۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

حتی برخی ایرانیان اروپا آن را با پیازچه یکی می‌انگارند

امروز توی کلاس زبان معلم‌مون گفت بیایین پای تخته و با شروع شدن موزیک تصویر یک سری خوردنی رو نقاشی کنین، از یک گروه چهار نفره نمی‌دونم چرا یهو روشو کرد سمت من و ماژیک آبی رو داد دستم، بعد هم به دختر بغل دستی‌ام یک ماژیک مشکی داد و موزیک پلی شد. هرچی گفتم بابا من اصلاً نقاشی بلد نیستم، ماژیک تو دستِ من سر می‌خوره، من اصلاً می‌رم پای تخته یهو دستام شروع می‌کنه به لرزیدن بعدم خیس میشه ماژیک می‌افته، اینارو البته نگفتم اما همین طور داشتم برای خودم با بدبختی‌هام کلنجار می‌رفتم حس کردم هیچ کسی حواسش به من نیست و ممکنه هر لحظه موزیک تموم شه. هم‌گروهی‌ام مثل پیکاسو به کشیدن همبرگر و پیتزا و سیب و لیوان چای مشغول بود، از لیوان چایی‌اش بخار بلند می‌شد حتی، ماژیک رو روی تخته یک بار حرکت می‌داد و حاصلش می‌شد یک ظرف بستنی با تکه‌های کوچک آناناس و موز، من همین طور زل زدم بهش و محوِ تحسینش شدم بعد یکی دیگه از هم گروهی‌ها گفت بابا تو هم بکش زودتر و من سعی کردم به خودم بیام و از حالت مبهوت خارج شم. هی به خودم گفتم بابا این همه چیز خوردنی تو هم یه چی بکش اما تو اون لحظه همه چیز تو مغزم در برابر "بدبخت یه کوفتی بکش" قدر ذرات ریز گرد و غبار بودن روی چرخ و فلکی که تندتند داره می‌چرخه، خلاصه‌اش اینه که با چشم غیرمسلح به هیچ وجه امکان نداشت به تصویر یک چیزِ خوردنی توی مغزم برسم. تنها چیز خوردنی مغزم میرزا قاسمی شد یهو، دستم رفت سمت تخته و یک خط از بشقاب میرزا قاسمی رو هم کشیدم اما دیدم به بن بست بدی خوردم، با نوک انگشت خطِ بی‌هویت رو پاک کردم و گفتم خب میرزا قاسمی از چی درست میشه همونو بکش تو، تنها چیزی که به نظرم اومد بادمجون بود، نه گوجه نه تخم‌مرغ نه سیر، هیچ چیز دیگه‌ای جز بادمجون به ذهنم نمی‌رسید اون هم بعد از دو سه دقیقه که هم گروهی‌ام کل تخته رو پر کرده بود از تمام غذاهایی که ممکن بود من از صبح تا شب بخورم. من توی اون لحظه فقط می‌تونستم کیسه زباله‌ای بکشم پر از ته مونده‌هایی از تمام خوردنی‌های عالم.
 دست از مقایسه کشیدم وگفتم خب تو همون بادمجونت رو بکش. همون طور که داشتم شکل بادمجون رو تو مغزم مجسم می‌کردم شروع کردم با ماژیک آبی یک شبه‌بادمجون کشیدن، گفتم بابا نگران نباش الان یه بادمجونی می‌کشی از همه بادمجونای عالم بادمجون‌تر. دستم می‌لرزید، انگار بعد از چند سال تمرین مداوم و سخت، بلاخره توی مسابقات جهانی بادمجون کشیدن حاضر شدم و اگر ببازم کل زندگی‌ام میره هوا. انقد به قوس بادمجون فکر کردم که دستم همون اول یک قوس کشید که هیچ جوره بادمجونی نمی‌تونست بهش بچسبه، بعد مجبور شدم با انگشتای خیسم قوسِ بادمجون رو پاک کنم و دوباره بکشم. بعد از چند بار بالا پایین کردن ماژیک و پاک کردنِ یه خطایی با دستم بلاخره یک دول‌مانندِ دراز و بی‌قواره کشیدم و بالاش با مهارت یک برگ کشیدم تا لااقل برای لحظاتی حس بادمجون رو به بیننده القا کنم.
 نمی‌دونم بادمجونم چرا انقد به مرز دیوار و تخته چسبیده بود، باز شانس آوردم رو دیوار نکشیدم، دختر بغل دستیم صدای خندیدنش با بقیه هم گروهی‌هایی که از من کشیده بودن بیرون، تنها صدایی بود که توی اون لحظه بیرون از بادمجون آبی وجود داشت. بعد دیدم این همه زمان گذشته و من بلاخره یک بادمجونِ آبی کشیدم رو پس زمینه تخته‌ای که هم گروهی‌ام سیاهش کرده، به زور یک فضای خالی چند میلیمتری پیدا کردم بین بادمجون آبیِ حقیرم و باقی غذاهای عالم و با ظرافت دوتا قرص کشیدم. یک کپسول کشیدم که شبیه باکتری تو کتاب علوم دبستان شد بعدم یک دایره کوچیک کج کشیدم و از وسط به دو قسمت تقسیمش کردم تا شبیه قرص به نظر برسه. دختر نقاشه نگام کرد و گفت وا اینا چیه؟ گفتم اینا قرصه بعد شروع کرد قاه قاه خندیدن، ابروهای قهوه‌ای پهنش با هر قاه از روی پیشونی‌اش می‌اومد روی چونه‌اش و با قاه بعدی برمی‌گشت سر جاش.
از ظهر فکر می‌کنم می‌تونستم به جای بادمجون و قرص یک دسته تره بکشم، اگه تصویرش تو مغزم گم نمی‌شد، فقط لازم بود کش دورش رو خوب دربیارم و نگاهم رو از پیتزا و همبرگرایی که داشتن تخته رو قورت می‌دادن بردارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر