۱۶ دی ۱۳۹۳

مازو

ساعت یک شب از جاده ساحلی می‌اومدیم سمت خونه و من فکر می‌کردم چقدر خوب که رانندگی نمی‎کنه. از وقتی اینجام اولین بار بود انقد سردم می‌شد، می‌تونستم خودمو فشار بدم بهش و سرما رو فراموش کنم. کنار رودخونه خلوت بود و راننده می‌گفت سرما از یکی دو ساعت پیش شروع شده، می‌گفت سرمای اینجا یهویی می‌آد بعدم "به استخون می‌زنه" گفتم از خدامه سرمای اینجا رو بلاخره ببینم و "بزنه به استخونم" گفت خدا نکنه، اگه بزنه به استخون بی‌حال می‌شی و همه تنت درد می‌گیره.
چندتا زن و بچه کنار رودخونه زیر نور سفیدی که مرکز یک دایره بزرگ بود، پتو پیچیده بودن دور خودشون و وسط دایره‌ی سفید و سرد اما روشن می‌دویدن دنبال هم‌دیگه، چند سال پیش که شمال بعد از چند سال برف باریده بود، یکی دو ساعت از شروع برف نگذشته بود که همه جا سفید شد، هشتاد و شیش بود انگار، مردم نصفه‌های شب ریخته بودن وسط میدون‌های شهر و برف‌بازی می‌کردن، چندتا پیرزن و بچه وسط یکی از میدون‌های اصلی بلند بلند می‌خندیدن و دنبال هم می‌دویدن، هیجانم از تماشاشون شده بود گریه و برادرام بهم می‌خندیدن. دیشب هم می‌خواستم بشینم زنای پتوپیچ و بچه‌هایی که سایه‌هاشون دراز شده بود رو وسط سرمایی که فقط دو ساعت بود از راه رسیده، تماشا کنم اما همین که دیدم یکی داره ازشون با موبایل فیلم‌برداری می‌کنه، تموم باوری که به خنده و شادی‌شون داشتم خاموش شد و بدجنس و بی‌احساس گردنم صاف شد رو به جلو. نور نارنجیِ لامپ‌های مه‌شکن وسط جاده از لابه‌لای مه رقیقی که بهمن اصرار داره صبح‌ها غلیظ میشه و تا روی آب میاد پایین، رد می‌شد و صورتم توی آینه‌ی راننده، سرد و بدجنس، راه‌راه سیاه و نارنجی می‌شد، بازوهام هم راه راه می‌شدن و به تنها نقطه‌‌ی گرمی که بدجنسی‌ام بهش راهی نداشت، فشار می‌آوردن.
یک شب برای تماشای مه رقیقی که قرار بود غلیظ بشه تا چهار صبح پایین موندیم و پنجره رو باز گذاشتیم تا مه بیاد رومون، اما نیومد و من خواب‌آلود برگشتم بالا و فرداش بهمن گفت ساعت شیش صبح بود که مه غلیظ شد و تا لبه‌های پنجره‌ی خونه‌ی پایین رسید. چند روز بعدش رفتم تهران و مجبور شدم چهار روز تنها بمونم، هر روز به آسمون غبار گرفته‌ی قهوه‌ای که نفرتم رو غلیظ می‌کرد نگاه می‌کردم و حسرت مه‌های رقیقی رو می‌خوردم که هیچ وقت غلظت‌شون رو ندیده بودم، حسرت غروب‌‌های قرمز و بنفشی که هر روز حواسم بود خودمو بهشون برسونم، یا از روی تراس یا کنارِ ماهیگیرا. حتی تونستم توی چهار روز حسرت زندگی دو نفره‌مون توی دو ماه، که بیشتر وقتا سه نفره بود رو هم بخورم، حسرت بودنش که برای رضایتم کافی بود، حسرت خنده‌اش.
چهارشنبه‌ با هومن و الاهه و پوریا سوار قطار شدیم به سمت جنوب تا من برگردم سر خونه زندگی‌ام و اونام بیان سفر. یک سال انتظارم برای تماشای طلوع آفتاب توی ایستگاه مازو داشت تموم می‌شد و احساسم به مازو دیگه غریبگی نبود. مازو رو اولین بار پارسال بهمن دیدم. باریدن برف توی تهران تموم شده بود که چهار نفری وقتی همه‌مون می‌دونستیم یکی‌مون کمه سوار تاکسی شدیم تا بریم ایستگاه قطار، همه‌مون در "مِنار" هم نبودیم چون الاهه نبود. ساعت پنج غروب سوار قطار شدیم و قرار بود فردا صبح وقتی یکی‌مون کمه برسیم جنوب. قطار از ته مونده‌های خونه‌های شهر که انگار از بقیه جا مونده بودن گذشت و بعد از چند دقیقه غروب از پشت گرد و غبار پیدا شد، قرمز و نارنجی‌های غروب وسط بیابون‌های بیرون شهر، کوپه رو پر کردن و وقتی مامور قطار در رو باز کرد تا بلیط‌هامون رو چک کنه آبیِ شلوارش زیر نارنجی‌ غروب، سبز شد. پارسال بعد از یک هفته برف هنوز عاشق تهران بودم و اگر کسی ازم می‌پرسید کجا می‌خوایین زندگی کنین با تعجب و اصرار می‌گفتم جایی جز تهران نمی‌تونم زندگی کنم.
قطار زیر کبودی آسمونِ ایستگاهی که پر از مسافر بود ایستاد، مسافرها با سر و صدا سوار شدن، زردها و نارنجی‌ها آروم آروم کم‌رنگ  می‌شدن و آسمون به بنفشی و تاریکی می‌رفت، بعد از چند دقیقه قطار تکون خورد و دوباره شروع به حرکت کرد، وسط بیابونی که سرمای زمستون بی‌رنگ و روش کرده بود پیچ و تاب می‌خوردیم به سمت جنوب، خط کبودِ افق کنار بازوم هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد و تیرهای چراغ برق یا ستاره‌ها بالای افق کم‌کم طلوع می‌کردن. توی یکی از عکس‌هایی که با موبایل از پنجره قطار گرفتم، نور کم‌رنگ ستاره‌ای که زودتر از همه طلوع کرده افتاده توی چشم‌اش، در حالت بی‌گردن فرو رفته و وسط پنجره می‌خنده.
اولای سفر ایستگاه‌ها رو می‌شمردم و حواسم بود از کجای نقشه به کجاش می‌ریم، دومین ایستگاهی که بهش رسیدیم آسمونش سرمه‌ای بود و ردیف نورهای زرد و آبی کنار ریل جون گرفته بودن اما بعد از اونجا دیگه تک و توک سوسوی نوری پیدا بود و قطار میون بیابون‌های تاریک حرکت می‌کرد و گاهی به ایستگاه‌های کوچیکی می‌رسید که با سه چهار تا تیر چراغ‌برق خودشونو از تاریکی مطلق جدا می‌کردن. لامپ سفید، کوپه رو روشن کرده بود و قطار بعد از یک پیچِ عمیق از تاریکی محض وارد یک صحرای بزرگ و پوشیده از برف شد، ماه با تمام توانش می‌تابید و صحرا نقره‌ای و آبی وسط تاریکی بی‌پایان اطرافش برق می‌زد، مردمک چشمام از بس به تاریکی زل زده بودم تنگ و کوچیک شده بود و وقتی به آبیِ صحرا رسیدیم احساس کردم از خواب بیدار شدم. پنجره رو باز کردم تا صداش رو بشنوم اما صدای قطار همه‌ی صداها غیر از خودش رو توی سینه‌ حبس می‌کرد و انگشت پام روی شکم‌ش سر می‌خورد.
دیگه خبری از کویرهای تاریک و تار نبود، سیاهی سایه کوه‌ها رو می‌دیدم و قطار هر لحظه بیشتر توی سنگینی سایه‌ها فرو می‌رفت، می‌گفت اینا زاگرس‌‌ان و من باورم نمی‌شد این همه به زاگرس نزدیکم. بعضی از جاهای کوه پوشیده از برف بود و وسط سیاهیِ می‌درخشید، راه تنگ‌تر شد و یک جایی بود که که فکر می‌کردم اگر دستم رو دراز کنم می‌تونم برف‌های روی زاگرس رو لمس کنم.اون شب با فکر کردن به تماشای طلوع خوابم برد اما حواسم نبود قطار به جنوب میره و از پنجره‌ای که توش غروب رو تماشا کردم، طلوع معلوم نیست. ساعت شیش صبح وقتی بیدار شدم قطار بی‌حرکت ایستاده بود و توی کوپه همه خواب بودن، پرده رو که کنار زدم دیدم قطار از زمستون گذشته و به بهار رسیده.
بعد از سایه‌ی قطار روی ریل، قرمزیِ طلوع روی زمین شروع می‌شد، باید فقط در کوپه رو باز می‌کردم و خودم رو به پنجره‌های واگن می‌رسوندم تا طلوع رو توی آسمون ببینم اما ترسِ از خواب بیدار کردن بقیه تمام اشتیاقم رو قورت می‌داد. سنگ‌‌ریزه‌های کنار ریل توی نور، قرمز و براق، چشمم که هنوز گیج خواب بود رو می‌زد و فقط چند قدم دورتر همون سنگ‌ها، خاموش و سرد وسط ریل‌ به چشم هیچ‌کسی نمی‌اومدن. سبزی بی‌نظم تپه‌های دورتر اون‌قدر زیادی اومده بود، که تا لابه‌لای سنگ‌‌ریزه‌های وسطِ ریل ادامه داشت، حتی سربازی که نگهبانی می‌داد هم امتداد سبزی‌های تپه‎ها بود شاید. لاغر بود و زیر سنگینی اسلحه روی دوش‌اش کج شده بود. روی امتداد سبزی بهار راه می‌رفت و وارد  تاریکیِ سایه قطار می‌‌شد و بعد به سنگ‌های قرمز لابه‌لای ریل می‌رسید، اون وقت با نوک پوتین سیاهش یکی از سنگ‌ها رو از قرمزی طلوع می‌برد توی سایه و خاموشش می‌کرد. همین که گرمای نفسی که توی مشتش حبس کرده بود از لای انگشت‌هاش فرار می‌کرد دوباره توی مشتش ها می‌کرد و قدم‌هاش بلندتر و تندتر می‌شدن.
پشت‌ِ سرباز گاهی هم به ساختمون کهنه و قدیمی پاسگاهی می‌شد که نگهبانی‌اش رو می‌داد، همون موقع نگاهش چند لحظه، روی ردیف پنجره‌هایی از قطار که  نمی‌دیدم و آدم‌هایی که نمی‌شناختم، ثابت می‌موند، بعد دوباره قدم زدن شروع می‌شد. از اون‌جایی که من بودم تمام تابلوی پاسگاه معلوم نبود، اسم شهر پشت شاخه‌های سبزِ درختی که پهن شده‌ بود روی سر پاسگاه، پنهون شده بود. تا وقتی قطار حرکت نکرد نفهمیدم جایی که توش غرق شدم اسمش مازوئه.
بعد از نیم ساعت نور قرمز از تپه‌های کوتاه‌قد پشتِ پاسگاه پایین اومد و قهوه‌ای تپه‌ها به سبز روشنی که اول بهار رو نشون می‌داد تبدیل شد، قطار هم اولین تکون‌های حرکت دوباره رو خورد. وقتی ترس بیدار کردن بقیه ریخت، درِ کوپه رو باز کردم اما دیگه طلوع تموم شده بود و به جای قرمزی، آفتابِ گرمی رو دیدم که راهروی واگن رو یواش یواش روشن می‌کرد. آفتاب از درِ باز کوپه گذشت و همه رو از خواب بیدار کرد، گرمای آفتابِ دست‌ و دل‌بازِ جنوب، یک هفته برف توی تهران و سفیدی زاگرس رو از یادم برد. وقتی برگشتم کنار پنجره سرباز تفنگش رو گذاشت روی اون یکی شونه‌‌اش و به اون‌ سمت کج شد، کلاهش رو روی سرش جابه‌جا کرد و بی‌حرکت ایستاد رو به قطار، پنجره‌هایی که نمی‌دیدم و نگاهِ آدم‎‌های پشت پنجره‌ها و سرمایِ سایه‌ی قطار با سر و صدا از سرباز رد شدن و آفتاب جنوب گرمش کرد، تونست چند لحظه صاف بایسته. شاخه‌های درخت هم از جلوی "مازو" کنار رفتن و سرباز همون طور آروم توی آفتاب غرق شد.
امسال اما خبری از مازو نشد، لابد خواب بودم که ازش رد شدیم و وقتی بیدار شدم طلوع رو تماشا کنم طلوعی در کار نبود. مه رقیق بلاخره غلیظ شده بود و از سقف قطار هم پایین‌تر اومده بود. از پنجره‌ی قطار، دقیقن بالای سر الاهه گودالِ بزرگ آبی وسط مه به زور از محو شدن نجات پیدا کرده بود و هنوز به چشم می‌اومد. بی‌تاب رسیدن بودم و فکر کردن به بغلش گرمم می‌کرد، دیشب پای تلفن بهم گفته بود می‌تونی طلوع رو توی مازو تماشا کنی و این که می‌دونست مازو چقدر برام مهمه، بی‌تابی‌ام رو براش بیشتر می‌کرد. خوشحال بودم از تهران در اومدم و همه‌مون در "مِنار" همیم، می‌خواستم زودتر برسم، برسم به خونه خالی و بی‌اثاثیه‌ام که صدای نفس کشیدن و خندیدن‌مون توش می‌پیچه، به "جونیِ" خودم و به "خوشگله" گفتن‌های بهمن، می‌خواستم برای هردوشون تعریف کنم که بلاخره مه غلیظ رو دیدم و وسط همون مه غلیظ تاب خوردم به سمت‌تون.
وقتی رسیدیم، توی ایستگاه منتظرمون بود و از چند ساعت قبل انگار خندیدن رو شروع کرده بود. بعدش هم بهمن اومد و برام تعریف کرد که شب قبل رو توی خیابون خوابیده، ساعت چهار پنج صبح رفته همون‌جایی که میریم ماهی‌گیری، گفت پنجره رو باز گذاشته و مه رفته بالای سرش توی ماشین، شاید اگه ما هم پنجره قطار رو باز می‌کردیم مه تا بالای سر الاهه پایین می‌اومد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر