۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

بیش از هفتاد درصد وزن بدن وی را غم تشکیل می‌داد

فشارش چند روزه شروع شده اما اگه بخوام دقیق‌تر بگم اولین حمله رو دیروز صبح وقتی توی تاکسی نشستم حس کردم. آفتاب اردیبهشت که تو داستانا و شعرای قدیمی یه شکل دیگه بود با یک شیب تندی از شیشه تاکسی رد شد، از مانتو و شلوارم، بعدم پوستم رو شکافت و رفت توی استخونم، زانوهام شدن دوتا سنگ داغ زیر آتیش که می‌‌شد دو سر سیخ کباب رو بذارم روش و خیالم راحت باشه که جم نمی‌خورن. راننده کلافه روشو کرد سمت پنجره جوری که صداش قبل از این که به من برسه تو صدای ماشینای بیرون گم بشه، اما من «شده هزار تومن» رو به زور نجات دادم و رسوندمش به گوشم، دستم توی کیف خورد به یه چیز داغ که گرماش در بهترین حالت بیست و دو تیر بود نه بیست و دو اردیبهشت، سکه رو گذاشتم کف دست راننده و توی این تماس مقداری غم از سلول‌های کف دست راننده حمله کردن به نوک انگشتام و یادم رفت باید سر سهروردی پیاده شم. 
امروز صبح هم که از خواب بیدار شدم دوباره فشار حمله‌ها رو حس کردم، اولش در مربای توت فرنگی که مامان از شمال آورده رو باز کردم یه بوی شیرینی با تصویر مامانم موقع آواز خوندن و هم زدن مربا دست در دست هم شیرجه زدن توی دماغم، پاهام از زمین کنده شدن و تونستم چند دقیقه معلق توی آشپزخونه‌ی شمال به صدای مامانم گوش کنم که تنهایی برای خودش مربا می‌پزه و آواز می‌خونه. بعد از چند ثانیه صدای مامان و بوی مربا دست همو ول کردن و هر کدوم پرت شدن یه سمتی، از فاصله چند متری محکم خوردم زمین، یه چیزی با فشار فضای خالی بین اعضا و جوارحم رو درنوردید، انگار دماغمو کردم تو شیشه‌ی غم. بعدش زنگ زدنم به بابام، یک صدایی هم بک گراند صدای من و بابام توی گوشی تلفن بود، اگه گوشی تلفن هنوز از اون گوشی قدیمیا بود، سبز لجنی، گرد و قلنبه، یه توجیه منطقی برای اون صدای بی صدایی که همیشه پشت صدامون هست وجود داشت اما حالا چی، گوشی تخت و صافی که مولکول‌های هوا هم برای جا شدن توش باید همو جر بدن، بابام گفت «روز پدر خودت مبارک من که پدر ندارم»، همونی که چند روزه منتظر شنیدنش هستم، بعد هم یه خنده بی جونی کرد و خداحافظی کردیم. تلفن رو قطع کردم و آب دهنم رو از مسیر پر از دست‌انداز گلوم فرو دادم پایین بعدم از سوراخای دماغم یه مقدار غم اضافی رو پس دادم توی هوا. 
از پله‌ها اومدم بالا مادرِ لالِ همسایه بغلی پشت در بود، مدام می‌کوبید به در خونه دخترش و گریه می‌کرد، در خونه بسته بود و در آهنی سفید هم تا ته کیپ شده بود، یک قفل گنده هم روش بود. بهش سلام کردم، بدون این که هیچ واکنشی شبیه جواب سلام نشون بده سعی کرد برام یه چیزی رو توضیح بده. توی اون لحظه داشتم سعی می‌کردم به صورت منطقی تشخیص بدم فقط لاله یا کر هم هست اما هیچ نشونه‌ی درستی پیدا نمی‌کردم، یاد ثریا دوست مادربزرگم افتادم، کر و لال بود، هفته‌ای یک بار می‌اومد کنار مادربزرگم روی ایوون می‌نشست و با هم سبزی و باقالی و نخودفرنگی و هر چیز پاک کردنی و پوست کردنی ممکن رو پاک می‌کردن و پوست می‌کندن. یه روز همین که رفتم توی حیاط خونه مادربزرگم دیدم ثریا و مادربزرگم دارن بادمجون پوست می‌کنن، ثریا تا چشمش افتاد به من شروع کرد دست زدن و با همون صداهای عجیب و ترسناکش آواز خوندن، مادربزرگم به من نگاه کرد و چشمک زد بعدم دوتا با کف دست زد رو سینه‌اش و شروع کرد قربون صدقه‌‌ام رفتن. من یک کم از ثریا می‌ترسیدم چون خیلی محکم بود، بوساش پر از آب بود و هربار بغلم می‌کرد اون قدر فشارم می‌داد که بعدش تا یک ربع سرخ بودم. چشمک مادربزرگم معنی‌اش این بود که باهاش مهربون باشم و اگه خواست بغلم کنه برم بغلش. بعد از این که آواز بی‌معنی ثریا تموم شد یهو زد زیر گریه، مادربزرگم شروع کرد دعواش کردن، من خیالم راحت بود ثریا چیزی نمی‌شنوه اما زل زده بود به صورت مادربزرگم و بعد از یکی دو دقیقه آروم شد. اون روز بعد از این که ثریا رفت مادربزرگم گفت چون ثریا کر و لاله وقتی خوشحال میشه بلندبلند داد میزنه و می‌خنده وقتی هم که یه کم ناراحت می‌شه شروع می‌کنه گریه کردن، چون هیچ کار دیگه‌ای برای نشون دادن بلد نیست، بعد هم بهم گفت ثریا خیلی غم داره و من باید باهاش خیلی مهربون باشم تا گریه‌اش نگیره.
سعی کردم به مامان همسایه بفهمونم که می‌تونه بیاد خونه‌ی ما تا دخترش بیاد اما اون اصلن توجه نمی‌کرد و فقط گریه می‌کرد. نمی‌دونم چرا یهو دستم دراز شد سمت گردنش، انگار می‌خواستم به زور بغلش کنم، اولش ترسید اما بعدش اومد بغلم و مثل ثریا محکم فشارم داد. اون قدر باهام تماس داشت که تموم غم توی تنش وقت پیدا کردن با فشار از پوست تنم رد بشن و حسابی توم جا بگیرن.
از در خونه که اومدم تو احساس کردم استخون پاهام خشک شده و ممکنه هر لحظه پودر شم، رفتم سراغ فایل صدای مادربزرگم، همونی که سال‌های آخر خودش تنهایی خوند و ضبطش کرد تا بعد مرگش گوش کنیم و غم نبودنش همه بندای تن‌مونو از هم بشکافه، با همون ضبط قرمز کوچیکش که یه روز براش توضیح دادم کدوم دکمه رو باید فشار بده تا صداش ضبط شه. وقتی پلی کردم اولش چند ثانیه صدای پرنده‌هاش خونه رو پر کرد، انگار همین بغل دارن به خورده نونا نوک می‌زنن، بعدم صدای عطسه‌اش، بعدم صدای خنده‌ ریز و یواشکی‌اش از صدای عطسه‌ی بی‌موقع خودش، پاز کردم، چون همون قدر بس بود تا هیچی جز غم برام نمونه.
مطمئنم سوراخ شدن لایه اوزون یا تموم شدن آب و تموم شدن غذا نیست که بلاخره زمین رو نابود می‌کنه، پر شدن هوای زمین از غم آدماس.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر