۱۴ بهمن ۱۳۹۱

این جا دیگر جایی نیست که من تویش راحت بنویسم، شده جایی که با احتیاط وسطش قدم می‌زنم، کاربری قبلش را از دست داده. نمی‌توانم هر چیزی که می‌آید و می‌رود را بنویسم چون دوست دارم چیزی باشم که کاملن نیستم و این آزار دهنده است.‏
روراست بودن با خودم در حضور آدم‌های دیگر امکان‌پذیر نیست آن هم برای من که همیشه حواسم به نگاه دیگران است، حتی وقتی توی خانه‌ام یک دقیقه می‌روم جلوی پنجره حواسم هست از پنجره خانه روبرویی خوب به نظر برسم. به آدم‌هایی که برای خودشان زندگی می‌کنند حسودی‌ام می‌شود اما آن قدرها هم مطمئن نیستم وجود داشته باشند. دوست دارم هر گهی که هستم برای خودم باشم اما نمی‌شود، آدم مدام درگیر روابطی می‌شود که توی آنها باید مواظب چه گهی بودن خودش باشد.
چند روز پیش رفتیم خانه مردی که نزدیک‌های لواسان، یک جای نیمه کوهستانی زندگی می‌کرد. درِ خانه‌اش چوبی بود و دیوار نداشت، به جایش پرچین بود شبیه خانه حنا دختری در مزرعه. از شب قبل برف می‌بارید، پایم را که توی خانه گذاشتم از این که رد پایم روی برف می‌ماند ذوق می‌کردم، راه باریکی را طی کردیم و به فضای نسبتن بازی رسیدیم، چهار طرف حیاط باغچه و درخت و صندلی‌های چوبی قدیمی، مبل کهنه و یک صندلی فلزی بود که روی همه‌شان برف نشسته بود، یک سمت دیگر حیاط آلاچیقی پر از چوب بود. از پله‌ها بالا رفتیم و پا روی خرده‌های چوب روی ایوان گذاشتیم و از در دیگری وارد خانه شدیم. بوی الکل و سرما زد توی دماغم، از پله‌ها با تردید بالا رفتم، پله‌های تنگ با موزائیک‌های قدیمی، شبیه خواب‌هایم بود و این را حالا که دوباره به آن فضا فکر می‌کنم می‌فهمم. پاگرد اول پنجره‌ای داشت به پشت خانه، پرده توری قدیمی و کهنه شبیه پرده‌ها توی عکس‌های قدیمی آلبوم مامان، کوزه بزرگ سفالی از آنهایی که مادربزرگم تویش سرکه می‌انداخت روی رف پنجره بود. پله‌ها که تمام شدند فضا باز شد، یک میز چوبی، یخچال و چند قابلمه قبل از در ورودی اتاق روی هم تلنبار شده بودند. در را با فشار باز کردیم، کرسی بزرگی گوشه سمت چپ اتاق بود، سینی مسی بزرگی روی کرسی و وسط سینی ظرف بزرگ میوه، کاسه‌های مسی دیگری توی سینی بودند که با سنجد، گردو، فندق و تخمه پر شده بودند. یک بشقاب پر از علف خرد شده کنار زیرسیگاری فلزی روی کرسی بود.
پیشخوان آشپزخانه شبیه همان پرچین‌های دور خانه بود، اما از یک چوب قهوه‌ براق. پایه‌های پیشخوان تنه درخت بود و رویش چوبی از جنس چوب نیمکت‌های مدرسه ابتدایی‌ام. همه وسایل خانه چرک و رنگ و رو رفته بودند روی رف پنجره سمت راست اتاق یک ردیف گلدان شمعدانی با چند کاکتوس هم بودند که سبزی‌شان کنار قهوه‌ای های مرده و خاکستری‌های اتاق سرما را بیشتر می‌کرد.
پاهایم را با بی‌میلی که از وسواس شدیدم می‌آید فشار دادم زیر کرسی، گرمایش بیشتر استرس‌زا بود تا لذت‌بخش، همه پرسیدند چرا حسابی نمی‌روی زیر کرسی و من خاطره‌ دروغی از کودکی‌ام و کرسی تعریف کردم تا بگویم این کارم از ترس است. بعد پیرمرد صاحب‌خانه رفت توی حیاط و صدای اره‌برقی‌اش بلند شد، همه رفتند کمکش و با چوب‌های خرد شده برگشتند و بخاری را آتش کردند، همه لذت می‌بردند الا من.
از طرفی به بی‌خیالی پیرمرد نسبت به وضعیت زندگی‌اش حسودی می‌کردم و از طرفی باور نمی‌کردم کسی با انتخاب خودش این همه عجیب و بی‌چیز زندگی کند. ملاقه‌اش را زد توی دبه‌ای که کنار کرسی بود و با قیف بطری عرق را پر کرد، گفت توی این برف عرق می‌چسبه، به من خیلی وقت است که عرق نمی‌چسبد، از داغی مسخره‌اش بدم می‌آید و معده‌ام از بوی الکل حتی به هم می‌ریزد. نشستیم به کشیدن و من آن قدر از بودن توی آن فضا استرس داشتم که حتی نمی‌توانستم با خیال راحت چت باشم.‏
بادمجون‌ها را روی بخاری هیزمی گذاشتیم، شروع کردیم سیر خرد کردن برای میرزا قاسمی، توی قابلمه مسی سیرها را سرخ کردم و روی تخته‌ای که به گفته خودش از چوب گردو بود بادمجون‌ها را ساتوری کردم. میرزا قاسمی را بی‌حوصله و تندتند آماده کردم تا زودتر بخوریم و وقت رفتن شود. واقعن کلافه بودم، به حدی که نمی‌توانستم راحت یک گوشه بشینم و مدام در همان چند متر فضا راه می‌رفتم.
 
 توی این چند روزی که می‌گذرد حتی به آن روز فکر هم نکردم، حالا که فکر می‌کنم هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای آن همه بد گذشتن به خودم ندارم. پیرمردی که توی حیاط خانه‌اش علف می‌کارد و به قول خودش از زندگی هیچی نمی‌خواهد و به نظر من اگر نمی‌خواست لازم نبود درباره‌اش حتی حرف بزند، تمام خانه‌اش بوی الکل می‌دهد و دستشویی خانه‌اش شلنگ آب ندارد و رختخواب‌هایش همه چرک و کثیف هستند برای من دردناک است. دوست ندارم دوباره به آن خانه برگردم چون شبیه خانه‌های شمال است و همان نمی را دارد که خانه‌های آنجا دارند، نورش همان رنگی‌ است که نور خانه‌مان توی شمال وسط زمستان.
آن خانه اگر برای رامین و بقیه بکر و تازه بود برای من فیک و کلیشه و تکراری بود. ادای نصفه نیمه‌ای بود از صادق هدایتِ بوف کور، آزار دهنده و بغرنج. اگر آن پیرمرد حتی به اینها فکر هم نکرده بود و روحش از چیزهایی که توی سر من درباره‌اش می‌گذرد خبر ندارد باز هم برای من هیچ جذابیتی ندارد. باور نمی‌کنم زندگی آن مرد به نظر بقیه این همه برای خودش باشد و واقعن برای او هم این همه برای خودش بودن معنایی داشته باشد.‏
اگر آن خانه مال من بود حتمن می‌کوبیدم و به جایش خانه‌ای تمیز با دستشویی کاشی شده وشلنگ و رختخواب‌هایی تمیز می‌ساختم. من تحمل مدام بودن رنگ‌های سبز و قهوه‌ای و خاکستری کنار هم را ندارم.، تحمل بوی سرما و الکل برای همیشه. دیگر حتی تحمل ندارم این جا را نگه دارم چون نگاه کردن بهش توی یک قالبی حبسم می‌کند که دلم می‌خواهد از آن فرار کنم.‏ 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر