۱۰ تیر ۱۳۹۳

دل تو، خنده‌ی تو، چشمای تو، دستای تو

خاله لقا خاله‌ی بابام بود، یعنی خواهر مادربزرگم، مادربزرگم بعد از مردن خاله لقا دیگه از خونه‌اش بیرون نرفت و روزی هزار بار آرزو می‌کنه زودتر بمیره اما هنوز زنده‌اس، خاله لقا هم پونزده ساله که مُرده.
مادربزرگم و خاله لقا با هم شریک بودن، شریک مغازه پنج شیش متری درازی که قبل از عریض شدن کوچه، خیلی بزرگ و مخوف به نظر می‌اومد. خاله لقا بازاری محسوب می‌شد، اون موقع ها به همه اهل فامیل پول قرض می‌داد و همه می‌گفتن اگه همین الان خاله لقا رو بتکونی دویست هزار تومن پول ازش می‌ریزه، دویست هزار تومن هم خیلی پول بود وقتی خاله لقا بازاری بود. یک شایعاتی وجود داشت که همه بازاری‌ها می‌شناسن‌اش، هر چند وقت یک بار هم شایعه می شد که به یکی نزول داده. نزول خوری خاله لقا همیشه مسکوت باقی موند اما همیشه از همه طلب داشت.
خاله لقا تو مغازه اش همه چیز می‌فروخت، ماستی که خودش درست می‌کرد، ازگیلی که خودش شور می‌انداخت، پفک، نوشابه، قرقره، توپ و تخم مرغ، بعضی هام شایعه کرده بودن تریاک، این دیگه تو مغز هیچ کدوم مون نمی‌رفت که خاله لقای ما تریاک بفروشه، کسی که دشمن سرسخت همسایه تریاکی اش بود، داستان کتک خوردن مستاجر تریاکی اش هم از دستش سال ها سینه به سینه نقل شد. اما تهش هیچ کس باورش نشد خاله لقا هزینه درمان سرطان کبدش رو خودش داد و هزینه کفن و دفنش رو از قبل به عموم پرداخت کرده بود، اونم فقط با یه مغازه ای که بعد از عریض شدن کوچه توش فقط جای یخچال کوچیک آبی‌اش و صندلی آهنی آبی‌ و یک میز کوچیک چوبی بود که بهش می‌گفت دخل.
من هر روز صبح وقتی خاله لقا می‌رفت تا مغازه رو باز کنه، صداش رو می‌شنیدم، چون حیاط خونه کوچیکش پشت پنجره اتاق من بود، مغازه فسقلی‌اش هم دوتا در اون طرف تر از خونه اش. وقتی در خونه اش رو می‌بست کلونِ روی در بلند می‌شد و چند ثانیه بعد از بسته شدن در، روی درِ آهنی آبی خونه‌اش می‌لرزید و صبح‌های تابستون بی‎خوابم می‌کرد، صداش هنوز تو گوشمه، گاهی وقتا با صدای دور شدن قطار اشتباه می‌گرفتم‌اش.
خاله لقا صبح ها که مغازه رو باز می‌کرد، دقیقن جلوی در شیشه‌ای مغازه، توی سایه می‌نشست و با بیشتر آدمایی که رد می‌شدن سلام و احوال پرسی با یک سری شوخی و خنده و با یک سری دیگه اخم و تَخم می‌کرد. وقتایی که صندلی آبیه توی کوچه جلوی درِ شیشه ای  باز بود یعنی تو مغازه است و مشتری داره، هر وقت تا شده به در شیشه ای مغازه تکیه داده بود یعنی یک دقیقه رفته دستشویی و وقتی هم که از پشت درِ شیشه ای قفل شده‌ی مغازه معلوم بود که تکیه داده به یخچال یعنی خاله لقا رفته خونه بخوابه.
مردم کوچه براش به چند دسته تقسیم می‌شدن، ما که فامیلاش بودیم، هم دهاتی‌هاش که سال ها پیش مثل خودش و مادربزرگم کوچ کرده بودن به شهر ما و غریبه ها که خاله لقا هر روز با زیاد شدن‌شون تو محل مشکل داشت اما بازم اولین کسی بود که با تازه واردهای محل آشنا می‌شد و آمارشون رو در می‌آورد. تازه واردی که ازش خوشش می‌اومد، دوست ما و اونی که خاله لقا چشم دیدنش رو نداشت خیلی زود دشمن همه‌ی ما می‌شد.
خاله لقا برای بی‌خونه‌ها، خونه و برای خونه های‌ خالی مستاجر پیدا می‌کرد، هرکی هر چیزی روی دستش باد می‌کرد می‌سپرد بهش تا سریع آبش کنه. یادمه یک مدتی خاویار می‌فروخت به یه بقالی گنده توی شهر، بعضی وقتام دوستاش براش از خارج لباس می‌فرستادن، اون هم بعضی‌هاشو می‌فروخت به زن‌های محل، لختی‌ها و یقه بازها رو هم می‌بخشید به مامان و زن عموم، یک مدتی هم شایعه شده بود خاله لقا گنج آب می‌کنه.
خاله لقا دوستِ چندانی نداشت اما دشمن خاصی هم نداشت، دشمن‌ترین دشمن‌اش همسایه روبرویی مغازه اش بود، سودابه. سودابه هم بازاری بود اما خیلی پول‌دارتر از خاله لقا، همون سال‌ها خونه شو کوبید و یک آپارتمان دو طبقه با نمای تمام سنگ و چهار تا مغازه زیرش درست کرد و بعدش رفت امریکا، خاله لقا اما هیچ وقت باور نکرد سودابه رفته امریکا، می‌گفت "همه اش دروغه، سودابه دیشب یواشکی اومده خونه‌اش، اصفهانه و بی‌خبر شوهر کرده". خاله لقا معتقد بود سودابه کلاه بردار و خسیسه، خیرش به هیچ کسی نمی‌رسه و یک قرون نسیه نمی‌ده، خودش هم به کسی نسیه نمی‌داد اما از یه آدمایی هم پول نمی‌گرفت، حتی می‌گفتن به بعضی از اهالی محل یواشکی کمک هم می‌کنه.
همه می‌گفتن خاله لقا جوونی‌هاش یک جا بند نمی‌شده و همه‌اش تو سفر بوده، پرستار بود، حتی می‌گفتن جنگ هم رفته، یک عکس سیاه و سفید تو آلبوم بابا هست که خاله لقا یه مسلسل گنده روی شونه‌اش آویزوونه و یه سیگار دستشه و داره قهقهه می‌زنه، اون تصویر غیر عادی از خاله لقا با اون خنده‌‌ همیشگی‌اش اون قدر عادی می‌شد که حتی اگه می‌گفتن آدم هم کشته ما باز هم به خنده‌اش زل می‌زدیم و زحمت متعجب شدن از هیچ چیزی رو به خودمون نمی‌دادیم.
داستان ها درباره جوونی‌هاش تمومی‌نداشت، وقتی بابام به زبون خودشون بهش می‌گفت یه استکان عرق می‌خوری؟ رو به بابام اخم می‌کرد و به زبون خودشون بهش فحش می‌داد، بعد بابام قهقهه می‌زد و درباره جوونی‌های خاله لقا یک داستان‌هایی برامون تعریف می‌کرد که خاله لقا گاهی وسطش فقط سیگار می‌کشید، بدون یک کلمه کم و زیاد کردن داستان بابام.
اما از وقتی که من خاله لقا رو به یاد دارم، از جاش تکون نخورده بود، جز بعضی وقتا که دخترخاله‌های بابام که عاشقش بودن از تهران می‌اومدن و به زور یک ماه می‌بردن‌اش پیش خودشون، اون موقع زندگی ما هم اولاش بی رنگ و رو می‌شد و تا می‌اومدیم به جای خالی‌اش عادت کنیم دوباره برمی‌گشت با کلی داستان از زندگی خواهرزاده‌هاش، گاهی وقتا باهاشون قهر می‌کرد و به مامانم می‌گفت اگه شکوه اینا زنگ زدن خونه‌تون بگو من رفتم سفر.
خاله لقا هر روز قبل از ناهار صندلی رو می‌ذاشت توی مغازه، در شیشه ای رو قفل می‌کرد و برمی‌گشت خونه، فکر کردن به بوی کته سوخته اش وقتی دو ساعت زودتر از ما تو روزای تابستون ناهار می‌خورد هنوز هم گشنه‌ام می‌کنه، وقتایی که تنهام و توی دیگ رویی یک نفره یک پیمونه برنج می‌پزم، خاله لقا رو می‌بینم که از آشپزخونه تاریکش میاد بیرون و می‌شینه رو ایوون خونه‌اش، رو به روی درخت ازگیل و آلوچه، کته و ماست می‌خوره.
ظهرای تابستون وقتی من تازه ناهارمو خورده بودم و لای ملافه‌های خنک تختم غلت می‌زدم، خاله لقا از خوابِ بعد از ناهارش بیدار می‌شد و صدای کلون در خونه‌اش دوباره بلند می‌شد، صدای مامان هم از توی هال می‌اومد که با حرص می‌گفت آخه کی ظهر داغ تابستون میاد از تو چیزی بخره؟ بگیر بخواب تو خونه‌ات.
بعد از ناهار آفتاب دقیقن می‌خورد تو شیشه مغازه، خاله لقا هم پرده برزنتی خاکستری رو باز می‌کرد تا آفتاب بستنی های توی یخچال رو آب نکنه، خودش هم صندلی‌اش رو برمی‌داشت و کوچ می‌کرد به اون سمت کوچه، دقیقن روبروی مغازه، سعی می‌کرد صندلی توی سایه‌ی خونه و درخت های آویزونِ باغ سودابه نباشه، حتی اگه شده بود آفتاب رو روی پاش تحمل کنه یا دمپایی‌اش رو دربیاره و یکی از پاهاش رو جمع کنه توی سینه اش، حاضر نبود چند قدم اون طرف تر، تو سایه درخت های سودابه بشینه، بعد هم سیگار لاغرش رو از توی پاکت سفید می‌کشید بیرون و توی یک وجب سایه‌ی درخت انجیرِ خونه جمشید با یک پای جمع شده توی سینه‌اش سیگار می‌کشید و عرق می‌ریخت.
هر روز غروب همین که آفتاب تقریبن رفته به حساب می‌اومد، صندلی‌اش رو تا می‌کرد و از اون ورِ کوچه قدم زنان می‌رفت توی مغازه‌اش، صندلی رو تکیه می‌داد به یخچال و دخل رو خالی می‌کرد، اول در شیشه‌ای رو قفل می‌کرد بعد کرکره مغازه رو با دست می‌کشید پایین و با پا محکم فشارش می‌داد روی زمین و با قفل آهنی گنده کرکره رو به زمین قفل می‌کرد، همین که صدای پایین کشیده شدن کرکره مغازه می‌اومد مامانم باز از توی آشپزخونه داد می‌زد "انگار مجبوره همه کارارو خودش بکنه".
خاله لقا شبا شام نمی‌خورد، خودش می‌گفت واسه همین انقد لاغرم اما مامانم می‌گفت الکی می‌گه، ژنش لاغره، از جوونیش تا حالا تکون نخورده، چون چهار تا شکم نزاییده، جوری زاییدن‌مون رو می‌کوبید توی سرمون که همه وجودمون یک لحظه پر از نفرت از خاله لقا می‌شد، اما خیلی طول نمی‌کشید.
هر شب بعد از بستن مغازه، می‌اومد پیش مادربزرگم، اولش یک ساعت به زبون خودشون درباره اخبار رادیو و هم‌دهاتی‌ها و هم‌محلی‌ها حرف می‌زدن و بعد از یک ساعت هر دو شروع می‌کردن چُرت زدن با صدای رادیو، بعدها که مادربزرگم قبول کرد براش تلوزیون بخریم همین که صدای انجَزَانجَزَ می‌اومد مامانم می‌گفت "لقا راکَت" به زبون بابام اینا یعنی لقا خوابش برده.
یه شبایی هم خاله لقا با مادربزرگم به قول خودش "یه وری بود"، اون شبا می‌اومد خونه ما، وقتی می‌اومد همه منتظر بودیم تا ببینیم کی رو برای پاسور یا شطرنج انتخاب می‌کنه، همیشه با برادر کوچیکم بازی می‌کرد چون اون می‌ذاشت خاله لقا هر چقدر که می‌خواد ازش ببره و مثل ما از باختن مدام بهش "گوزَکی" نمی‌شد. به برادر کوچیکم می‌گفت "هندی" چون به نظرش سیاه بود اما خودش بیشتر رنگ هندی ها بود، سیاه نبود، قهوه‌ای بود، همیشه منو می‌نشوند روی پاش و دستاش رو می‌ذاشت کنار دستام و می‌گفت ببین، عین شب و روزیم بعدم قهقهه می‌زد. صورتش دارز و لاغر بود، موهای مشکی‌اش رو از فرق سر باز می‌کرد و پشت سرش یک گیس بلندِ نازک می‌بافت، گاهی هم فقط موهاشو دم‌اسبی می‌بست. چشماش دوتا حفره ریزِ سیاه و براق بود آخرِ صورتش، بعد از دماغ استخونی لاغر و لب‌های پهن و کبودش، عمیق ترین نقطه‌ی صورتش چشماش بود، دو تا حفره ی گود و دور از دسترس، وقتی به صورتش نگاه می‌کردی چشماش از چند متر دورتر بهت زل زده بودن و تو حواست نبود.
خاله لقا روزی که فهمید سرطان داره و زیاد زنده نمی‌مونه مغازه رو ول کرد، بدون سر و صدا و بحث با کسی از یه روزی دیگه کرکره مغازه رو بالا نکشید، وقتی شیمی‌درمانی رو شروع کرد دیگه نتونست روی پاش بایسته، چند ماه آخر توی خونه‌ی ما زندگی کرد و مامانم جوری ازش مراقبت کرد که انگار نه انگار بچه‌‌اش نیست، آخه بچه نداشت، شوهر هم نداشت، می‌گفتن جوون که بود شوهر کرده و طلاق گرفته، خودش اما یک بار بهم گفت شوهرش مرده. بعد از چند سال یک پسری رو به فرزند خوندگی قبول کرده بود و خرج درس و زندگی اش رو از راه دور می‌داد اما پسره هیچ وقت سراغش رو نگرفت جز بعد از مرگش.
چند روز قبل از مردنش به مامانم گفت منو ببر خونه‌ام می‌خوام همون جا بمیرم، شبی که مرد من فرداش امتحان ریاضی داشتم، پنجره اتاقم باز بود و بوی محبوب شب حیاطِ خونه خاله لقا نمی‌ذاشت بخوابم، صدای قرآن خوندن عمه‌ام هم می‌اومد که بالای سرش منتظر مردنش بود. من اون شب اصلن نخوابیدم، سایه مرگش هر دقیقه نزدیک‌تر می‌شد و انتظار برای مردنش حتی نمی‌ذاشت به امتحان ریاضی ثلث سوم فکر کنم، آخرین دقیقه هایی بود که خاله لقا چند متر اون طرف ترم هنوز نفس می‌کشید.
نزدیک های صبح، وقتی هنوز خورشید کاملن طلوع نکرده بود و تیرهای چراغ برق کوچه هنوز روشن بودن، یک دسته پرنده با جیغ و داد از دور اومدن و چند دقیقه تموم کوچه پر شد از صدای پرنده‌ها، دویدم پای پنجره و زل زدم به چندتا پرنده مست که بالای خونه خاله لقا دور خودشون می‌چرخیدن و جیغ می‌کشیدن، انگار بازی‌شون گرفته بود، بعد دسته پرنده‌ها دور شدن و اون چندتا هم به خودشون اومدن و تازه یادشون اومد از بقیه جا موندن. بعد از این که صدای پرنده ها دور شد صدای جیغ و گریه از خونه‌اش بلند شد. هیچ وقت باورم نشد کسی برای مردن‌اش جیغ کشیده باشه، اما بعدها که خودم با چشم خودم مردن مادربزرگم رو دیدم فهمیدم وقتی مرگ یهو میاد، جیغ کشیدن راحت‌ترین کار ممکنه.
اون شب تا صبح به صدای مردن خاله لقا گوش کردم که آروم آروم دور می‌شد و آسمون کوچه با دور شدن صدای مُردنش هر دقیقه آبی و آبی‌تر می‌شد، همون موقع بود که برای اولین بار سرد شدن یهویی صبح‌ها رو به چشمم دیدم، هرچی سرمه‌ای آسمون به آبی شدن می‌رفت باد هم سرعتش بیشتر می‌شد و صدای لرزیدن کلون در خونه‌‍‌اش بیشتر کش می‌اومد.
بعد از مردن خاله لقا، مادربزرگم دیگه از خونه‌اش بیرون نرفت، بدون هیچ توضیحی اما همه می‌دونستن نمی‌تونه کوچه بدون لقا رو ببینه، حتی نخواست کوچه بدون لقا براش عادی شه. چند وقت پیش برای این که توی بیمارستان بستری شه بعد از پونزده سال از خونه اومد بیرون، مامانم می‌گفت با ترس دور و برش رو نگاه می‌کرد، حتی اولش فکر کرد خبری شده که توی خیابون این همه ماشین و آدم هست، بعد که فهمید اینا دیگه عادی شده به مامانم گفت خوش به حال لقا، کاش منم باهاش رفته بودم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر