۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

موسی در بن‌بست مانی

یک حالتی  رو توی درد کشیدن تجربه کردم که قبل از این هیچ تصوری ازش نداشتم، از بیمارستان رسیدیم خونه، سر کوچه از ماشین پیاده شدم و گفتم من بهترم می‌تونم این پیتزا رو با خودم تا بالا بیارم، یک کم دروغ گفتم اما مجبور بودم، چون اگه پیتزا رو تا بالا نمی‌آوردم رامین مجبور بود یک بار دیگه برگرده پایین، سه تا کوله پشتی و یک کیسه از لباسای رامین و یک کم دیگه خرت و پرت سهم اون بود چون من طبق معمول لج کردم و گفتم می‌خوام تو خونه‌ی خودم مریض باشم نه خونه‌ی شما.
پیتزا رو برداشتم و چند قدم اول دیدم واقعن صاف شدن قرار نیست به قلوب مومنین برگرده، سعی می‌کردم سرم رو صاف نگه دارم اما صاف نسبت به چی نمی‌دونم، عمود بر خط فرضی استوا یا مماس با درخت سر کوچه! اگر فرض کنیم گردنم با ساختمون سر کوچه زاویه‌اش صفر بود که نبود، بین زاویه شونه‌ام و ساختمونِ سر کوچه دوتا گربه می‌تونستن آزادانه روی هم وا برن و تولید مثل کنن، همه‌ی اینا در حالیه که از شکم تا کون اگر یک خط صاف می‌کشیدیم و از شونه تا گردن، این دوتا خط می‌تونستن قطرهای یک مستطیل باشن، می‌خوام بگم کج به اون معنایی که شما تابلو رو می‌زنی رو دیوار چند قدم می‌ری عقب می‌بینی نه گوشه سمت راستش باید یک کوچولو بیاد بالا نه، کج به اون معنا که سر می‌تونه به کون پنالتی بزنه اون قدر که زاویه دید خوبی نسبت بهش داره و همه چیز تحت کنترله.
از سر کوچه تا در آپارتمانم بارها قدم‌ها و ثانیه‌ها و درها و پنجره‌ها رو شمرده بودم، در حالتی که خیلی با طمانینه و وقار راه برم هفتاد هشتاد ثانیه با پریز توی هال فاصله دارم اما دیشب تمام این‌ها رویایی دور و دست نیافتنی بودن، من از ماشین پیاده شدم و راه افتادم سمت در ورودی ساختمون در حالی که رامین داشت ماشین رو پارک می‌کرد، قدم‌های اول همیشه سخت‌ترین‌ها هستن نپرسین چرا. توی چند قدم اول به خودم دلداری دادم گفتم بابا همین الان خانم دکتر گلی گلپایگانی پاهاتو بیشتر از دو میلیمتر آورد بالا و تو روش خندیدی و اونم خسته و داغون سعی کرد خنده‌شو قایم کنه، این یعنی بهتر شده بودی، بعدش هم آمپول و فلان فرو کردن بهت، اینا که الکی نیست، تا چند ثانیه دیگه همه چیز میشه شبیه دیروز غروب و تو می‌تونی بی‌درنگ قدم‌های استوارت رو بر فرق سر بن‌بست مانی بکوبی. همه‌اش گه‌خوری اضافه، من حتی نمی‌تونستم تابلوی بن‌بست مانی رو ببینم و این در حالی بود که رامین از وقتی پیاده‌ام کرده بود تونسته بود جای پارک دردناک رو بلاخره پیدا کنه و پارک بی همه چیز دوبلش رو هم انجام بده، صدای خش خش کیسه‌‌ و کوله‌پشتی‌ها از چند متر اون طرف‌تر می‌اومد. بازم سعی کردم خودمو راضی کنم که تازه چهار قدم اول رو برداشتم و از این به بعد دنیا یک شکل دیگه میشه و این کوچه میشه تشک فنری و با هر قدم چند متر می‌بردم هوا و دم در خونه دوباره میام پاینن، بعد از چند دقیقه رسیدم به زیر تابلوی بن‌بست مانی، شبیه جک بود برام چون قبل از این پیاده شدن سر کوچه به منزله زیر بن‌بست مانی بودن بود اما حالا یکی دو دقیقه طول کشید تا بهش برسم.
یک دستم پیتزا بود و یک دست دیگه‌ام قوطی نوشابه اما احساس می‌کردم دو کیلو سیب‌زمینی تو این دستمه و یک هندونه گنده‌ی شیرین و قرمز توی اون یکی دستم، نمی‌تونستم دستم رو به دیوار بگیرم و از دیوار خواهش کنم پا به پام بیاد به جاش چند ثانیه مکث کردم و یه نگاهی به در خونه انداختم بعد هم به دیوارهای دو طرف و درها و پنجره‌ها، در واقع یک جوری سعی کردم تو رودرواسی قرارشون بدم و به زور قسم‌شون بدم تا نذارن پخش زمین شم، فورن "پخش زمین شدن" رو به ضد ارزش‌ها اضافه کردم و سعی کردم موضع سریع و تندی مقابلش بگیرم شاید از خر شیطون بیاد پایین. تو قدم‌ها بعدی احساس بندبازی رو داشتم که تو ارتفاع چند صد متری داره روی یک طناب نازک با قطر فقط چند سانتیمتر راه میره و تماشاچیان زل زدن بهش، نفس عمیق کشیدم و سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم اما بازدم نفس عمیق یه هااا بلند نبود دیگه، یک ناله‌ی دردناکی بود که حتی یادم نمیاد آخرین بار شبیه‌اش رو کجا شنیدم، ناله‌ی دردناک در قالب یک حیوان مستقل درون من زندگی می‌کرد و تمام این مدت منتظر بود تا بپره بیرون وگرنه چطور میشه اختیار یه صدایی با این عمق و منزلت کنترلش دست خودم نباشه. خواستم دستم رو بگیرم جلوی دهنم تا جلوی پنجره‌ها و بن‌بست مانی آبروداری کنم اما پیتزا کج شد و به آستانه ریختن کف آسفالت رسید، فورن خودمو جمع کردم و این بار با تشر بیشتری به خودم نهیب آدم باش زدم. وسطای بن‌بست مانی بودم که رامین از پشت سر بهم نزدیک شد، احساس کردم موسی با عصاش داره میاد و الان همچین میزنه به رود نیل که کل کوچه میشه پر قو و می‌تونم توش سینه‌خیز برم اما فقط تونستم یه ورم رو بندازم رو شونه‌اش و تا دم در برسم.
در رو باز کردم و یه نگاهی به بیست تا پله‌ای که تا دیروز ناقابل بودن و امشب شبیه عذاب آسمانی به سرم نازل شدن انداختم و بدون فوت وقت افتادم روشون، پیتزاها رو همون جا گذاشتم و چهار دست و پا ده تا پله رو رفتم بالا، رامین پشت سرم مات و مبهوت بهم نگاه می‌کرد، مبهوت بودنش ناتوانی‌مو مثل پتک می‌کوبید توی سرم. بعد از رسیدن به هر پاگرد ادامه‌ی مسیر رو برام شرح می‌داد و سعی می‌کرد تشویقم کنه برای تحمل کردن و ادامه دادن، وقتی رسیدیم به پاگردی که روبروش در آپارتمان بود انگار خود مسیح روبروم ظاهر شد، از سوراخ قفل در نور می‌اومد و مطمئن بودم بهشت پشت همون سوراخه. کلید رو چرخوندم و رسیدم تو، دوباره همون صدا که تو تمام طول مسیر خفیف بود و یواشکی می‌پرید بیرون اعلام استقلال کرد و کنترل کامل امورات رو در دست گرفت، ساعت یازده و نیم شب شروع کردم فریاد کشیدن، نه از این فریادایی که توش حواست هست همسایه و بغل‌دستی و فلانی صداتو نشنون، صدا از توی دهنم مثل یک دود سیاه می‌ریخت بیرون و همه‌ی خونه رو تو چند ثانیه پر می‌کرد، درد مردمک چشمم رو تو مشتش فشار می‌داد و اشک فواره می‌زد بیرون، فقط چند قدم به تختم مونده بود اما یک‌هو مطمئن شدم دیگه بهش نمی‌رسم، رامین همه چیزو پرت کرد رو زمین و شیرجه زد سمتم منم که غرق شدن توی گل‌های فرش برام قطعی شده بود دوباره به خودم اومدم و قدم آخرو اون قدر بلند برداشتم که نوک انگشت شست پام پایه تخت رو لمس کرد، چهار دست و پا خودمو پرتاب کردم رو تخت و سعی کردم بالش رو با دستم بگیرم اما احساس کردم یه رعد و برقی همون لحظه بهم زد و خشکم کرد. درد توی تنم شبیه هیچی نبود، هیچ توصیفی براش ندارم، فقط یادمه موهام مونده بود لای دست و پام، شده بودم شبیه پرنده‌ها وقتی لای چیزی گیر می‌کنن اما دست ندارن تا بتونن خودشونو رها کنن، من دستم داشتم اما تکون دادن هر یک از قسمت‌های بدنم شبیه کوبیده شدن یک پتک سنگین به کمرم بود. شاید اگر یک روزی از شکم به پایین زیر آوار یک ساختمون چند طبقه بمونم دیگه این همه باهاش غریبی نکنم و خندون و سربلند از زیرش خودمو بکشم بیرون و با یک تکون پرواز کنم توی آسمون.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر