۰۲ خرداد ۱۳۹۳

روح‌انگیزترین روح‌انگیزِ مامانم

اگر از من بپرسن دیروز چی شد می‌گم روح‌انگیز از کنارم رد شد و من نفهمیدم.
سال‌ها هر بار هر جایی، هرکسی، از روح‌انگیز نامی حرف زده یا خیلی اتفاقی صفت روح‌انگیز از دهنش پریده بیرون مامان فورن حرفش رو قطع کرده با و با تاکید روی واو روح‌انگیز و تکرارِ دوباره‌‌اش، از اولین و مهم‌ترین روح‌انگیز زندگی‌اش حرف زده. ما هم از پنج شیش سالگی تا همین چند سال پیش هزار بار خاطره اولین روح‌انگیزی که مامان می‌شناخته رو شنیدیم. الان چند ساله هربار توی تنهایی اسم روح‌انگیز رو شنیدم، خاطره اولین روح‌انگیزِ مامان آروم و موقر از جلوی چشم‌ام رد شد و من بهش پوزخند زدم. از یه سالی به بعد هم هر بار که دهن مامان به تعریفِ هزار و چندباره‌ی خاطره روح‌انگیز باز شده همه با یک ادایی بهش فهموندن قبلن این خاطره رو تعریف کردی، مامان هم لابد خورده تو ذوقش و خاطره روح‌انگیز با اون همه ابهت روی دستش باد کرده.
فکر می‌کنم خاطره روح انگیز حالا بعد از چند سال دیگه واسه خودِ مامان هم رنگ و بوی سی سال پیش رو نداره، اون قدر ازش حرف زده که روح انگیز سفت و رنگ‌پریده مثل مرده‌ها فقط یک جایی توی سرش نشسته و جم نمی‌خوره، گوشواره‌های روح‌انگیز دیگه به گوشش چنگ نزدن، آویزون و شل و ول هر لحظه سوراخ گوشش رو گشادتر می‌کنن، بعد از بارها بافتن موهای روح‌انگیز و باز کردن اون خرمن و شونه کردن اون همه سیاهی حالا دیگه هرکاری هم که بکنه موهاش وزوزی و کم پشته، بعد از اون همه یواشکی زیاد کردن صدای خنده‌ی روح‌انگیز، حالا دیگه صدای خنده‌اش شبیه صدای یک جیغ خفیف از چندتا خونه دورتره، فکر کنم دیگه مامان هم وقتی این صدا توی سرش می‌پیچه، نمی‌فهمه این صدای خنده‌ایه که داره تموم میشه. حالا دیگه نفس خود مامان هم داغی زمانی که با روح‌انگیز ته کلاس قهقهه می‌زد رو نداره و هر چقدر پشت قاشق هایی که به زور سعی می‌کنه لکه‌های چند ساله رو از روشون پاک کنه، ها می‌کنه، دیگه تصویر گنده‌ی دماغش تار نمی‌شه.
لابد روح‌انگیز یک روز غروب وقتی مامان خیلی بی‌حوصله به بچه‌های توی پارک زل زده بود، بی‌هوا از خیابون رفت بالا، صدای خنده‌اش همین طور دورتر شد. از یک جایی مامان روح‌انگیز رو دید که دیگه فقط یک نقطه سیاه تو بغل برگ‌هاس، انگار دیگه از برگردوندن تصویر شفاف و واضح روح انگیز ناامید شده بود. بعد از چندتا سرفه سعی کرد به تصویر یک نفس تازه‌ بده و به زور تیکه پاره‌هاشو از همه جا جمع کنه و کنار هم بچسبونه، اما حواسش پرت باد لای پرزای نرم و طلایی پشت لبش شد، حتی از قلقلک باد لای موهای دماغش عطسه هم کرد، حتمن همون لحظه بود که روح‌انگیز و اون همه سال رنگ و صدا، مثل آخرین لکه‌های ابر توی آسمون صاف و آبی، فقط با یک لحظه غفلت ناپدید شدن.
بعد از بودن مدام روح‌انگیز توی تمام سال‌هایی که رفت حالا دیگه فقط یک جایی از خاطره‌ مامان که قبلن جای روح‎‌انگیز بود، گاهی وقتا می‌خاره. دیگه شنیدن اسم روح‌انگیز چشماش رو گشاد نمی‌کنه اما همون لحظه زبونش یواش می‌خوره به جای خالی یکی از دندون‌هاش.
بعد از سال‌ها سکوت درباره اولین و جذاب‌ترین روح‌انگیز زندگی مامان، دیروز وقتی جلوی پارک توی ماشین نشسته بودم و حواسم به بچه‌ها و پیرزنا بود، یک دسته مو توی صورتم ورجه وورجه می‌کرد و در کمال ناباوری هیچ تار موی نامرئی وجود نداشت که چشمام رو بخارونه، همون لحظه‌ها بود که روح‌انگیز آروم از کنار ماشین رد شد لابد. صدای خنده‌ی روح‌انگیز نبود اما صدای لخ لخ یواشِ صندل گل و گشاد روح‌انگیز روی آسفالت بود. دسته‌ی بافته‌ی موهای روح‌انگیز، نازک و قهوه‌ای روی روپوش نرم گلدارش با هر قدم آروم پشتش رو قلقلک می‌داد. روح‌انگیز رسید به سر خیابون و بعدش لابد راهش رو کج کرد به سمت همون خیابونی که ازش اومده بود پایین، منم یهو تکون خوردم، انگار اشتباهی توی خواب یکی دیگه سرک کشیدم و باید زود فرار کنم. خوابم نبرده بود اما احساسی که تجربه‌اش کردم شبیه بیداری نبود. توی همون چند لحظه غفلت تموم نفرت و رنج و کینه‌ای که توی تموم این سال‌ها از مامانم جمع کرده بودم مثل آخرین قطره‌های آب از لای انگشتام چکید و ناپدید شد. چند قطره اشک هم از چشمام سر خوردن، مثل ته‌مونده‌های شاشی که آدم بعد از چند ساعت به زور کنترل کردنش توی جاده وقتی به دستشویی داغون بین راهی میرسه و با ترس و لذت همه‌شو ول می‌کنه، اون آخرِ آخر وقتی خیال می‌کنه دیگه چیزی نمونده و باید خودش رو خشک کنه و بلند شه، یهو چند تا قطره‌اش ول میشن و سر می‌خورن توی کاسه‌ی توالت. فکر کردم باید زود برگردم خونه، باید بشینم روبروی مامانم و نگاش کنم.
از صبح چند بار وسط شیشه پاک کردن و تخم‌شربتی شستن و شونه کردن موهای نازک و بی‌جونش نگاش کردم و سعی کردم باهاش درباره روح‌انگیز حرف بزنم، اما زبونم بند اومد، تصویر روح‌انگیز دیگه مال اون نیست. حالا مال منه، منم که باید هر وقت اسم روح‌انگیز رو شنیدم برای هرکسی که دستم بهش رسید داستان روح‌انگیزترین روح‌انگیزِ مامانم رو تعریف کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر