۰۱ مرداد ۱۳۹۲

درب را آرام رها کنید تا خودش بسته شود

آپارتمان‌مان دوتا در دارد، یک درش توی کوچه پشتی باز می‌شود و رو به حیاط اصلی آپارتمان است که بقیه همسایه‌ها به آن دسترسی ندارند و مختص خانه‌ی هم‌کف است. خانه‌ی هم‌کف یک در هم به پله‌ها دارد و قدیمی‌ترین ساکن آپارتمان آنجا زندگی می‌کند. همین قدمت و دو درداشتن خانه‌اش باعث شده احساس مالکیت بیشتری نسبت به کل ساختمان داشته باشد، وکیل است اما همه بهش می‌گویند دکتر. حدودن شصت هفتاد سال دارد و از آن مردهایی‌ست که کچل شده‌اند اما کچلی برایشان بزرگ‌ترین درد و رنج است و هنوز نتوانسته‌اند با آن کنار بیایند، موهای کمش را از یک طرف سرش شانه می‌کند به سمت دیگر تا کچلی‌اش کمتر معلوم شود.

دکتر برای ساختمان قوانینی وضع کرده و آنها را با فونت درشت تایپ کرده و به بورد زده، یکی از قوانین این است که درب را آرام رها کنید تا خودش بسته شود. از این قانون بیشتر از همه خوشم می‌آید چون بقیه قانون‌ها ملال آورند، مثلن بعد از ساعت دوازده شب تردد روی پله ها باید آرام باشد  و یا این که آشغال‌ها را موقع پایین بردن چک کنید که یک وقت آب ازش نچکد.

دکتر حتی نسبت به همسایه‌های دیگر هم حس مالکیت دارد، یک بار همان اوایل که خانه بغلی در حال خراب شدن بود و دیوار خانه‌ی من می‌لرزید با همسایه پایینی وارد مذاکره شدیم که یک کاری بکنیم برای جلوگیری از ریزش خانه و دکتر آرام از پله‌ها بالا آمد و ایستاد روبروی‌مان و گفت "به به، می‌بینم که با هم میتینگ تشکیل دادین" من از شنیدن کلمه میتینگ خنده‌م گرفت اما به روی خودم نیاوردم و گفتم نه داریم درباره خونه بغلی حرف می‌زنیم، بعد دکتر گفت چرا نیومدین سراغ من و خودتون یواشکی خلوت کردین. همان جا فهمیدم بیماری حس مالکیت دکتر فراتر از حسش نسبت به چهارتا گلدان توی حیاط و در و پله‌هاست.

یک بار وقتی با برادرم توی خانه دعوا می‌کردیم همسایه بالایی آمد پشت در و چند ضربه به در زد، من با عصبانیت در را باز کردم و قبل از این که حرفی بزند گفتم چی می‌خواین؟ گفت مشکلی پیش اومده؟ گفتم نه ولی اگه اومده باشه هم به خودمون ربط داره. بعد از اون دکتر قوانین آپارتمان را سخت تر کرد و تبصره ای به قوانین روی برد اضافه کرد، روی کاغذ نوشت "درشتی با اهالی ساختمان ممنوع".

یک بار دکتر را توی سوپر سر کوچه دیدم  در حالی که دستش توی کیسه‌ی نخود لوبیا  بود مشت مشت نخود لوبیاها را بیرون می‌آورد  با دقت بهشان نگاه می‌کرد. فروشنده گفت بخر دکتر، خوبه. دکتر دستش را با عصا آورد بالا تا عینکش را درست کند، من و فروشنده فکر کردیم می‌خواهد با عصا به جایی بکوبد برای همین خودمان را کنار کشیدیم، دکتر که از ترس‌مان لذت برده بود رو به فروشنده گفت نه، اینا مورد هجوم حشرات واقع شدن. از جمله‌ی دکتر خنده‌م گرفت و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم اما فروشنده رو به من لبش را گاز گرفت و دکتر بدون خداحافظی رفت بیرون. گفتم این واقعن دکتره؟ گفت نه بابا این وکیل بود جوونیاش، بعد که انقلاب شد از کار بیکارش کردن و خونه نشین شد، اون موقع یه خونه داشت تو کوچه بالایی، بعد از یه مدت هی مردم میومدن می‌گفتن منزل دکتر فلانی کجاست و ما می‌گفتیم بابا یارو دکتر نیس وکیله تا بلاخره یه روز یکی از خانومای سانتی مانتال که اومده بود دنبال خونه‌ش گفت ایشون دکتر روانشناسن. پرسیدم زنش فلجه نه؟ گفت زنش تو سی چهل سالگی پا درد گرفت نشست رو ویلچر، دکتر هم از خدا خواسته همه جا می‌برد و می‌آوردش، نمی‌ذاشت دست به سیاه سفید بزنه، انقد لوسش کرد انقد لوسش کرد که دیگه زنه بدون دکتر آبم نخورد. الانم بچه‌هاش جرات ندارن زنش رو بدون دکتر جایی ببرند.

زمستان دو سال پیش یک شب باران شدیدی می‌بارید، از سرکار برمی‌گشتم دیدم دکتر با چتر دم در ایستاده وقتی خواستم وارد خانه شوم چترش را گرفت بالا سرم و در را باز کرد، گفتم مرسی، دکتر بدون توجه به من در را با دست دیگر نگه داشت تا من بروم تو بعد در را آرام ول کرد تا خودش بسته شود. وقتی رسیدم بالا چند دقیقه از پنجره به پایین نگاه کردم دیدم دکتر با چتر همان جا ایستاده، انگار منتظر بقیه همسایه‌ها بود تا بیایند چتر را بالای سرشان بگیرد در را برایشان باز کند و بعد در را آرام رها کند تا خودش بسته شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر