۰۹ مرداد ۱۳۹۳

کعبه تو رو به من داد

امروز توی استخر فقط من بودم و اون زنی که هفته پیش وقتی رامین با اون سرچ‌های منحصر به فردش یه استخر پیدا کرد که روزای ماه رمضون بازه، بهش زنگ زدم و گوشی رو برداشت و گفت دَلام بفرمایید. اون جا فکر کردم اگه جاش بودم هر روز از خودم سوال می‌کردم چرا به کلمه‌ای عادت کنم که با سین شروع می‌شه و به جاش نگم الو، بعد نتیجه گرفتم کاش اونایی که نمی‌تونن حرفی رو همون جوری که هست تلفظ کنن لااقل موقع شنیدن هم همونی که واقعن هست به گوش‌شون نرسه، تا نفهمن یه حالت دیگه دَلام هم وجود داره و فقط اونان که دست‌شون بهش نمی‌رسه.
روز اولی که رفتم استخر پایین پیشخون زیرانداز پهن کرده بود روی زمین، بین پیشخون چوبیِ قهوه‌ای سوخته و دیوارهای چوبی از همون جنس پیشخون. یه تیکه زیرانداز ماشینیِ آبی، از همونا که مادربزرگم به پهن بودن‎شون روی قالی‌هایِ همیشه تمیزِ خونه‌اش معتاد بود، یه بالش سبز با گل‌های درشت صورتی هم روی زیرانداز آبی، جای فرو رفتگی سرش رو نشون می‌داد، نمی‌دونم چرا فکر کردم گل‌های بالش کوکبه. خودش پشت پیشخون روی صندلی نشسته بود و با تلفن حرف می‌زد، تا من سلام کردم دستش رو گرفت جلوی دهنِ گوشی و رو به من گفت شما همونی که چندبار زنگ زدی؟
امروز وقتی رسیدم یکی دیگه رو گذاشته بود جای خودش سرش رو بذاره روی گل‌های کوکب بالش‌، منم رفتم کمد شماره چهارده که درش باز بود رو یواش برداشتم برای خودم که بیدارش نکنم، اما دختره بلاخره بیدار شد و وقتی دید نصف کارامو کردم خوشحال شد. از پله‌ها که رفتم پایین همون زنی که روز اول باهاش حرف زده بودم دوباره بهم گفت دَلام منم سلام کردم و رفتم زیر دوش، بعدش که برگشتم سمت استخر رفته بود توی جکوزی، پشت‎‌اش به استخر، پهن شده بود توی آبِ گرمی که من اجازه نداشتم برم توش و ژست خواب گرفته بود.
توی آب فقط صدای پمپ می‌اومد، اون لوله‌هایی که آب رو با فشار می‌فرستن تو هم که دیگه صدایی ندارن وقتی صدای راه رفتن یک نفر آدم توی آب این‌قدر بلنده، فکر می‌کردم اگه قرار بود توی آب زندگی کنیم هیچ کس نمی‌تونست یواشکی یک گوشه بخوابه، چون حتی خوابیدن هم توی آب صدا داره. توی آب راه می‌رفتم و با خودم شهرام شب‌پره می‌خوندم، یک لحظه فکر کردم چقدر بهتر بود اگه آهنگ دیگه‌ای رو برای این لحظه آماده می‌کردم اما چه می‌دونستم یک روزی که با اون وضعِ بیدار شدن توی خون شروع شده به دو نکشیده برام همچین لحظه‌ای رو آماده کنه، هیچی جز "توی هر شهر غریبی با تو میشه موندنی شد" توی دهنم چرخش نمی‌چرخید.
تعطیلی قبلی که یادم نیست چند روز پیش بود، یک روز صبح بیدار شدم دیدم همه رفتن کوه فقط من موندم و رامین، از توی رختخواب شروع کردم خوندن‌اش، بعد هم تو کامپیوترِ هال پلی‌اش کردم، فردا و پس‌فرداش هم دوباره و چندباره پلی شد، روی در یخچال نوشتم‌اش و توی اینستاگرام کپشن‌اش کردم، توی توییتر هم باهاش بامزه‌بازی در آوردم، امروز هم توی استخر وقتی دیدم این همه روز همین یک جمله مثل وِرد جادویی از سقوط به ته چاه غصه که همین پایین تختم درش همیشه به روم بازه، نجاتم داده، ولش کردم تا هر وقت می‌خواد چرخش توی دهنم بچرخه.
توی استخر راه می‌رفتم و به دست و پاهام توی آب نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد، یعنی اولش نفهمیدم حس‌ام باور نکردنه اما همین چند ساعت پیش که بغلم نشسته بود سیر خورد می‌کرد و درباره دو نفری که از لس‌آنجلس رفتن تو غزه آدم کشتن و خودشون هم تهش مردن می‌گفت، دوباره داشتم به دست‌ و پام نگاه می‌کردم و با دست راستم دست چپم رو نوازش می‌کردم. اون‌جا فهمیدم باورم نمی‎شه که دیگه درد ندارم و حالا که درد نداشتن رو بعد از هفتاد روز دردِ ممتد تجربه می‌کنم، دلم می‌سوزه برای تنم که این همه وقت درد داشت و براش عادی شده بود، به پاهام یک جوری نگاه می‌کنم که انگار جنگ تموم شده و زنده موندن، یک جوری دست می‌کشم به تنم که انگار چند وقت نبودم. ظهر به پاهام توی آب موقع راه رفتن نگاه می‌کردم، بدون ترس ازم فاصله می‌گرفتن و دیرتر می‌رسیدن به کف استخر، فکر می‌کردم کاش می‌تونستم توی آب زندگی کنم، حاضر بودم تا آخر عمرم هیچ کار یواشکی انجام ندم و همیشه با هر تکونی، صدای تکون خوردن خودم رو بشنوم، هرکی هم از پشت راه رفتنم رو توی آب می‌بینه یه سر ببینه روی دوتا پای گنده و هرهر بخنده.
بعد از این که یک ساعت تنهایی برای خودم توی آب راه رفتم و هیچ جام درد نگرفت، همون زنه از توی جکوزی بیدار شد و اومد توی استخر، من پشتم رو گرفته بودم جلوی یکی از این لوله‌هایی که آب رو با فشار می‌فرستن تو، جای عمل‌ام می‌خارید و دستم نمی‌رسید بهش، اگر لوله‌های آب دو سانت پایین‌تر بودن می‌تونستم ادعا کنم برای خاروندن پشت من خلق شدن. زنه اومد نشست لبه‌‌ی استخر و پاهای قهوه‌ایش که رنگ دیوارا و کمدای استخر شدن انقد وسط‌‌‌شون خوابیده رو فرو کرد توی آبی که من هیچ وقت باور نکردم آبی نیست، بعد روشو کرد سمتم و گفت درد داری؟ گفتم نه خیلی خوبم، گفت جوونی، خدا شفا بده، بعد هم فرود اومد کف استخر و شروع کرد ازم دور شدن، همین طور می‌رفت و من سرش رو از پشت می‌دیدم که روی آب حرکت می‌کنه، موهای سیاهش یک جوری روی سرش پهن شده بودن که انگار سرش یک جعیه سیاهه روی آب، که دو تا پای قهوه‌ای هم بهش وصله، پاهاش هرچی به پایین می‌رسیدن بزرگ‌تر می‌شدن، می‌دیدم توی آب چقدر همه چیز اغراق شده‌اس، برای خودم می‌خوندم توی هر شهر عجیبی با تو می‌شه موندنی شد و یک مکعب سیاه می‌دیدم روی آب که ازم دور می‌شه، دوتا پای قهوه‌ایش رو بی‌هوا توی آب تکون می‌داد و بدون هیچ ترسی کش و قوس می‌‌‌اومد، توی آب حتی نترسیدن هم اغراق شده‌اس.
از استخر که اومدم بیرون باد داغ می‌اومد، آخرین باری که طرف‌های همین استخر تونسته بودم کنار خیابون بایستم و تاکسی بگیرم، بهار بود هنوز و باد بلد بود آدمو خنک کنه یه ذره. سوار ماشین که شدم رامین گفت درد داری؟ گفتم نه بابا خیلی خوبم، گفت پس چرا کج کج راه می‌ری، نگفتم خیلی فرقی بین راست راست و کج کج قائل نیستم راستش و همین که می‌تونم راه برم و درد نکشم خودش خوبه دیگه ول کن، به جاش گفتم تو استخر هیچ کسی نبود، من بودم و یه زنه که همه‌اش خواب بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر