۲۱ دی ۱۳۹۳

"فکر می‌کنم همه‌ی این حرف‌ها بوی دیوانگی می‌دهد"

آخرین باری که دخترعمه‌هام رو دیدم تابستون بود، اما آخرین باری که خاطره کتک خوردنم از مامانم رو با خنده بهم یادآورای کردن هفت سال پیش بود، قبل از اون هم چندبار دیگه این کار رو کرده بودن و من هربار بعد از یادآوریش از ادامه دادن حالی که داشتم باز موندم و تقریبن منهدم و دردناک به یادآوری خاطره پایان دادم، اما هفت سال پیش بلاخره بهشون گفتم این خاطره اذیتم می‌کنه و بهتره دیگه ازش حرفی نزنین.
یازده سالم بود وقتی مامانم جلوی دخترعمه‌هام و دوستای خواهرم کتکم زد. بعد از ظهر تابستون بود و عمه‌ام و بچه‌هاش به رسم پنج شیش سال قبلش اومده بودن ایران. مامانم هم یکی دو ماه بود که تخت و کمد عروسی‌اش رو اوراق کرده بود و من یکی از تخت‌ها رو با یک پایه شکسته نجات دادم و پهن کرده بودم گوشه‌ی پارکینگ. همه معتقد بودیم ظهرای تابستون خنک‌ترین جای خونه پارکینگه، وقتی همه خواب بودن من با یکی از کتابای بابام روش دراز می‌کشیدم و ادای مطالعه‌ در می‌آوردم. اما روزایی که عمه‌ام اینا بودن کسی نمی‌خوابید، اون روز ظهر بازیِ تو حیاط به آب‌بازی کشیده شد و توی پارکینگ خواهرم و دوستش روی تخت من کنار موتور گنده و بی‌قواره‌ای نشسته بودن. موتور دوست‌پسرِ دوست خواهرم بود، پسره، همونی که من اون روز عامل کتک خوردنم رو حضور اون می‌دونستم، با اون موهای قهوه‌ای روشن نفرت‌انگیزش که توی آفتاب نارنجی شده بود و اون خط ریش‌های صاف و احمقانه‌اش که صورت درازش رو درازتر می‌کرد و دیوثی رو توی صورتش کامل، یه وری تکیه داده بود به دسته‌ی موتور نقره‌ای براقش و بلند بلند می‌خندید و نگاهش به من بود وقتی سه تا پله‌ رو پریدم بالا و از حیاط اومدم توی پارکینگ. مامانم روی پله‌های خونه، دقیقن بالای سر من و روبروی پسره ایستاده بود و منظره‌ی نشستن خواهرم با اون دوتا رو تماشا می‌کرد. وقتی از حیاط پیچیدم توی پارکینگ و از نگاه روشن و چندش‌آور پسره رد شدم و رسیدم به پایین پله‌های خونه‌مون صورتم چرخید سمت صورت مادرم و نگاه پر از نفرت و عصبانیتش رو دیدم. من تازه داشتم گوشتی می‌شدم و دیگه لاغر مردنی نبودم که لخت بگردم و کسی نگاهم نکنه و این دعوای همیشگی اون روزای من و مامانم بود. برای من دیگه دیر شده بود که به فکر لباس تنم جلوی مردم باشم، پریدم بالا و دخترعمه‌هام دنبالم تا پای پله‌ها اومدن. چند پله پایین‌تر از مامانم ایستاده بودم روی پله‌ها و بلاخره فرار کرده بودم، یک سطل پر از آب هنوز توی دستم بود و همه تنم خیس بود، آب از پاچه‌های شلوارک سیاهم شرشر می‌ریخت روی  زانوهام و بعد هم راه می‌افتاد روی سنگ خاکستری پله‌ها، تی‌شرت سبزم چسبیده بود به پستون‌هام که تازه سفت و دردناک شده بودن و من هر روز فشارشون می‌دادم تا برن تو. سطل آبی که تموم طول حیاط به خاطر پیدا کردن فرصت مناسبی توی بغلم نگه داشته بودم و مراقب بودم حین دویدن نریزه روی زمین توی دستام بود و اون لحظه‌ای که منتظرش بودم بلاخره رسیده بود. احساس می‌کردم زمان ایستاده و همه چیز جوری کنار هم قرار گرفته تا من بتونم اون سطل آب رو خالی کنم روی دخترعمه‌هام.
یادم نیست بلاخره اون سطل آب رو خالی کردم روی دخترعمه‌هام یا مفت و مجانی اون کتک دردناک رو خوردم. حالا که پونزده سال ازش می‌گذره هربار که بهش فکر می‌کنم ترجیح میدم ابعاد حماسه‌ی اون آب‌بازی رو گسترش بدم برای همین از یک جایی قاطع و برنده فکر کردم ریختم و خلاص. اولاش برای این که از درد کتک کم کنه شاید اما بعدش برای به خاطر آوردن همون چند ثانیه‌ای که کاملن فراموش شده این کارو ادامه دادم. اون روز با تموم جزییات به یادم مونده اما همون یک‌ لحظه‌ای که به خاطر رسیدن بهش اون کتک رو خوردم، فراموشم شده و من نمی‌دونم بلاخره بعد از این‌که زمان دوباره شروع به حرکت کرد، چی شد. گاهی حتی فکر می‌کنم من اون سطل آب رو کلن با خودم نداشتم و وقتی رسیدم به پله‌ها خیس و آب‌چکون خوردم به مامانم و بعد مامانم شروع کرد به کتک زدنم، اما فورن از ادامه دادن این داستان توی مغزم منصرف می‌شم و به همون داستان قدیمی می‌چسبم.
بعد از کتک خوردن رو هم خوب یادمه، همون طور خیس دویدم بالا و پاهام رو کوبیدم و پریدم توی اتاقم. لباس‌های خیسم رو کندم و لخت پشت در اتاق توی گریه لرزیدم. بعد پریدم پشت میز تحریر فلزی و قفلش رو باز کردم و چاقویی که توش قایم می‌کردم رو در آوردم و فکر کردم بهترین کار اینه که خودمو بکشم. نمی‌تونستم خودمو که سعی داشتم از چنگال مامانم در برم فراموش کنم و خودم رو به خاطر این که نموندم و محکم کتک نخوردم و بعدش تف ننداختم تو صورتش سرزنش می‌کردم. شکمم سفید و گوشتی بود و وقتی ادای کشتن خودم رو پشت در اتاق در می‌آوردم نوک مثلثی چاقوی میوه‌خوری توی نرمی شکمم مثل نوک سوزن توی بادکنک کم‌باد فرو می‌رفت و من منتظر بودم شکمم بترکه. چاقوی میوه‌خوری اون قدر بی‌جون بود که باید به نفرتم بال و پر می‌دادم تا فشار دستام زیاد بشه، اما جراتش رو نداشتم و نفرتی توم وجود نداشت برای این کار، هرچی بود احساس حقارت بود و حسرت. بعد از اون فکر کردم مامانم رو بکشم، اما هر چقدر به کارد میوه‌خوری لق لقو بیشتر نگاه می‌کردم بیشتر از قبل خودم رو در مقابل مادرم ضعیف و ناچیز می‌دیدم، برای همین تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم بکشمش و نقشه‌های مختلف کشتن مادرم رو توی سرم بال و پر دادم و درد کتک خوردن رو فراموش کردم. بارهای زیادی به کشتن مادرم فکر کرده بودم، حتی خودم رو هم از خیلی قبل‌تر خیال داشتم بکشم برای همین اون روزم مثل باقی روزها ادامه یکی از داستان‌های کشتن خودم یا مادرم رو گرفتم و همون طور لخت پشت در اتاق خوابم برد.
توی بچگی و بعدش نوجوونی، حتی تا همین چند سال پیش هربار به دروغ‌هایی که می‌گفتم و نقش‌هایی که بازی می‌کردم، فکر می‌کردم نفرتم از خودم اون‌قدر زیاد می‌شد که تنها راه نجات رو مرگ می‌دونستم. اما هیچ وقت بیشتر از فکر و کارهای کودکانه پیش نرفتم. توی بچگی چیزی که بیشتر از همه اذیتم می‌کرد ادای دوست داشتن مادرم بود. بیشتر وقتا ازش متنفر بودم و وقتایی که ازش متنفر نبودم تا ته دلم براش می‌سوخت. گاهی فکر می‌کنم میلم به کشتن مامانم و خودم توی بچگی واقعیت نداره و فقط برای این‌ توی خاطره‌هام به وجود اومده که همه چیز توی مدار باقی بمونه و من هیچ‌وقت اون آدم پلیدی که توی فکر و خیالم هستم، نشم.
از سال‌هایی که زندگی کردم کلی چیز مثل آدامس چسبیده گوشه و کنار حافظه‌ام و خیلی از احساساتم امتداد حس‌های مبهم و ناشناخته‌ایه که مثل تار عنکبوت از همون موقع دور مغزم بسته شدن و سر و تهی ازشون پیدا نیست. از آدم‌هایی که لحظه‌هایی عمیقن دوست‌شون دارم متنفر می‌شم، وسط چیزهایی که برای رسیدن بهشون ساعت‌ها رویا بافتم حواسم پرت میشه و تموم انگیزه‌ام برای رسیدن بهش مثل باد بادکنکی که توی لحظه‌ی آخر از دستت در میره، خالی میشه و هیچ نفسی برا پر کردن دوباره‌اش برام نمی‌مونه. توی یک لحظه‌هایی سرشار از شورم برای زندگی کردن و چند ساعت بعد خاموش و سرد روی تخت افتادم و هیچ چیز واقعی و جذابی توی دنیا برام جود نداره. نیازِ وسواس‌گونه‌ام به واقعیتی که نمی‌دونم چه شکلیه، گوشه‌گیر و منزوی‌م کرده اما وقتی وارد جمع می‌شم می‌تونم بلندبلند حرف بزنم و بخندم. نفرتی که بعد از تماشای تصویر خودم میون جمع میاد سراغم اون قدر قوی و جون داره که می‌تونه چند روز از زندگی ساقطم کنه. برای همین آرامشی که اینجا توی تنهایی این شهر دارم، این احساس غریبگی برام لذت‌بخشه. شاید این روزها آروم‌ترین روزهای زندگی‌ام باشن و من دیگه هیچ وقت نتونم به روزهایی که در آستانه فروپاشی کامل بودم نگاه کنم و نخ‌های نازکی که از لابه‌لاشون بیرون مونده رو بگیرم و برسم به درون ماجرا و بعدش منهدم نشم، چون یکی کنارم زندگی می‌کنه که توی کوچیک‌ترین اجزای بدنم نسبت بهش عشق و خوش‌بینی وجود داره، اون‌قدر که اگر گاهی دوست داشتنش از جلوی چشمم بره کنار می‌تونم زبونم رو بزنم به سقف دهنم و دوست داشتنش رو حس کنم، نقطه‌ی صفری که همیشه می‌خواستم داشته باشم و نداشتم.
حواسم اما هر دقیقه مثل عقربه‌ی قطب‌نما می‌چرخه و می‌چرخه و روی تصویری که کامل نیست اما تک تک ذراتی که خلقش کردن، جوری کنار هم نشستن که من باور کنم کامله، می‌مونه و جم نمی‌خوره. دوست دارم اون قدر به چیزی که باورش ندارم نگاه کنم تا یک لحظه‌ی ناب، همون لحظه‌ای که اصلن منتظرش نبود از راه برسه و چاقو توی تصویر فرو بره و واقعیت بیرون از تصویر کشته بشه. دوست دارم همیشه آماده‌‌ی کراهت چهره‌ی واقعیتی که منتظرش هستم بمونم اما حتی یک دقیقه به تصویر زیبا اما ناقصی از واقعیت  نگاه نکنم. حتی دوست دارم دفعه بعد که دخترعمه‌هام اومدن ایران ازشون بپرسم اون روز که داشتم کتک می‌خوردم چه جوری بودم.

۱ نظر:

  1. خاطره گوش پیچوندن بابای منم یکی از اون خاطره مزخرفاس که عین ادامس جوییده چسبیده به گوشه ذهنم. منم حس نفرت رو همه عمرم یدک کشیدم با خودم اما فرقم با تو این بود که نمی خواستم بابام رو بکشم. می خواستم بمیره!
    خیلی پستت رو درک کردم. یه جور تلخی...

    پاسخحذف