۲۸ فروردین ۱۳۹۲

روی دو زانو نشست، خم شد لبه‌های پارچه‌ی گشادی که از من آویزان بود و قرار بود مانتو شود را با دقت به تو تا کرد و با سوزن به هم چسباند، یک سوزن را توی دهانش با دو دندان نگه داشته بود و در همان حال خیلی ماهرانه شروع کرد صحبت کردن، کلمات را قشنگ‌تر از حالتی که سوزن در دهانش نبود می‌گفت، گفت خب، زندگیت چطوره؟ از سوالی با این کلیت تعجب کردم، هیچ وقت خیاطی این قدر کلی ازم سوال نپرسیده بود، کلن خیاط در ذهنم آدمِ جزئیات محسوب می‌شد، منتظر بودم درباره‌ی رنگ سال و اینها حرف بزند. گفتم زندگی‌ام خوب است. گفت خوبی که خوب است اما منظورم این است که چطور زندگی می‌کنی؟ برایش توضیح دادم که زندگی‌ام خیلی شلوغ نیست و کارهایی که دوست دارم خیلی تکراری و کم هستند، بی‌دلیل برایش تعریف کردم که دیروز بعد از چند روز بی‌پولی طلبم را گرفتم و بیست و پنج تومن پول ترخون و مرزه و بادمجون و فلان دادم. خندید و گفت سن تو که بودم پول‌هایم برای خریدن مجله‌ی زنان به هدر می‌رفت تا از وسط‌شان الگوی لباس بیرون بکشم و برای خودم دامن و روپوش بدوزم. گفت روزهای زیادی وسط پارچه‌فروشی‌های بازار دنبال پارچه‌های ارزان و جنس‌خوب گشتم و یک ماه تمام برای خریدن یک پارچه‌ی پشمیِ چهارخونه‌ی سبز با پارچه‌فروش چانه زدم و آخر که زمستان تمام شد پارچه‌فروش پارچه را نصف قیمت بهم فروخت، بعد که آمدم خانه از هول شروع کردم به دوختن کت و دامن اما همان سال حامله شدم و زمستانِ سال بعدش دیگر کت و دامن اندازه‌‌ی تنم نشد، بعد از حاملگی هم آن‌قدر چاق شدم که دیگر هیچ وقت کت و دامن به تنم نرفت. گفت تمام این سال‌ها هر وقت به رژیم فکر کردم فقط برای پوشیدن آن کت و دامن چهارخونه‌ی سبز بوده و هر وقت که یک کیلو لاغر شدم فورن کت و دامن را از چمدانِ قدیمی بیرون کشیدم و به زور سعی کردم خودم را تویش فرو کنم، اما هیچ وقت نشد.
بعد از من پرسید شوهر دارم؟ گفتم نه، گفت شوهر خوب است، زندگی آدم نظم پیدا می‌کند، "سر و ته آدم جمع می‌شود". گفت آدم که شوهر می‌کند زندگی جدید می‌شود و آدم انگیزه دارد صبح‌ها بیدار شود و پول در بیاورد و برای خانه‌اش کتری و قوری بخرد و مدام مهمانی برود و این جور چیزها. بعد من گفتم تنها زندگی می‌کنم و پول درمی‌آورم و برای خریدن کتری و قوری ذوق دارم و مهمانی می‌گیرم و زندگی‌ام نظمِ خوبی دارد. حالت عنی داشتم، یک جور که انگار می‌خواستم بگویم خیلی خوشبختم، یک جوری که انگار برایش مهم نیست و اصلن حرف‌هایم را نشنیده، بدون نگاه کردن سرش را کرد توی چرخ خیاطی و پایش را گذاشت روی پدال و با یک حرکت سر و ته پارچه را به هم دوخت. بعد از چند ثانیه گفت شاید اگر من هم مثل تو تنها بودم شوهر نمی‌کردم، البته حالا هم خیلی فرق نمی‌کند چون شوهرم رفته زن گرفته و ده سال است جدا زندگی می‌کنیم، اما من باز هم دوست دارم شوهر کنم، صبح‌ها یک دستی به صورتش بکشم، غر بزنم، ناز کنم و با دستش ادای ناز کردن درآورد و بلند خندید، صدای خنده‌اش آشنا بود. دوباره سرش را کرد توی چرخ خیاطی و گفت حوصله‌‌ات سر نمی‌رود تا این آستین را آماده کنم؟ قبل از این‌که جوابش را بدهم گفت وا چرا سر برود با خانمی به خوشگلی من، دوباره قهقهه زد. خیاطی‌اش یک اتاق کوچک بود توی آپارتمانِ هشتاد نود متری، رنگ‌هایش همه گرم بودند، قالیِ قرمز و نارنجی، پرده‌ی نازکِ چهارخونه با رنگ‌های زرد و نارنجی، کمدِ قهوه‌ای روشن، میزِ چوبی و صندلی‌های قهوه‌ای سوخته، یک میله‌ی فلزیِ افقی روی دو پایه‌‌ی عمودی بود و نقش جالباسی را بازی می‌کرد. پیراهن مشکیِ برق‌برقی، کت و دامنِ آبیِ تیره، یک مانتوی سفید و چند پارچه‌ی مشکی دیگر که معلوم نبود چی هستند روی جالباسی روی هم تلنبار شده بودند. به مانتوی سفید اشاره کردم و گفتم خیلی خنکه، گفت آره اما از آنهایی‌ست که نوک سینه از زیرش پیدا می‌شود، دخترها هم که از این چیزها دوست دارند. گفتم همه که دوست ندارند، گفت آنهایی که لاغرند دوست دارند تو چاقی. زدم زیر خنده و گفتم حالا این همه چاقی‌ام را به رویم نیاور، بدون خنده گفت خب چاقی دیگر، بگویم نیستی. خودم را جمع و جور کردم یک جوری که نفهمد از این که بهم گفت چاق ناراحت شدم، اصلن تکلیفم این جور وقت‌ها با خودم روشن نیست، این که کسی بهم می‌گوید چاق باید ناراحت شوم یا نه، یاد چند روز پیش افتادم که دوباره توی همچین موقعیتی بودم و باز هم تکلیف نامشخصی با خودم داشتم چون به خودم حق نمی‌دهم ناراحت شوم و به دیگران حق نمی‌دهم این طور توی چشمم نگاه کنند و ضعفم را رک بهم بگویند. شاید مشکل از من است که از آدم‌ها انتظار صداقت درباره‌ی خودم را ندارم و فقط دوست دارم خودم با بی‌رحمی با خودم رفتار کنم. بعد انگار که فهمیده باشد توی فکرم و با بی‌خیالی توام با فضولی پرسید آشپزی‌ات خوب است نه؟ گفتم آره، گفت چیا بلدی؟ گفتم همه چی، گفت یعنی فسنجون قرمه‌سبزی، قیمه؟ گفتم آره همه‌شو، گفت خب منم اگه آشپزی‌م انقد خوب بود دو برابر تو می‌شدم و این را یک جوری گفت که لحنش دلداری بود اما من دوباره حس کردم گر گرفتم. گفتم پنجره باز است؟ گفت نه خاک می‌آید روی لباس‌های مردم می‌نشیند و من حوصله‌ی غرغر زن‌های افاده‌ای را ندارم.
آستین را بلند کرد و روی هوا و دستانش را گرفت دو طرفِ تکه پارچه، یک نگاه تحسین‌آمیز به دوختش انداخت و شروع کرد با سوزن و نخ سفید آستین را چسباند به حلقه‌ی آستینِ مانتو، گفت بیا بپوش ببینم خوبه، جلوی آینه ایستادم و سعی کردم شکمم را به زور به تو فشار دهم تا آن‌قدری چاقی‌ام توی ذوق نزند اما سینه‌ام از بالا و کونم از پایین رقت‌انگیزم می‌کرد. بلاخره شل کردم و دیدمش که کنارم ایستاده و حواسش به من است، گفت انگار دیگه خوب شده، گفتم آره دیگه لازم نیست بشکافین، گفت همون یک بارم چون خوشگلی شکافتم وگرنه من برای هر کسی نمی‌شکافم.
توی آیینه بهش نگاه کردم و مدل کج ایستادنش به نظرم خنده‌دار آمد اما جلوی خودم را گرفتم و عمدن زل زدم به چشمانش توی آینه، انگار که خجالت کشیده باشد از جلوی آیینه کنار رفت و رویش را ازم برگرداند و گفت درش بیار فقط آروم کوکاش وا نشه. تکه‌پارچه‌ها را از تنم بیرون کشیدم و مانتوی خودم را پوشیدم و وقتی داشتم از اتاق خارج می‌شدم پرسید کسی منتظرته پایین؟ گفتم نه، گفت پس بیا کت و دامن‌مو نشونت بدم. توی هالِ نسبتن خالی منتظر ماندم و بعد از چند دقیقه سر و صدای باز و بسته شدن در کمد با یک چمدان بیرون آمد، بدون این که نگاهم کند نشست روی زمین، در چمدان را با ذوق باز کرد، روسری‌های قلاب‌بافی و پارچه‌های مخمل را کنار زد، بوی عجیبی از توی چمدان خورد توی صورتم، بویی شبیه به بوی خاله‌ی مادرم که مُرده. قدش بلند بود و خنده‌هایش معروف. توی عروسی‌ها آن‌قدر می‌رقصید که کمردرد می‌گرفت، همیشه هم دامن می‌پوشید، خودش می‌دوخت دامن‌های بلندِ چین‌دار، مادربزرگم تا دم مرگش معتقد بود شوهرش او را کشته، می‌گفت وقتی جسدش را دیدم همه‌ی تنش کبود بود از کتک اما بچه‌هایش گفتند سکته کرد. کت و دامن را از زیر کلی خرت و پرت بیرون کشید، پارچه‌ی چهارخونه‌ی سبز و خاکستری، یقه انگلیسی بزرگ، برش عصایی، پایینش کمی گشاد با دامن کوتاه که یک پیله پشتش داشت. گفت دور کمرم بود چهل و پنج، گفتم عین اسکارلت، بعد با هم بلند بلند خندیدیم.

۱ نظر: