۱۴ شهریور ۱۳۹۳

لحظات خوشِ مجبور نبودن

ظهر جمعه هیچ وقت اون چیزی نبود که می‌خواستم باشه، همیشه وقتی خونه‌ی مامان بابام زندگی می‌کردم ظهر جمعه آخرین لحظات خوشبختی بود چون بعد از نهار و خوابش قرار بود همه چیز تموم شده باشه و شنبه با اون حجم نفرتم نسبت به مدرسه دوباره برگردم مدرسه. بعدش هم که دانشجو شدم جمعه ظهر اون روزی بود که باید از آسایش خونه‌ی مامان بابا می‌کندم می‌رفتم وسط زندگی دانشجویی که ازش متنفر بودم و توی خونه‌ای که برام هیچ معنی نداشت جز تنهایی اغراق شده و استرس دانشگاهی که نمی‌رفتم و درسی که نمی‌خوندم. بعدش هم ظهر جمعه بازم آخرین لحظات آسایش نسبی بود، فرداش دوباره باید برمی‌گشتم به محل کاری که هیچ کس و هیچ چیزی رو توی اون فضا دوست نداشتم و هرگز حتی یک خاطره خوش از تمام مدت کارمندی جز لحظه‌ای که با پولم می‌رفتم کلی غذا می‌خوردم و لباس می‌خریدم، به یاد ندارم.
بیست و چند سال از مسیر زوری زندگی‌ام خسته بودم و هیچ کاری نکردم جز ادامه دادن، به اونایی که ترک تحصیل کردن حسادت کردم و هیچ کاری نکردم، امروز که داشتم می‌رفتم سمت یخچال و با پام یه تیکه پوست گردو که هر وقت پام اشتباهی رفته روش واقعن چشمام از غافلگیری دردش پر از اشک شده رو می‌بردم سمت سطل تا در نهایت با دوتا انگشت پام بیارمش بالا و بندازم تو سطل، ویولن توی اتاق ناله می‌کرد، ناله‌اش غمگین بود و هی یادم می‌آورد امروز باید جمعه باشه. از جام بلند شده بودم که آب بخورم چون دهنم از فکر کردنِ زیاد خشک شده بود، وقتی یه تیکه پوست گردو رو با دو تا انگشت آوردم بالا و خواستم با دست از لای انگشتام برش دارم و اول نگاش کنم ببینم چی شد که از پوست گردو به یه تیکه تیغ تیز تغییر ماهیت داد، پوست گردو از لای انگشتای همیشه بی خاصیتم لغزید و رفت پشت سطل آشغال، دکتر گفته خم نشو، اونم شیش ماه.
پوست گردو رو ول کردم و رفتم همون آبم رو بخورم اما یادم اومد کرفسا و جعفریا بدون نعنا ول شدن تو فریزر، گفتم خب خورشت کرفس اما نه به ناهار می‌رسه نه به شام، فقط می‌شه عصرونه خورد، همین خیلی راضی‌ام کرد. ظهر جمعه‌ام به درست کردن خورشت کرفس می‌گذره و فردا هیچ جایی و هیچ کسی منتظرم نیست، در بهترین حالت ممکنه اولین روز شروع اثاث‌کشی به خونه جدید باشه و در بدترین حالت روزی که می‌تونست شروع اثاث‌کشی به خونه جدید باشه و نبود. احساس می‌کنم با چشمای بسته به پشت خوابیدم روی آب دریاچه‌ای که هر سمتش جایی نیست جز همون جایی که میشه صبح به صبح ازش دریاچه رو تماشا کرد و همین کافیه.
اون چیزی که ظهر جمعه رو مورد علاقه‌ام می‌کرد هیچی نبود جز مجبور نبودن، همیشه مجبور بودم و حالا نیستم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر