۰۱ اسفند ۱۳۹۶

چون نان و نمک

هشت صبح روز تعطیل رفتم کلاس زبان و بعدش از خلوتی خیابان‌ برای رفتن به منیریه استفاده کردم چون مایو دوچرخه‌ای نازنینم پاره شده، وقتی خواستم کرایه تاکسی را حساب کنم فون پی هم بهم گفت امروز اول اسفند است، به خانم بغل دستی گفتم امروز سالگرد ازدواجم است او هم با لبخند تبریک گفت.
هوا بد نبود و شهر نسبتا تعطیل و خلوت بود و همه مغازه‌های منیریه بسته بودند، یک ساعت همان طرف‌ها چرخیدم و چند دقیقه لبه دیوارهای یک بنای پنهان نشستم. بعد برای رامین از تنها مغازه باز منیریه در ساعت ده و بیست دقیقه صبح، چوب‌هایی برای آتش روشن کردن خریدم، چوب‌های عجیبی که به گفته فروشنده فقط کافیست با نوک چاقو کمی از بدنه‌اش بتراشی و روی هیزم‌ بریزی تا با کوچک‌ترین جرقه آتش بزرگی بسازند. آخرین باری که تصمیم گرفته بودم از رامین جدا شوم روز سالگرد آشنایی‌مان بود، گوشت‌ها را به سیخ زده بودم با گوجه و فلفل توی سینی بزرگی چیده بودم و دم در ایستاده بودم تا بهناز با شاخه‌ بزرگ درختی که از برف شکسته شده بود از پله‌ها بالا بیاید و کلید را بگیرد و من هم بروم پشت بوم کنار آتش. پشت بوم هنوز از برف سفید بود و رامین گفت یک قندیل بزرگ افتاده توی آتش کباب و همه زغال‌ها خیس شده‌اند پس آتش حالا حالاها راه نمی‌افتد، طبق معمول از گشنگی و فکر کبابی که دیر آماده می‌شود داشتم دیوانه می‌شدم، از فکر میزی که چیده بودم، سالادی که درست کرده بودم، حتی کره و زعفران روی پلو را هم آماده کرده بودم و به بهناز گفته بودم با کباب برمیگردم. با بی‌حوصلگی برگشتم پایین و بغل بهناز گریه کردم و گفتم من اصلا می‌خواهم از رامین جدا شوم چون یک آتش هم بدون من نمی‌تواند درست کند، بهناز هم با حوصله و محبت بغلم کرد و بعد هم رفت پشت بوم پیش رامین و وقتی خیلی زود با کباب‌ها برگشتند و من هم قضیه جدایی را فراموش کرده بودم و فکر میکردم باید آتش روشن کردن را از نو به رامین یاد بدهم تا اینجور بدبختم نکند.
موقع برگشتن توی اتوبوس خالی ولیعصر که سال‌ها بود این حالش را ندیده بودم به روزهای متوالی عشق و تنفرم فکر می‌کردم و دلم می‌خواست داستان‌های گریه‌دار مغزم که حالا به نظرم خیلی خنده‌دار شده بودند را برای خانم روبرویی تعریف کنم اما فقط کاپشنم را کندم و گفتم خیلی گرمه، او هم تایید کرد و گفتم "امسال زمستون بیشتر از تابستون لباسامو شستم" و با هم خندیدیم. سر کوچه برای خودم به مناسبت سالگرد ازدواج‌مان پای آلبالو و سیب خریدم و وقتی رسیدم مایو و کلاه شنای جدیدم را پوشیدم و برای رامین ویدئوی تیپ جدید شنا کردنم را فرستادم و او هم ویدئویی از خودش فرستاد که داشت هشتصد کیلومتر دورتر در روز تعطیل میرفت دنبال پول درآوردنش و خیلی خوشحال بود. البته رامین هر روز تقریبا خوشحال است، بیشتر روزهایی که جنگ خاصی با هم نداریم رامین می‌گوید  خیلی از من و زندگی‌مان خوشش می‌آید و من تقریبا همیشه با خنده و دلقک‌بازی پی حرف را نمی‌گیرم و گاهی با عصبانیت میزنم توی ذوقش و می‌گویم "تو دیوانه‌ای، چطور می‌تونی هر روز به چیزی که توش فرو رفتی نگاه کنی و درباره‌اش حرف بزنی"، رامین اما راحت و بی‌خیال به نفهمی من نسبت به ابراز احساساتش همیشه آزادانه از این خوش آمدن حرف میزند. حتی اگر نگوید این رضایت و خوش آمدنش از تمام کارهایش معلوم است، از آرامشش موقع حرف زدن با آدم‌های زبان نفهم، محبت بی‌دریغش به باقی موجودات دور و برش، این که حتی اگر ده بار توی یک ساعت آب بخواهم و خودم تکان نخورم رامین هر ده بار برایم آب می‌آورد و حتی نمی‌پرسد چرا خودم را تکان نمی‌دهم، اگر تمام روز برایش با ژست فیلسوفان از فکرهای طولانی‌ام حرف بزنم و همه‌شان نظراتی دیوانه‌وار درباره همه چیز باشند رامین با تک‌تک‌شان درگیر میشود و درباره‌شان نظر می‌دهد و هرگز دنبال این نمی‌گردد که این ها را از کجا آورده‌ام چون مغزم را به عنوان یک فیلسوف دیوانه به رسمیت می‌شناسد، به تمام چیزهایی که با دستانم درست می‌کنم با عشق نگاه می‌کند و وقتی آواز نمی‌خوانم مدام می‌خواهد چیزی برایش زمزمه کنم، من از همه این‌ها می‌فهمم چقدر از من خوشش می‌آید اما روزهایی که خودم از خودم بدم می‌آید تحمل ندارم یکی دیگر ازم خوشش بیاید.
فکر کردم زرشک پلو درست کنم و به صبا هم بگویم ناهار بیاید و به عنوان جایزه برایش سیب‌زمینی سرخ کردم. بدون رامین ناهار سالگرد ازدواجم را با صبا خوردم و درباره برنامه‌های آینده‌ام چیزهایی کلی گفتم، حرف زدن از جزییات میل و انگیزه‌ام را کم می‌کند، دوست ندارم چیزی را به وضوح تصور کنم چون بعد از این کار انگار بهش رسیده‌ام و دیگر تمام کارها و تلاش‌های هر روزه‌ام برایم بی‌معنی می‌شوند. بعد هم گفتم با مارتی جز از کل هم نظرم که میگفت همه رویاها دزدی هستند و هیچ کس رویای شخصی ندارد، بقیه‌اش را هم از خودم گفتم که شاید آدم‌ها رویاهای بقیه را می‌دزدند چون هیچ وقت نیازی به رویا نداشته‌اند و در نتیجه وقتی را هم صرف ساختنش نکرده‌اند. همان موقع داشتم فکر می‎‌کردم  مدتی است نقاشی‌های موردعلاقه‌ام را نکشیده‌ام، رویایی هم نپرداخته‌ام و فقط مشغول طراحی کردن و زبان خواندن بودم، خطوطی نه چندان واضح توی سرم معلق بودن زندگی‌ام بین خوشبختی و بدبختی را به هم وصل میکرد.
هیچ چیز دردناکی توی دوری‌مان در روز سالگرد ازدواج نبود، همه چیز برایم آن قدر ادامه‌دار به نظر میرسد که میتوانم یک سالگرد وسط تمام این سالگردها را تنهایی بگذرانم و خوش باشم. دوست داشتم وسط ناهار بهش زنگ بزنم و بگویم قدر دوستی و رابطه‌‌مان را میدانم اما فکر کردم حتما خودش این را از همان سه سال پیش می‌داند. روز ازدواج دقیقا همین موقع‌های شب بود که با خستگی و بیخوابی توی ماشین وسط برف شدید به سمت اهواز میرفتم و من با قطعه‌‌ اول تابستانِ چهارفصل توی تاریکی جاده گریه بلند و هیجانی‌ای می‌کردم  او با آرامش فقط به روبرو نگاه میکرد و تمام حواسش به جاده بود. همان جا برایم واضح بود درونی‌تر از این اداها به او وصلم و هیچ مدلی از دوری نمی‌تواند ما را از هم بگیرد، او را از دوازده سالگی توی مغزم ساخته بودم با همین اسم و همین رنگ پوست و همین مو، با همین حال و همین عشق، حتی اعضای خانواده‌اش هم به رامین خیالی دوازده سالگی‌ام شبیه و نزدیک هستند. آن قدراز طرفش به خودم نامه عاشقانه با تغییر دست‌خط و امضایی ساختگی نوشتم که امضای واقعی‌ام در پانزده شانزده سال گذشته حروف اول اسم او بوده. شاید باورکردنی به نظر نرسد اما آدم‌هایی هستند که با داستان من و رامین از خیلی سال‌های دور آشنا هستند و می‌توانند این معجزه خیال‌پردازی‌هایم را تایید کنند.
حالا شش سال است بی وقفه با او زندگی می‌کنم و برای حرف زدن با هم تا پشت در دستشویی هم کش می‌آییم و آن قدر راز و هدف و تفریح مشترک داریم که چسبیده راحت‌تریم. برای من با این سابقه بالا و پایین شدن خلق، و رفت و آمد میان خوشبختی و بدبختی، وجود رامین مثل آب و غذاست است. دوست دارم کنار او پیر شوم و یک روز توی پیری با خیال راحت بدون نگرانی بابت رویاهای دزدی در آرامش خودمان هروئین مصرف کنیم.

۳ نظر: