کثیفه، بعد گفت کثیف باشی اما خوب باشی طوری نیست.
وقتی پیراهن کثیف رو دوباره پوشیدم و داشتم براش می‌گفتم که این پیراهن از کجا اومده خواهرم زنگ زد و گفت خیلی ناراحته که نمی‌تونه بهم سر بزنه، اما حتی اگه اینو نگه هم من هنوز اهل معامله‌ام، همین که یک روز در میون زنگ می‌زنه و سعی می‌کنه نشون بده حواسش بهم هست کافیه. در دورترین نقطه‌ای که دستش بهش می‌رسه زندگی می‌کنه و خودش می‌گه هر روز موقع ظرف شستن گوسفندا از پشت پنجره براش بع بع می‌کنن. چند ماه پیش توی خونه مامان سارافون مشکی بلندی رو دیدم که خواهرم همون روزی که من این پیراهن رو خریدم برای خودش خریده بود، مامانم گفت اینارو این همه ساله توی این چمدون نگه داشتم واسش، دیگه جا ندارم می‌خوام بدم یه بدبخت بیچاره‌ای بپوشه لااقل.

۰۲ خرداد ۱۳۹۳

روح‌انگیزترین روح‌انگیزِ مامانم

اگر از من بپرسن دیروز چی شد می‌گم روح‌انگیز از کنارم رد شد و من نفهمیدم.
سال‌ها هر بار هر جایی، هرکسی، از روح‌انگیز نامی حرف زده یا خیلی اتفاقی صفت روح‌انگیز از دهنش پریده بیرون مامان فورن حرفش رو قطع کرده با و با تاکید روی واو روح‌انگیز و تکرارِ دوباره‌‌اش، از اولین و مهم‌ترین روح‌انگیز زندگی‌اش حرف زده. ما هم از پنج شیش سالگی تا همین چند سال پیش هزار بار خاطره اولین روح‌انگیزی که مامان می‌شناخته رو شنیدیم. الان چند ساله هربار توی تنهایی اسم روح‌انگیز رو شنیدم، خاطره اولین روح‌انگیزِ مامان آروم و موقر از جلوی چشم‌ام رد شد و من بهش پوزخند زدم. از یه سالی به بعد هم هر بار که دهن مامان به تعریفِ هزار و چندباره‌ی خاطره روح‌انگیز باز شده همه با یک ادایی بهش فهموندن قبلن این خاطره رو تعریف کردی، مامان هم لابد خورده تو ذوقش و خاطره روح‌انگیز با اون همه ابهت روی دستش باد کرده.
فکر می‌کنم خاطره روح انگیز حالا بعد از چند سال دیگه واسه خودِ مامان هم رنگ و بوی سی سال پیش رو نداره، اون قدر ازش حرف زده که روح انگیز سفت و رنگ‌پریده مثل مرده‌ها فقط یک جایی توی سرش نشسته و جم نمی‌خوره، گوشواره‌های روح‌انگیز دیگه به گوشش چنگ نزدن، آویزون و شل و ول هر لحظه سوراخ گوشش رو گشادتر می‌کنن، بعد از بارها بافتن موهای روح‌انگیز و باز کردن اون خرمن و شونه کردن اون همه سیاهی حالا دیگه هرکاری هم که بکنه موهاش وزوزی و کم پشته، بعد از اون همه یواشکی زیاد کردن صدای خنده‌ی روح‌انگیز، حالا دیگه صدای خنده‌اش شبیه صدای یک جیغ خفیف از چندتا خونه دورتره، فکر کنم دیگه مامان هم وقتی این صدا توی سرش می‌پیچه، نمی‌فهمه این صدای خنده‌ایه که داره تموم میشه. حالا دیگه نفس خود مامان هم داغی زمانی که با روح‌انگیز ته کلاس قهقهه می‌زد رو نداره و هر چقدر پشت قاشق هایی که به زور سعی می‌کنه لکه‌های چند ساله رو از روشون پاک کنه، ها می‌کنه، دیگه تصویر گنده‌ی دماغش تار نمی‌شه.
لابد روح‌انگیز یک روز غروب وقتی مامان خیلی بی‌حوصله به بچه‌های توی پارک زل زده بود، بی‌هوا از خیابون رفت بالا، صدای خنده‌اش همین طور دورتر شد. از یک جایی مامان روح‌انگیز رو دید که دیگه فقط یک نقطه سیاه تو بغل برگ‌هاس، انگار دیگه از برگردوندن تصویر شفاف و واضح روح انگیز ناامید شده بود. بعد از چندتا سرفه سعی کرد به تصویر یک نفس تازه‌ بده و به زور تیکه پاره‌هاشو از همه جا جمع کنه و کنار هم بچسبونه، اما حواسش پرت باد لای پرزای نرم و طلایی پشت لبش شد، حتی از قلقلک باد لای موهای دماغش عطسه هم کرد، حتمن همون لحظه بود که روح‌انگیز و اون همه سال رنگ و صدا، مثل آخرین لکه‌های ابر توی آسمون صاف و آبی، فقط با یک لحظه غفلت ناپدید شدن.
بعد از بودن مدام روح‌انگیز توی تمام سال‌هایی که رفت حالا دیگه فقط یک جایی از خاطره‌ مامان که قبلن جای روح‎‌انگیز بود، گاهی وقتا می‌خاره. دیگه شنیدن اسم روح‌انگیز چشماش رو گشاد نمی‌کنه اما همون لحظه زبونش یواش می‌خوره به جای خالی یکی از دندون‌هاش.
بعد از سال‌ها سکوت درباره اولین و جذاب‌ترین روح‌انگیز زندگی مامان، دیروز وقتی جلوی پارک توی ماشین نشسته بودم و حواسم به بچه‌ها و پیرزنا بود، یک دسته مو توی صورتم ورجه وورجه می‌کرد و در کمال ناباوری هیچ تار موی نامرئی وجود نداشت که چشمام رو بخارونه، همون لحظه‌ها بود که روح‌انگیز آروم از کنار ماشین رد شد لابد. صدای خنده‌ی روح‌انگیز نبود اما صدای لخ لخ یواشِ صندل گل و گشاد روح‌انگیز روی آسفالت بود. دسته‌ی بافته‌ی موهای روح‌انگیز، نازک و قهوه‌ای روی روپوش نرم گلدارش با هر قدم آروم پشتش رو قلقلک می‌داد. روح‌انگیز رسید به سر خیابون و بعدش لابد راهش رو کج کرد به سمت همون خیابونی که ازش اومده بود پایین، منم یهو تکون خوردم، انگار اشتباهی توی خواب یکی دیگه سرک کشیدم و باید زود فرار کنم. خوابم نبرده بود اما احساسی که تجربه‌اش کردم شبیه بیداری نبود. توی همون چند لحظه غفلت تموم نفرت و رنج و کینه‌ای که توی تموم این سال‌ها از مامانم جمع کرده بودم مثل آخرین قطره‌های آب از لای انگشتام چکید و ناپدید شد. چند قطره اشک هم از چشمام سر خوردن، مثل ته‌مونده‌های شاشی که آدم بعد از چند ساعت به زور کنترل کردنش توی جاده وقتی به دستشویی داغون بین راهی میرسه و با ترس و لذت همه‌شو ول می‌کنه، اون آخرِ آخر وقتی خیال می‌کنه دیگه چیزی نمونده و باید خودش رو خشک کنه و بلند شه، یهو چند تا قطره‌اش ول میشن و سر می‌خورن توی کاسه‌ی توالت. فکر کردم باید زود برگردم خونه، باید بشینم روبروی مامانم و نگاش کنم.
از صبح چند بار وسط شیشه پاک کردن و تخم‌شربتی شستن و شونه کردن موهای نازک و بی‌جونش نگاش کردم و سعی کردم باهاش درباره روح‌انگیز حرف بزنم، اما زبونم بند اومد، تصویر روح‌انگیز دیگه مال اون نیست. حالا مال منه، منم که باید هر وقت اسم روح‌انگیز رو شنیدم برای هرکسی که دستم بهش رسید داستان روح‌انگیزترین روح‌انگیزِ مامانم رو تعریف کنم.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

موسی در بن‌بست مانی

یک حالتی  رو توی درد کشیدن تجربه کردم که قبل از این هیچ تصوری ازش نداشتم، از بیمارستان رسیدیم خونه، سر کوچه از ماشین پیاده شدم و گفتم من بهترم می‌تونم این پیتزا رو با خودم تا بالا بیارم، یک کم دروغ گفتم اما مجبور بودم، چون اگه پیتزا رو تا بالا نمی‌آوردم رامین مجبور بود یک بار دیگه برگرده پایین، سه تا کوله پشتی و یک کیسه از لباسای رامین و یک کم دیگه خرت و پرت سهم اون بود چون من طبق معمول لج کردم و گفتم می‌خوام تو خونه‌ی خودم مریض باشم نه خونه‌ی شما.
پیتزا رو برداشتم و چند قدم اول دیدم واقعن صاف شدن قرار نیست به قلوب مومنین برگرده، سعی می‌کردم سرم رو صاف نگه دارم اما صاف نسبت به چی نمی‌دونم، عمود بر خط فرضی استوا یا مماس با درخت سر کوچه! اگر فرض کنیم گردنم با ساختمون سر کوچه زاویه‌اش صفر بود که نبود، بین زاویه شونه‌ام و ساختمونِ سر کوچه دوتا گربه می‌تونستن آزادانه روی هم وا برن و تولید مثل کنن، همه‌ی اینا در حالیه که از شکم تا کون اگر یک خط صاف می‌کشیدیم و از شونه تا گردن، این دوتا خط می‌تونستن قطرهای یک مستطیل باشن، می‌خوام بگم کج به اون معنایی که شما تابلو رو می‌زنی رو دیوار چند قدم می‌ری عقب می‌بینی نه گوشه سمت راستش باید یک کوچولو بیاد بالا نه، کج به اون معنا که سر می‌تونه به کون پنالتی بزنه اون قدر که زاویه دید خوبی نسبت بهش داره و همه چیز تحت کنترله.
از سر کوچه تا در آپارتمانم بارها قدم‌ها و ثانیه‌ها و درها و پنجره‌ها رو شمرده بودم، در حالتی که خیلی با طمانینه و وقار راه برم هفتاد هشتاد ثانیه با پریز توی هال فاصله دارم اما دیشب تمام این‌ها رویایی دور و دست نیافتنی بودن، من از ماشین پیاده شدم و راه افتادم سمت در ورودی ساختمون در حالی که رامین داشت ماشین رو پارک می‌کرد، قدم‌های اول همیشه سخت‌ترین‌ها هستن نپرسین چرا. توی چند قدم اول به خودم دلداری دادم گفتم بابا همین الان خانم دکتر گلی گلپایگانی پاهاتو بیشتر از دو میلیمتر آورد بالا و تو روش خندیدی و اونم خسته و داغون سعی کرد خنده‌شو قایم کنه، این یعنی بهتر شده بودی، بعدش هم آمپول و فلان فرو کردن بهت، اینا که الکی نیست، تا چند ثانیه دیگه همه چیز میشه شبیه دیروز غروب و تو می‌تونی بی‌درنگ قدم‌های استوارت رو بر فرق سر بن‌بست مانی بکوبی. همه‌اش گه‌خوری اضافه، من حتی نمی‌تونستم تابلوی بن‌بست مانی رو ببینم و این در حالی بود که رامین از وقتی پیاده‌ام کرده بود تونسته بود جای پارک دردناک رو بلاخره پیدا کنه و پارک بی همه چیز دوبلش رو هم انجام بده، صدای خش خش کیسه‌‌ و کوله‌پشتی‌ها از چند متر اون طرف‌تر می‌اومد. بازم سعی کردم خودمو راضی کنم که تازه چهار قدم اول رو برداشتم و از این به بعد دنیا یک شکل دیگه میشه و این کوچه میشه تشک فنری و با هر قدم چند متر می‌بردم هوا و دم در خونه دوباره میام پاینن، بعد از چند دقیقه رسیدم به زیر تابلوی بن‌بست مانی، شبیه جک بود برام چون قبل از این پیاده شدن سر کوچه به منزله زیر بن‌بست مانی بودن بود اما حالا یکی دو دقیقه طول کشید تا بهش برسم.
یک دستم پیتزا بود و یک دست دیگه‌ام قوطی نوشابه اما احساس می‌کردم دو کیلو سیب‌زمینی تو این دستمه و یک هندونه گنده‌ی شیرین و قرمز توی اون یکی دستم، نمی‌تونستم دستم رو به دیوار بگیرم و از دیوار خواهش کنم پا به پام بیاد به جاش چند ثانیه مکث کردم و یه نگاهی به در خونه انداختم بعد هم به دیوارهای دو طرف و درها و پنجره‌ها، در واقع یک جوری سعی کردم تو رودرواسی قرارشون بدم و به زور قسم‌شون بدم تا نذارن پخش زمین شم، فورن "پخش زمین شدن" رو به ضد ارزش‌ها اضافه کردم و سعی کردم موضع سریع و تندی مقابلش بگیرم شاید از خر شیطون بیاد پایین. تو قدم‌ها بعدی احساس بندبازی رو داشتم که تو ارتفاع چند صد متری داره روی یک طناب نازک با قطر فقط چند سانتیمتر راه میره و تماشاچیان زل زدن بهش، نفس عمیق کشیدم و سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم اما بازدم نفس عمیق یه هااا بلند نبود دیگه، یک ناله‌ی دردناکی بود که حتی یادم نمیاد آخرین بار شبیه‌اش رو کجا شنیدم، ناله‌ی دردناک در قالب یک حیوان مستقل درون من زندگی می‌کرد و تمام این مدت منتظر بود تا بپره بیرون وگرنه چطور میشه اختیار یه صدایی با این عمق و منزلت کنترلش دست خودم نباشه. خواستم دستم رو بگیرم جلوی دهنم تا جلوی پنجره‌ها و بن‌بست مانی آبروداری کنم اما پیتزا کج شد و به آستانه ریختن کف آسفالت رسید، فورن خودمو جمع کردم و این بار با تشر بیشتری به خودم نهیب آدم باش زدم. وسطای بن‌بست مانی بودم که رامین از پشت سر بهم نزدیک شد، احساس کردم موسی با عصاش داره میاد و الان همچین میزنه به رود نیل که کل کوچه میشه پر قو و می‌تونم توش سینه‌خیز برم اما فقط تونستم یه ورم رو بندازم رو شونه‌اش و تا دم در برسم.
در رو باز کردم و یه نگاهی به بیست تا پله‌ای که تا دیروز ناقابل بودن و امشب شبیه عذاب آسمانی به سرم نازل شدن انداختم و بدون فوت وقت افتادم روشون، پیتزاها رو همون جا گذاشتم و چهار دست و پا ده تا پله رو رفتم بالا، رامین پشت سرم مات و مبهوت بهم نگاه می‌کرد، مبهوت بودنش ناتوانی‌مو مثل پتک می‌کوبید توی سرم. بعد از رسیدن به هر پاگرد ادامه‌ی مسیر رو برام شرح می‌داد و سعی می‌کرد تشویقم کنه برای تحمل کردن و ادامه دادن، وقتی رسیدیم به پاگردی که روبروش در آپارتمان بود انگار خود مسیح روبروم ظاهر شد، از سوراخ قفل در نور می‌اومد و مطمئن بودم بهشت پشت همون سوراخه. کلید رو چرخوندم و رسیدم تو، دوباره همون صدا که تو تمام طول مسیر خفیف بود و یواشکی می‌پرید بیرون اعلام استقلال کرد و کنترل کامل امورات رو در دست گرفت، ساعت یازده و نیم شب شروع کردم فریاد کشیدن، نه از این فریادایی که توش حواست هست همسایه و بغل‌دستی و فلانی صداتو نشنون، صدا از توی دهنم مثل یک دود سیاه می‌ریخت بیرون و همه‌ی خونه رو تو چند ثانیه پر می‌کرد، درد مردمک چشمم رو تو مشتش فشار می‌داد و اشک فواره می‌زد بیرون، فقط چند قدم به تختم مونده بود اما یک‌هو مطمئن شدم دیگه بهش نمی‌رسم، رامین همه چیزو پرت کرد رو زمین و شیرجه زد سمتم منم که غرق شدن توی گل‌های فرش برام قطعی شده بود دوباره به خودم اومدم و قدم آخرو اون قدر بلند برداشتم که نوک انگشت شست پام پایه تخت رو لمس کرد، چهار دست و پا خودمو پرتاب کردم رو تخت و سعی کردم بالش رو با دستم بگیرم اما احساس کردم یه رعد و برقی همون لحظه بهم زد و خشکم کرد. درد توی تنم شبیه هیچی نبود، هیچ توصیفی براش ندارم، فقط یادمه موهام مونده بود لای دست و پام، شده بودم شبیه پرنده‌ها وقتی لای چیزی گیر می‌کنن اما دست ندارن تا بتونن خودشونو رها کنن، من دستم داشتم اما تکون دادن هر یک از قسمت‌های بدنم شبیه کوبیده شدن یک پتک سنگین به کمرم بود. شاید اگر یک روزی از شکم به پایین زیر آوار یک ساختمون چند طبقه بمونم دیگه این همه باهاش غریبی نکنم و خندون و سربلند از زیرش خودمو بکشم بیرون و با یک تکون پرواز کنم توی آسمون.

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

بیش از هفتاد درصد وزن بدن وی را غم تشکیل می‌داد

فشارش چند روزه شروع شده اما اگه بخوام دقیق‌تر بگم اولین حمله رو دیروز صبح وقتی توی تاکسی نشستم حس کردم. آفتاب اردیبهشت که تو داستانا و شعرای قدیمی یه شکل دیگه بود با یک شیب تندی از شیشه تاکسی رد شد، از مانتو و شلوارم، بعدم پوستم رو شکافت و رفت توی استخونم، زانوهام شدن دوتا سنگ داغ زیر آتیش که می‌‌شد دو سر سیخ کباب رو بذارم روش و خیالم راحت باشه که جم نمی‌خورن. راننده کلافه روشو کرد سمت پنجره جوری که صداش قبل از این که به من برسه تو صدای ماشینای بیرون گم بشه، اما من «شده هزار تومن» رو به زور نجات دادم و رسوندمش به گوشم، دستم توی کیف خورد به یه چیز داغ که گرماش در بهترین حالت بیست و دو تیر بود نه بیست و دو اردیبهشت، سکه رو گذاشتم کف دست راننده و توی این تماس مقداری غم از سلول‌های کف دست راننده حمله کردن به نوک انگشتام و یادم رفت باید سر سهروردی پیاده شم. 
امروز صبح هم که از خواب بیدار شدم دوباره فشار حمله‌ها رو حس کردم، اولش در مربای توت فرنگی که مامان از شمال آورده رو باز کردم یه بوی شیرینی با تصویر مامانم موقع آواز خوندن و هم زدن مربا دست در دست هم شیرجه زدن توی دماغم، پاهام از زمین کنده شدن و تونستم چند دقیقه معلق توی آشپزخونه‌ی شمال به صدای مامانم گوش کنم که تنهایی برای خودش مربا می‌پزه و آواز می‌خونه. بعد از چند ثانیه صدای مامان و بوی مربا دست همو ول کردن و هر کدوم پرت شدن یه سمتی، از فاصله چند متری محکم خوردم زمین، یه چیزی با فشار فضای خالی بین اعضا و جوارحم رو درنوردید، انگار دماغمو کردم تو شیشه‌ی غم. بعدش زنگ زدنم به بابام، یک صدایی هم بک گراند صدای من و بابام توی گوشی تلفن بود، اگه گوشی تلفن هنوز از اون گوشی قدیمیا بود، سبز لجنی، گرد و قلنبه، یه توجیه منطقی برای اون صدای بی صدایی که همیشه پشت صدامون هست وجود داشت اما حالا چی، گوشی تخت و صافی که مولکول‌های هوا هم برای جا شدن توش باید همو جر بدن، بابام گفت «روز پدر خودت مبارک من که پدر ندارم»، همونی که چند روزه منتظر شنیدنش هستم، بعد هم یه خنده بی جونی کرد و خداحافظی کردیم. تلفن رو قطع کردم و آب دهنم رو از مسیر پر از دست‌انداز گلوم فرو دادم پایین بعدم از سوراخای دماغم یه مقدار غم اضافی رو پس دادم توی هوا. 
از پله‌ها اومدم بالا مادرِ لالِ همسایه بغلی پشت در بود، مدام می‌کوبید به در خونه دخترش و گریه می‌کرد، در خونه بسته بود و در آهنی سفید هم تا ته کیپ شده بود، یک قفل گنده هم روش بود. بهش سلام کردم، بدون این که هیچ واکنشی شبیه جواب سلام نشون بده سعی کرد برام یه چیزی رو توضیح بده. توی اون لحظه داشتم سعی می‌کردم به صورت منطقی تشخیص بدم فقط لاله یا کر هم هست اما هیچ نشونه‌ی درستی پیدا نمی‌کردم، یاد ثریا دوست مادربزرگم افتادم، کر و لال بود، هفته‌ای یک بار می‌اومد کنار مادربزرگم روی ایوون می‌نشست و با هم سبزی و باقالی و نخودفرنگی و هر چیز پاک کردنی و پوست کردنی ممکن رو پاک می‌کردن و پوست می‌کندن. یه روز همین که رفتم توی حیاط خونه مادربزرگم دیدم ثریا و مادربزرگم دارن بادمجون پوست می‌کنن، ثریا تا چشمش افتاد به من شروع کرد دست زدن و با همون صداهای عجیب و ترسناکش آواز خوندن، مادربزرگم به من نگاه کرد و چشمک زد بعدم دوتا با کف دست زد رو سینه‌اش و شروع کرد قربون صدقه‌‌ام رفتن. من یک کم از ثریا می‌ترسیدم چون خیلی محکم بود، بوساش پر از آب بود و هربار بغلم می‌کرد اون قدر فشارم می‌داد که بعدش تا یک ربع سرخ بودم. چشمک مادربزرگم معنی‌اش این بود که باهاش مهربون باشم و اگه خواست بغلم کنه برم بغلش. بعد از این که آواز بی‌معنی ثریا تموم شد یهو زد زیر گریه، مادربزرگم شروع کرد دعواش کردن، من خیالم راحت بود ثریا چیزی نمی‌شنوه اما زل زده بود به صورت مادربزرگم و بعد از یکی دو دقیقه آروم شد. اون روز بعد از این که ثریا رفت مادربزرگم گفت چون ثریا کر و لاله وقتی خوشحال میشه بلندبلند داد میزنه و می‌خنده وقتی هم که یه کم ناراحت می‌شه شروع می‌کنه گریه کردن، چون هیچ کار دیگه‌ای برای نشون دادن بلد نیست، بعد هم بهم گفت ثریا خیلی غم داره و من باید باهاش خیلی مهربون باشم تا گریه‌اش نگیره.
سعی کردم به مامان همسایه بفهمونم که می‌تونه بیاد خونه‌ی ما تا دخترش بیاد اما اون اصلن توجه نمی‌کرد و فقط گریه می‌کرد. نمی‌دونم چرا یهو دستم دراز شد سمت گردنش، انگار می‌خواستم به زور بغلش کنم، اولش ترسید اما بعدش اومد بغلم و مثل ثریا محکم فشارم داد. اون قدر باهام تماس داشت که تموم غم توی تنش وقت پیدا کردن با فشار از پوست تنم رد بشن و حسابی توم جا بگیرن.
از در خونه که اومدم تو احساس کردم استخون پاهام خشک شده و ممکنه هر لحظه پودر شم، رفتم سراغ فایل صدای مادربزرگم، همونی که سال‌های آخر خودش تنهایی خوند و ضبطش کرد تا بعد مرگش گوش کنیم و غم نبودنش همه بندای تن‌مونو از هم بشکافه، با همون ضبط قرمز کوچیکش که یه روز براش توضیح دادم کدوم دکمه رو باید فشار بده تا صداش ضبط شه. وقتی پلی کردم اولش چند ثانیه صدای پرنده‌هاش خونه رو پر کرد، انگار همین بغل دارن به خورده نونا نوک می‌زنن، بعدم صدای عطسه‌اش، بعدم صدای خنده‌ ریز و یواشکی‌اش از صدای عطسه‌ی بی‌موقع خودش، پاز کردم، چون همون قدر بس بود تا هیچی جز غم برام نمونه.
مطمئنم سوراخ شدن لایه اوزون یا تموم شدن آب و تموم شدن غذا نیست که بلاخره زمین رو نابود می‌کنه، پر شدن هوای زمین از غم آدماس.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

حتی برخی ایرانیان اروپا آن را با پیازچه یکی می‌انگارند

امروز توی کلاس زبان معلم‌مون گفت بیایین پای تخته و با شروع شدن موزیک تصویر یک سری خوردنی رو نقاشی کنین، از یک گروه چهار نفره نمی‌دونم چرا یهو روشو کرد سمت من و ماژیک آبی رو داد دستم، بعد هم به دختر بغل دستی‌ام یک ماژیک مشکی داد و موزیک پلی شد. هرچی گفتم بابا من اصلاً نقاشی بلد نیستم، ماژیک تو دستِ من سر می‌خوره، من اصلاً می‌رم پای تخته یهو دستام شروع می‌کنه به لرزیدن بعدم خیس میشه ماژیک می‌افته، اینارو البته نگفتم اما همین طور داشتم برای خودم با بدبختی‌هام کلنجار می‌رفتم حس کردم هیچ کسی حواسش به من نیست و ممکنه هر لحظه موزیک تموم شه. هم‌گروهی‌ام مثل پیکاسو به کشیدن همبرگر و پیتزا و سیب و لیوان چای مشغول بود، از لیوان چایی‌اش بخار بلند می‌شد حتی، ماژیک رو روی تخته یک بار حرکت می‌داد و حاصلش می‌شد یک ظرف بستنی با تکه‌های کوچک آناناس و موز، من همین طور زل زدم بهش و محوِ تحسینش شدم بعد یکی دیگه از هم گروهی‌ها گفت بابا تو هم بکش زودتر و من سعی کردم به خودم بیام و از حالت مبهوت خارج شم. هی به خودم گفتم بابا این همه چیز خوردنی تو هم یه چی بکش اما تو اون لحظه همه چیز تو مغزم در برابر "بدبخت یه کوفتی بکش" قدر ذرات ریز گرد و غبار بودن روی چرخ و فلکی که تندتند داره می‌چرخه، خلاصه‌اش اینه که با چشم غیرمسلح به هیچ وجه امکان نداشت به تصویر یک چیزِ خوردنی توی مغزم برسم. تنها چیز خوردنی مغزم میرزا قاسمی شد یهو، دستم رفت سمت تخته و یک خط از بشقاب میرزا قاسمی رو هم کشیدم اما دیدم به بن بست بدی خوردم، با نوک انگشت خطِ بی‌هویت رو پاک کردم و گفتم خب میرزا قاسمی از چی درست میشه همونو بکش تو، تنها چیزی که به نظرم اومد بادمجون بود، نه گوجه نه تخم‌مرغ نه سیر، هیچ چیز دیگه‌ای جز بادمجون به ذهنم نمی‌رسید اون هم بعد از دو سه دقیقه که هم گروهی‌ام کل تخته رو پر کرده بود از تمام غذاهایی که ممکن بود من از صبح تا شب بخورم. من توی اون لحظه فقط می‌تونستم کیسه زباله‌ای بکشم پر از ته مونده‌هایی از تمام خوردنی‌های عالم.
 دست از مقایسه کشیدم وگفتم خب تو همون بادمجونت رو بکش. همون طور که داشتم شکل بادمجون رو تو مغزم مجسم می‌کردم شروع کردم با ماژیک آبی یک شبه‌بادمجون کشیدن، گفتم بابا نگران نباش الان یه بادمجونی می‌کشی از همه بادمجونای عالم بادمجون‌تر. دستم می‌لرزید، انگار بعد از چند سال تمرین مداوم و سخت، بلاخره توی مسابقات جهانی بادمجون کشیدن حاضر شدم و اگر ببازم کل زندگی‌ام میره هوا. انقد به قوس بادمجون فکر کردم که دستم همون اول یک قوس کشید که هیچ جوره بادمجونی نمی‌تونست بهش بچسبه، بعد مجبور شدم با انگشتای خیسم قوسِ بادمجون رو پاک کنم و دوباره بکشم. بعد از چند بار بالا پایین کردن ماژیک و پاک کردنِ یه خطایی با دستم بلاخره یک دول‌مانندِ دراز و بی‌قواره کشیدم و بالاش با مهارت یک برگ کشیدم تا لااقل برای لحظاتی حس بادمجون رو به بیننده القا کنم.
 نمی‌دونم بادمجونم چرا انقد به مرز دیوار و تخته چسبیده بود، باز شانس آوردم رو دیوار نکشیدم، دختر بغل دستیم صدای خندیدنش با بقیه هم گروهی‌هایی که از من کشیده بودن بیرون، تنها صدایی بود که توی اون لحظه بیرون از بادمجون آبی وجود داشت. بعد دیدم این همه زمان گذشته و من بلاخره یک بادمجونِ آبی کشیدم رو پس زمینه تخته‌ای که هم گروهی‌ام سیاهش کرده، به زور یک فضای خالی چند میلیمتری پیدا کردم بین بادمجون آبیِ حقیرم و باقی غذاهای عالم و با ظرافت دوتا قرص کشیدم. یک کپسول کشیدم که شبیه باکتری تو کتاب علوم دبستان شد بعدم یک دایره کوچیک کج کشیدم و از وسط به دو قسمت تقسیمش کردم تا شبیه قرص به نظر برسه. دختر نقاشه نگام کرد و گفت وا اینا چیه؟ گفتم اینا قرصه بعد شروع کرد قاه قاه خندیدن، ابروهای قهوه‌ای پهنش با هر قاه از روی پیشونی‌اش می‌اومد روی چونه‌اش و با قاه بعدی برمی‌گشت سر جاش.
از ظهر فکر می‌کنم می‌تونستم به جای بادمجون و قرص یک دسته تره بکشم، اگه تصویرش تو مغزم گم نمی‌شد، فقط لازم بود کش دورش رو خوب دربیارم و نگاهم رو از پیتزا و همبرگرایی که داشتن تخته رو قورت می‌دادن بردارم.

۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

انگار سرکار برام ریدن

بهم ایمیل زد و گفت شرکت‌مون استخدام می‌کنه رزومه بفرست بعد من فوراً جای نشستنم رو از روی مبل به بالای مبل، یعنی همون جایی که تا چند ثانیه پیش بهش تکیه داده بودم، تغییر دادم و بعد از چند ثانیه رفتم توی آشپزخونه ایستادم روی سه پایه زرد موردِ علاقه‌ام که در مواقع خستگی از مهمان‌ها و انتظار داغ شدنِ روغنی که هیچ وقت داغ نمیشه، روش می‌شینم و به دیوار سیمانی اتاق خواب همسایه روبرویی چشم می‌دوزم. حس کردم فقط ارتفاع می‌تونه حالم رو خوب کنه. همین طور از سی سانت بالاتر به خونه زندگی‌ام نگاه کردم و رامین که اومد توی آشپزخونه فهمیدم بلاخره می‌تونم از این بالا پشت گردنش رو ببوسم، همون جایی که همیشه وقتی داره ظرف می‌شوره مجبورم خودمو رو پنجه بلند کنم تا به زور یه جایی بین دماغ و لبم برسه به یه جایی بین کتف و گردنش، افسوس خوردم که چرا هیچ وقت موقع ظرف شستنش این سه پایه رو نذاشتم زیر پام تا یک بار هم که شده واقعاً با لبم گردنِ حقیقی‌اش رو ببوسم.
همین طور که از اون ارتفاع به گلدون‎‌هایی که تازه جون گرفتن و خونه‌ای که تازه شده خونه‌ی مورد علاقه‌ام نگاه می‌کردم چشمم خورد به قایقی که هفته پیش با کاغذ دورِ شالم درست کرده بودم، بالای جعبه سفید و بیکارِ زنگِ در، زنگی که فقط کارگر ساختمون یک روز در میون دو بار فشارش میده تا کلید موتورخونه رو بهش بدم و بعد هم ازش پس بگیرم. فکر کردم کاش می‌شد من هم از بالای جعبه سفیدِ زنگ به خونه نگاه کنم، اون جوری حتماً بهتر می‌تونستم تصمیم بگیرم.
این تصمیمی که باید بگیرم خیلی چیز پیچیده‌ای نیست اما من همین جوری در حالت معمول بانک رفتن رو هم تبدیل به نخ می‌کنم واز یک روز قبل اون قدر دور خودم می‌پیچمش که روز موعود تمام وقتم رو باید صرف باز کردن نخ‌ها بکنم، تصویرِ دختری که وارد بانک میشه، میره میشینه جلوی باجه در حالی که لبخند به لب داره هم به رویایی دور تبدیل میشه.
حالا هم باید تصمیم بگیرم که می‌خوام برم سرکار یا می‌خوام همین طور به خانه‌داری و ولگردی توی خونه ادامه بدم. خانه‌داری شغل موردِ علاقه‌ی منه، چون لازم نیست هر روز به خاطرش ساعت هشت از خواب بیدار شم و مانتو و روسری بپوشم، می‌تونم گاهی ساعت یازده بیدار شم و در بدترین حالت لازمه برم سوتین بپوشم. خونه‌داری توش آشپزی داره که تقریباً تنها کاریه که بدون هیچ فشار روحی و روانی انجامش می‌دم، هر بار که با یکی دعوام میشه اون شب بهترین شام عمرم رو می‌پزم و در نهایت این که وسط خونه‌داری کلی کتابِ از ده سال پیش تلنبار شده رو می‌خونم، فیلم‌هایی که همه دیدن جز من رو می‌بینم، تمرکز و توجه‌ام قبل از همکار و بقال و مسافرین اتوبوس روی خودمه، کلاس زبان می‌رم و به زبان روسی از دست رفته‌ام می‌پردازم.
اینا همه یک طرفه که طرف من و رامینه و اما طرف مامانا که طرف سنگین قضیه‌اس دهن‌ سرویس کن ترین بخش این تصمیمه، مامانم و مامانش هر روز داستان آدم‌های عقب مونده و تباهی رو برام تعریف می‌کنن که بعد از ده سال تونستن از چنگال شوهر وحشی نجات پیدا کنن و با ویلچر یا سینه‌خیز به محل کار برگردن، زن‌های کدبانو و خانه‌دار زیبارویی که در این سال‌ها در زندانی تاریک حبس بودن و برای خرید یک دانه نون باید از شوهر وحشی اجازه‌نامه کتبی دریافت می‌کردن. بعد که تازه می‌فهمن چقدر دارن بهم توهین می‌کنن و ممکنه ناراحت شم اون سپر طلایی که بمب اتم هم روش اثر نداره رو می‌کشن بیرون و با شمشیر ادامه تحصیل بهم حمله می‌کنن. ادامه تحصیل مال من نیست آخه، من اصلاٌ علاقه‌ای به تحصیل ندارم و گه بخورم اگر حتی یک بار توی رویاهام به خودم خانوم دکتری چیزی گفته باشم، من دوست دارم درس نخونم و به جاش فقط داستان بخونم، شما اگه درسی سراغ داری که توش از حیوان کثیف رقابت خبری نیست و از صبح تا شب وادارت می‌کنن به داستان خوندن و آشپزی و فیلم دیدن من حاضرم خانه‌داریِ محبوبم رو رها کنم و شونزده سال در اون دانشگاه زندانی شم.
یک چیز دیگه هم هست و اون پوله، همونی که اگه باشه مادر پدر مرده‌ها باهاش به سفر اروپا می‌رن و برای لحظاتی چند بدبختی رو به دست فراموشی می‌سپرن، دختران و پسران مورد خیانت واقع شده باهاش راکت تنیس می‌خرن و با ضربه‌های محکمی که به توپ می‌زنن نعره می‌کشن و درد خیانت رو به دست فراموشی می‌سپرن، تعدادی جوان شکست عشقی خورده هم به رستورانی مشرف به کوه حمله می‌کنن و اون قدر می‌بلعن تا راه نفس‌شون بند بیاد و شکست عشقی در قالب گوز از بدن خارج شه. من اما فکر همه جاشو کردم، اگر یک روزی مامان بابام مردن با قطار می‌رم شمال و وسطای راه یک جایی پیاده میشم و آش رشته درست می‌کنم با پیاز داغ فراوون، شوهرم هم هر وقت بهم خیانت کرد می‌رم جمعه بازار عبا می‌خرم، شکست عشقی و اینام که قبلاً خوردم و تو اوج بی‌پولی  یه دبه عرق خریدم و سربلند همچون ابراهیم از آتش خارج شدم.
ته همه اینا یه روزی اما می‌رم سرکار اما نه از این سرکارا، یه کاری که وقتی به سمتش حرکت می‌کنم عشق در قالب بلورهای رنگی ازم خارج شه و کل مسیر شبیه رنگین کمون شه، البته اگه ماه دیگه که پریود شدم رزومه نفرستادم و نرفتم سر همین کارایی که هر روز صبح با گریه از خواب بیدار میشم و تمام مدت در حال نقشه کشیدن برای قتل همکارام هستم.

۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

کریستف کلمبِ بی آمریکا

سال هشتاد و هفت توی یک خونه‌ای لبِ دریا زندگی می‌کردم، هم‌خونه‌های عوضی و معتاد داشتم و دوست‌پسر خائن و اعصاب خورد کن اما خودم انگیزه زیادی داشتم برای این که بهم خوش بگذره فکر کنم، چون دو ماه با دوست پسرم تموم می‌کردم و توی اون دو ماه کلی کار می‌کردم. عصرا می‌رفتم لب ساحل پیاده‌روی، تو بلوار ساحلی برای خودم موزیک گوش می‌کردم و روزا بعد از کلاس تا خونه پیاده می‌اومدم و از بازار ماهی فروشا ماهی می‌خریدم، هر روز هم بساط سبزی خوردن و آشپزیم به راه بود، با پسرای زیادی حرف می‌زدم و خیلی بیشتر از قبل بیرون می‌رفتم اما همیشه شبا مثل خاک بر سرا گریه می‌کردم چون خیلی کلافه و عاشق پیشه بودم.
یک شبی توی اون خونه برق رفت و فکر کردیم الان بهترین کار اینه که بریم لب دریا، هم‌خونه‌هام هر آشغالی که بودن عوضش خیلی از چیزای زیادی نمی‌ترسیدن. رفتیم لب دریا و هیچ صدایی جز صدای آب نبود، گاهی صدای یکی از مغازه‌دارا می‌اومد و یه چندباری صدای پارس سگ اما بعد از ده دقیقه همه جا ساکت شد و نور چندتا قایق وسط آب تنها نقاط روشن اون شب بود. اولاش همه‌مون زر می‌زدیم و بدبخت‌ترین بودیم اما بعدش اون همه تاریکی و بزرگی نمی‌ذاشتن اصلاٌ احساس چیزی بودن داشته باشیم چه برسه به بدبختی، بعد از نیم ساعت همه‌مون ساکت شدیم و به تاریکی پیوستیم. من توی اون تاریکی فقط یک دغدغه داشتم، اونم این بود که سعی می‌کردم از خودم یک تصویر واقعی بسازم نه تصویر یکی که خودشو تو یه چیزی به زور فشار میده، همه فکرم درگیر این بود که من باید الان خودم باشم نه اون چیزی که دوست دارم باشم و نیستم که اگر بودم شبا با گریه نمی‌خوابیدم چون ظاهر همه چیز قشنگ بود اما یک جای کار می‌لنگید. یادم نمیاد ته اون شب چی شد احتمالاً تهش نتیجه گرفتم عاشق دوست‌پسر خائنم هستم و بهتره بهش زنگ بزنم و اعتراف کنم منم قدر تو خیانت‌کارم و بهتره برگردیم و دست از خیانت برداریم، شایدم آخر شب موقع گریه شبانه تو رختخواب بهش اسمس زده باشم و اینارو گفته باشم اما الان اونی که برام قشنگه اینه که من واقعاً اون آدمی بودم که نمی‌ذاشت هیچی بهش بد بگذره، حتی دوست پسر خائن و هم‌خونه‌ای معتاد عوضی، چون هنوز هم همونم.
توی کتابی که دارم می‌خونم یکی از شخصیت‌ها به شخصیت اصلی داستان گفت من بدونِ تو مثل کریستف کلمبِ بی‌ آمریکام، منم بدونِ احساس بدبختی‌هایی که تا حالا تجربه کردم مثل کریستف کلمبِ بی‌ آمریکام.

۲۱ فروردین ۱۳۹۳

فریدون

مدام اصرار می‌کرد بیا تو آب و منم از خدام بود بپرم تو آب اما بدیش این بود که یه عالمه آدم ایستاده بودن و زل زده بودن به ما، چند نفر با دوربین رو تخته سنگ‌های کنار رودخونه ایستاده بودن و لنز دوربینا به نوبت روی تک‌تک‌مون زوم می‌شد، حتی یکی بالاتر از همه روی تپه نشسته بود و با موبایل از شناگران و دوربین به دستان فیلم‌برداری می‌کرد. خیلی سخت بود چون اولین بار بود این آدما رو می‌دیدم، برای اونا من عروس جدیده بودم و هر حرفی که از دهنم در می‌اومد و هر حرکتی که می‌کردم چند برابر بزرگتر می‌شد و بعد به گیرنده‌هاشون می‌رسید. تهش قبول کردم چند متر دورتر جایی که از لنزا و آدما خبری نیست و عمقش بیشتره بپرم تو آب، رامین پرید تو آب و بهم گفت اول پاتو بذار رو این سنگ بعد سر بخور تو آب بعد هم سعی کن بتونی شنا کنی و خودت رو روی آب نگه داری، فشار و سرعت آب زیاد بود، یه صدایی داشت که اگه همین جوری کنارش می‌نشستی و فقط بهش نگاه می‌کردی بهترین صدای دنیا بود اما کافی بود پاتو بذاری توش تا همون صدا بشه صدای یک حیوون ترسناک که می‌خواد به هر قیمتی که هست تو رو با خودش ببره. شمال پره از داستان آدم‌های از آب نجات پیدا کرده و نکرده، چند سال پیش یک روز غروب لب دریا یک زن خوشگل بدون روسری با موهای روشن و درهم نشسته بود با گریه مدام فریدون رو صدا می‌زد و هیچ کس جواب نمی‌داد، بعدش فهمیدم فریدون چند ساعت پیش تو آب غرق شده و حالا این زنه منتظره تا آب فریدونش رو برگردونه. غروب به اون قشنگی با زنی که دامن پوشیده و روسری سرش نیست قشنگ‌تر شده بود اما فکر فریدون نمی‌ذاشت کسی به غروب و زنِ بی‌روسری فکر کنه، آخرش یکی از دور اومد و یه چادر کشید سر زنِ بی‌فریدون و اونم همون جا دراز کشید و چادر سیاه رو مثل پتو کشید روی سرش.
پامو که گذاشتم روی سنگ، خزه‌های لیز سُرم دادن توی آب، همه‌ی تنم منقبض شد از ترس و هیچ جور نمی‌تونستم خودمو شل کنم و روی آب نگه دارم، یه جیغ خفیفی کشیدم و تا اومدم از رامین بخوام کمکم کنه رفتم زیر آب، هوشیار بودم اما ترس شده بود سنگ و دست و پامو محکم بسته بود، تو اون چند ثانیه‌ای که زیر آب بودم هیچ صدایی نمی‌شنیدم و هیچ چیزی نمی‌دیدم، انگار گرما و صدا و نور وجود خارجی ندارن. یهو حس کردم رامین رفته و تنهای تنهام و اگه خودمو نکشم بیرون همه چیز همین جا تموم میشه، تموم شدن تو اون لحظه برام خیلی گنگ بود، یه چیزی بود شبیه همون ندیدن و نشنیدن. حس کردم اگه سرمو از آب بیرون نبرم باید همیشه همین جوری بدون هیچ صدا و هیچ تصویری همین زیر زندگی کنم. تا قبل از این که برم توی آب ترس فرو رفتن بود و اون موقع که بلاخره توی آب فرو رفتم ترسِ ندیدن و نشنیدن و تموم شدن. شاید یه قانون فیزیکی وجود داشته باشه و بهم بگه چطور برآیند این دوتا ترس باعث شد یهو شل شم و قفل پاهام باز شه، تونستم پاهامو حرکت بدم و سرمو از آب بیارم بیرون، رامین تونست کمکم کنه تا از آب بیام بیرون، نشستم روی همون سنگی که سُرم داده بود توی آب، دوست داشتم بلندبلند بخندم و جیغ بزنم اما صدام در نمی‌اومد، فقط می‌تونستم بلرزم و دستای رامین رو فشار بدم. صدای جیغ جیغ بقیه از چند متر دورتر دوباره برگشته بود و گرمای آفتاب بازم معنی داشت برام. سفیدی صورت رامین بیشتر شده بود، آفتاب می‌خورد تو چشماش و چشمای ریزش تنگ‌تر می‌شد، فریدونش برگشته بود و اصلاٌ حواسش نبود چقدر داره دستامو فشار می‌ده.

۱۷ بهمن ۱۳۹۲

انسان، حیوان فراموش‌کار

بیزاری از خودم جز اون احساساتیه که خیلی وقت‌ها تجربه کردم، هر وقت که جایی حرف بیخودی زدم یا درباره کسی فکر اشتباهی کردم این حس اومد سراغم. حالا هم مثل تمام دفعات قبلی این احساس اومده چون اشتباه کردم، اشتباهم اینه که به آدمی که واقعن بهش اعتماد نداشتم، اعتماد کردم. در واقع ادای اعتماد کردن بهش رو درآوردم چون به شغل نیاز داشتم، چند ماه پیش از همون کار اخراج شدم چون خودخواهی اون آدم زد بالا و با رئیس دعواش شد، حالام در نتیجه خودخواهی همون آدم به حقم نمی‌رسم، چون این بار رفت به اونی که مارو برده بود اون شرکت برای کار و دنبال پولم بود گفت نسترن گفته شما گه خوردی، راست گفت من گفتم فلانی گه خورده، هنوزم میگم گه خورده، می‌خوام فلانی گه خورده رو با خط نستعلیق بنویسم براش پست کنم حتی، چون خالی‌بند و دروغ‌گو بود و به خاطر گسترش قلمروش تو اون شرکت مارو عین کسخلا برد اونجا که بشیم آدمش، اما یه جوری وانمود کرد که انگار این ماییم که بهمون لطف شده. دو ماه کار کردن تو اون شرکت برای من هیچی نداشت جز هزینه و اعصاب خوردی و به هم خوردن برنامه زندگیم، حالام به حقم نمی‌رسم و عملاٌ دو ماه تو زندگیم رو زدم به کون سگ. اعتماد کردن به این آدم همون اشتباهیه که باعث میشه از خودم بدم بیاد، چون قبلاٌ هم عین همین رفتار رو ازش دیده بودم اما نمی‌دونم چرا ازش گذشتم، شاید چون کار قبلیش اون قدری تو زندگیم تاثیر نداشت و من هم به نوعی خودخواهی به خرج دادم و منفعت شخصی خودم رو در نظر گرفتم.
ادای اعتماد کردن هم نوعی دروغ‌گویی محسوب میشه و احساس می‌کنم حقمه که به خاطر این دروغ‎ مجازات شم و مجازاتم اتفاقاٌ بهترین نوع مجازاته، مجازات نقدی، پولی که به خاطر دو ماه کار کردن توی شرکت بهم می‌رسید از دستم رفت چون به خاطر نیاز به شغل دروغ گفتم، عادلانه‌اس.

۲۵ دی ۱۳۹۲

آنچه که ما آن را بخش می‌کنیم تنها در پندار ماست

چهار روز دیگر قرار است نامزدی‌مان را به صورت رسمی اعلام کنیم و این یعنی من طور علنی متاهل می‌شوم. قبل از این، در دو سال گذشته هم احساس تاهل را کم و بیش احساس می‌کردم، فقط وقت‌هایی که دعوامان می‌شد و بار بندیلم را جمع می‌کردم به سمت خانه، یک‌هو احساس مجرد بودنم جان می‌گرفت، خودم را آزاد و رها در حال دویدن توی راهروهای تاریک فیلم‌ها می‌دیدم در حالی که صدای تق تق پاشنه کفشم می‌آید و با چادر سیاه دور می‌شوم، همیشه هم در همان بحبوحه دعوا از این که نیکی کریمی نیستم و لازم نیست راه‌های فرار و طلاق را بررسی کنم قند تو دلم آب می‌شد. لابد بعد از این، وقتی برویم توی یک خانه و من خانه‌ای نداشته باشم برای فرار کردن، خیلی حسرت مجرد نبودن را بخورم، اما به نظرم جا برای فرار ریده، زیر دوش، تو خیابون، لای پتو، شاید هم یک راه جدید برای بعد از دعوا کشف کنم که بیشتر حال بدهد.
در این روزهای قبل از نامزدی که مدام درگیر خرید و ادای استرس در آوردن برای مامانم بودم، چندبار خواستم بیایم از خوش گذشتن "ازدواج" بنویسم اما هر بار با دهنم ادای خودم را موقع نوشتن درآوردم و پشیمان شدم. احساس می‌کنم درباره ازدواج نوشتن و حرف زدن احمقانه است، یاد دخترهای کلاس زبان میفتم که همیشه یک سری تز توی جیب‌هایشان آماده دارند و هرکدام که حرف می‌زنند بقیه سرشان را می‌اندازند پایین چون تهش قرار است بدون فوت وقت بگویند  «آی دنت اگری ویت یو» بعدم لبخند گشاد خاص این لحظات را بکوبند و حرف خودشان را شروع کنند. درباره ازدواج فقط یک بار توی کلاس زبان ما توافق شد، آن هم وقتی شراراه جون گفت: «به نظر من برای ازدواج مرد باید حداقل دوبرابر بیشتر عاشق زن باشه»، بعد همه هیجان‌زده و با چشمان گریون گفتند اگزکتلی، اگزکتلی.
ازدواج کردن من اما خیلی سیر منطقی خاصی را طی نکرد، اگر کندی کراش بازی کرده باشید در عجیب‌ترین حالت شبیه اپیزود بعدی بود بعد از سه روز انتظار. فکر می‌کنم از آن چیزهاییست که آدم اگر از اول نسبت بهش گارد نداشته باشد خودش در بهترین موقع پیش می‌آید. من نداشتم، همان دو سال پیش که با رامین آشنا شدم فکر کردم اگر همه چیز خوب پیش برود ازدواج می‌کنم، نرود هم که خب نمی‎کنم. خوب پیش رفت، دو سال گذشته خیلی خوش گذشت و خیلی چیزها همان راهی را رفتند که می‎خواستیم بروند، هر روز بیشتر از قبل به رامین چسبیدم و این چسبندگی به حدی رسید که حالا فیلم دیدن و خوابیدن و شلغم خوردن و سبزی خریدن هم بدون او سخت شده. اگر یک روزهایی نبینمش، میفتم روی عکس‌های موبایل و اسمس‌های دو سال گذشته، اگر مثلن سه روز ندیدنش طول بکشد، گریه زاری هم راه می‌اندازم. در حالت عادی اگر خودم را ول کنم عکسش را روی قاشق، ملاقه، یخچال و کتاب می‌چسبانم تا هر دقیقه ببینمش و از دیدنش شاد شوم. ازدواج کردن یک راهیست در راستای شادی و راحتی بیشتر فکر کنم و خب هرکسی بهتر می‌داند کی وکجا شاد و راحت است، پس حرف زیادی نزنیم درباره‌اش تا خودمان را کمتر مسخره می‌کنیم.
امشب یک فیلم دیدیم درباره مساله غم‌انگیز زمان، بعدش هم یک داستان خواندم درباره پیرمردی که آلزایمر گرفته بود و زمان را قاطی کرده بود، گریه کردم و به رامین گفتم تا به حال موضوع غمگین‌تر از "زمان" نشناخته‌ام. این مدتی که حواسم جمع زمان شده بعد از هر داستانی که از کودکی تا پیری آدم‌ها را روایت می‌کند، گریه می‌کنم. در تمام مدتی که داستان روایت می‌شود من به جای آدمی که دارد پیر می‌شود حسرت می‌خورم، بعد از مرگ پدر و مادرش برمی‌گردم روزهای کودکی‌اش را مرور می‌کنم و گریه می‌کنم، اگر شکست عشقی بخورد یکهو کتاب را صد صفحه می‌روم جلو و سعی می‌کنم یواشکی کلماتی را دید بزنم تا ببینم باز هم عاشق می‌شود یا نه، ته روزهای خوشبختی‌اش می‌ترسم یک اتفاق بدی در راه باشد و آخرش اگر بمیرد احساس پوچی می‌کنم.
وبلاگ و اینستاگرام بیشتر از همه چیز موضوع دردناک زمان را بهم یادآوری می‌کنند، هربار بعد از آپلود کردن هر عکس و نوشتن هر پست، خود پیرم را می‌بینم در حالی که زل زده‌ام به خود بیست و چار ساله‌ام و حسرت می‌خورم، اما چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد و فوراً درد زمان را با نفس عمیق فرو می‌دهم. همین روزهای خوب قبل از ازدواج کردن، رابطه و آدمی که این همه دوست‌شان دارم، همین صدای خر و پف رامین، همین‌ها طی فرآیند دردناک زمان معلوم نیست اصلا چه بلایی سرشان می‌آید، شاید تبدیل به برگ، شیشه یا انرژی اتمی بشوند شاید هم هیچی.
در این وقت شب فقط یک نفر می‌فهمد من چی می‌کشم آن هم نویسنده داستان اصحاب کهف است که مطمئنم در حسرت سیو کردن خودش مرده.