۱۹ فروردین ۱۳۹۲

داییِ ندیده‌ای دارم که وقتی پنج سالش بود توی حوض آب خفه شد و مرد، مادربزرگم می‌گفت عادت داشت سرش را خم کند زیر شیر آبِ بالای حوض و آب بخورد بعد یک روزی مادربزرگم ترسید از افتادن بچه توی حوض آب و تمام سطح حوض را با چوب و تخته پوشاند، یک روز که مادربزرگم خانه نبود بچه سرش را برد زیر شیر آب و افتاد توی حوض و چون چوب سطحش را پوشانده بود کسی متوجه‌اش نشد و بچه توی آب خفه شد. مادربزرگم لحظه‌ای که بدن بی‌جانِ بچه‌اش را روی سطح آب دید را با جزییات برایم تعریف می‌کرد و می‌گفت بعد از ساعت‌ها دنبال پسرش گشتن بلاخره موهای صاف و سیاه بچه را روی سطح آب دید و با وحشت چوب‌ها را کنار زد و بچه را از آب بیرون کشید.همیشه تنها عکس بچه را لای قرآنی که هر روز می‌خواند داشت و وقت‌هایی که خیلی حوصله داشت برایم از مجیدی که غرق شد می‌گفت. گوش مجید وقتی به دنیا آمد سوراخ بود و مادربزرگم از همان وقتی که به دنیا آمد اعتقاد داشت این بچه نظر کرده است و می‌گفت مطمئن بودم اتفاقی برایش می‌افتد. وقتی مادربزرگم از مجید می‌گفت گریه نمی‌کرد چون به نظرش جایش خیلی بهتر از جای ماها بود اما همیشه قرمز می‌شد و بعد از چند دقیقه حرف زدن گره روسری‌اش را شل می‌کرد و دکمه‌ی بالای پیراهنش را باز می‌کرد تا بتواند نفس بکشد. قبلن همین جا گفتم که مادربزرگم آدم عادی نبود و بیشتر شبیه افسانه بود، هنوز هم معتقدم مادربزرگم شبیه رویا بود تا واقعیت از بس زیر بار از دست دادن و مریضی و بی‌پولی داغون نمی‌شد شاید هم می‌شد و مثل من با داد و هوار نمی‌شد.‏
ماه پیش بعد از دزدیده شدن کیفم برای دکترم با هق‌هق از چیزهایی که توی کیفم داشتم حرف زدم و دکترم ازم پرسید تا حالا چیزی را از دست داده‌ای؟ وقتی فکر کردم جز مادربزرگم چیزی به ذهنم نرسید، البته به دوست‌پسر قبلی هم چند لحظه فکر کردم و دیدم الان دیگر اسم تمام شدن آن رابطه را از دست دادن نمی‌گذارم، شاید آن روزها اگر کسی ازم می‌پرسید اسمش را می‌آوردم اما حالا ابدن حس از دست دادن ندارم. دکترم ازم خواست از مادربزرگم بگویم و من خیلی دقیق مادربزرگم را برایش توصیف کردم، رنگِ پوستِ تیره‌اش، موهای کم و قرمزش، دستان کوچکش با ناخن‌هایی شبیه ناخن‌های خودم پهن و بی‌قواره، بعد از بویش گفتم که تلفیقی از بوی سبزی و دود بود، از اخلاقش گفتم از این‌که هیچ وقت انگار تعادلش را از دست نمی‌داد و همیشه به همه چیز مسلط بود بعد گفتم بودنش شبیه وزنه‌ای بود در کفه دیگر ترازو که یک نفری تعادلِ کل خانواده‌ی بیست نفره‌ی بی‌تعادلش را حفظ می‌کرد. از لحظه‌ی مرگش گفتم، از این که یواشکی تا لحظات آخر جان دادن نگاهش کردم و حرکات آخر انگشت پایش را دیدم. بعد هم گفتم وقتی مرد چادرش را گرفتم و فرار کردم چون بیشتر از همه چیز بویش را می‌داد و من فقط به بو نیاز دارم.
تمام این فرق‌هایی که با مادربزرگم دارم کاری می‌کند که بیشتر عاشقش شوم، گاهی دلم می‌خواهد از در خانه‌اش که حالا به زور سالی یک بار واردش می‌شوم بروم تو و ببینمش که روی ایوان نشسته و بافتنی می‌بافد، خنده‌اش را از پشت عینکش ببینم و با چشم به شمعدانی‌های رنگارنگش اشاره کند و بگوید ببین چقدر گل داده‌اند. دلم برای هیچ کسی و هیچ چیزی جز بوی مادربزرگم تنگ نمی‌شود و از پیدا نکردن بویش لا به لای بوهای دیگر کلافه می‌شوم.
 

۱ نظر: