۲۵ فروردین ۱۳۹۲

هفته پیش که از شمال برمی‌گشتم توی راه سیاوش قمیشی گوش می‌کردم، توی جاده یک جایی هست قبل از فیروزکوه که دو طرف جاده دشت پهن و بزرگی همین‌طور به اطراف کشیده شده، در انتهای دشت کوه‌ها معلوم هستند، توی بهار و بیشتر توی تابستون دشت سبزِ سبز می‌شود و توی زمستون بیشتر وقت‌ها سفید است. توی قسمت‌هایی از این زمین‌ها سیب‌زمینی می‌کارند و تابستون مردم محلی کنار جاده سیب‌زمینی می‌فروشند، جاده بوی خاک و پوست سیب‌زمینی می‌دهد و سردی و خشکی لذت بخشی که وسط تابستون بعید است راه نفس آدم را خنک می‌کند. هفته‌ی پیش یک جاهایی سبز بود و یک جاهایی قهوه‌ای، سبزی اما بیشتر توی چشم بود، لابد سیب‌زمینی‌ها جوانه زدند. ساعت تقریبن پنج شیش غروب بود و آفتاب خیلی دورتر از ماشین ما، اطراف کوه کم‌رنگ‌ می‌شد. یک جایی توی آهنگ، سیاوش قمیشی گفت " تو به قصه‌ها شبیهی، ساده اما حیرت‌آور، شوقِ تکرارِ تو دارم وقتی می‌رسم به آخر" به نظرم خیلی حس خوبی‌ آمد، وقتی آدم برای از اول دوره کردن چیزی ولع دارد، یک چیزی وجود دارد که فعل تکرار به جای آزار دهنده کردن، لذت بخشش می‌کند.
 
بعد از یک دوره‌ی یک ماهه، چند روزه دوباره به هم ریختم، کلافه‌ام و همه چیزاهایی که آرومم می‌کردند تاثیری ندارند. البته من همه چیز را امتحان نمی‌کنم چون مدام چیز جدید می‌خواهم. چند لحظه‌ی پیش بعد از ساعت‌ها کلنجار رفتن با خودم برای گیر ندادن و دعوا نکردن و غر نزدن خودم را راضی کردم داستان بخوانم، فرار را خواندم و به نظرم مثل سوره‌ای بود که در این لحظه به پیامبر فرضی که منم، نازل شد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر