۰۳ بهمن ۱۳۹۱

Go home

جاده شمال برای من از دم در خانه شروع می‌شود، در آپارتمان را که پشت سرم می‌بندم خانه دیگر مال من نیست انگار، از پله‌ها که پایین می‌آیم خودم را مهمان تصور می‌کنم که دارد برمی‌گردد سر خانه و زندگی خودش، توی کوچه با مردم غریبی می‌کنم، همان‌هایی که تا یک ساعت پیش شاید هم محلی می‌دانستم‌شان می‌شوند آدم‌هایی که من را به چشم غریبه نگاه می‌کنند، تا خود ترمینال هر کسی را که می‌بینم به این که مثل من غریبه نیست حسودی‌ام می‌شود.  در و دیوار بهم می‌گویند گو هوم. دوست دارم ته تمام این غریبی کردن‌ها برای همیشه از آنجا بروم و دیگر چشمم به آدم‌هایی که توی توهماتم این همه من را غریبه می‌دانند نیفتد، انگار می‌خواهم ازشان انتقام بگیرم. دردش تا سوار شدن و راه افتادن است. توی جاده دیگر همه چیز فراموش می‌شود و من غرق خیال‌پردازی‌هایم گاهی زمان و مکان را حس نمی‌کنم.‏‏
یک جاهایی از جاده چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم تشخیص دهم حالا سربالایی‌ست یا سرپایینی، بیشتر وقت‌ها درست تشخیص می‌دهم البته از صدای ماشین و دنده عوض کردن تقلب می‌کنم وگرنه بعضی جاها خیلی محسوس نیست بالا می‌رویم یا پایین. بیشتر وقت‌ها شب حرکت می‌کنم، شب بهتر است آدم‌های توی ماشین آن قدری معلوم نیستند و کافی‌ست هدفون را توی گوشم فرو کنم تا خیال کنم سوار یکی از آن قطارهای قدیمی شهربازی‌ هستم که با سرعت بالا و پایین می‌رفت. جاده را تقریبن حفظم، بعضی جاها از خودم امتحان می‌گیرم که بعد از این پیچ اولین چیزی که می‌بینم چیست یا چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم از تغییر نور وارد تونل شدن را بفهمم اما سخت است چون بعضی جاها توی جاده چراغ‌ها پرنور تر از توی تونل است و فکر غالبم که تونل همیشه توی شب روشن‌تر است چرت می‌شود. هزار بار با دیدن هر تابلویی حساب می‌کنم دقیقن کی می‌رسم و هزار بار لحظه رسیدن و بالا رفتن از پله‌ها و بغل کردن مادرم را پیش‌بینی می‌کنم.
توی جاده اصولن به کارهای محال فکر می‌کنم، کارهایی که هیچ وقت نمی‌توانم انجام‌شان بدهم مثل باز کردن کافه‌ای فقط برای صبحانه، دیشب تصمیم گرفتم اسم کافه صبحانه‌مان را بگذارم بلخ، نمی‌دانم چرا اما از مدل تلفظ کلمه بلخ خوشم می‌آید. بعد به پرده‌هایش فکر کردم، فکر کردم پرده‌اش گل‌گلی باشد با گل‌های ریز قرمز و آبی، چین‌دار، گلدان‌های پشت پنجره را حتی انتخاب کردم و منو را هم طراحی کردم. بعد فکر کردم چه چیزهایی برای صبحانه درست کنم، تمام مدل‌های صبحانه را بررسی کردم و یک‌هو فهمیدم پنکیک‌هایم هیچ وقت خوب نمی‌شوند، همان جا هول برم داشت و فکر کردم کاش اینترنت بود دستور پختش را سرچ می‌کردم یا یکی که خیلی بلد بود دم دستم بود، کم بود از راننده بپرسم پنکیک چه جوری درس میشه؟ بعد به خودم آمدم و دیدم هیچ وقت پول همچین کاری را ندارم بعد رفتم توی فکر نویسندگی.
شروع کردم طرح اولیه داستان‌هایم را بررسی کردن، گاهی هزار تا موضوع دارم و بعضی وقت‌ها یک سری چرندیات دسته چندم و کلیشه توی مغزم رد می‌شود. اگر موضوع نداشته باشم شروع می‌کنم اول داستان را توی مغزم طراحی کردن، گاهی با یک دیالوگ و گاهی یک اتفاق وگاهی هم با توصیف یک صحنه شروع می‌شود و بعد سعی می‌کنم برای ادامه‌اش داستان بسازم.‏
بعد از همه این ها آدم‎ها توی ذهنم به صف شدند، آنهایی که به نظرم خوب می‌نویسند، آنهایی که برای خودشان رستوران و کافه دارند و آشپزی می‌کنند، آنهایی که به نظرشان من و نوشته‌ها و آشپزی‌ و متعلقاتم عن هستیم، دوباره فکر انتقام از آدم‌های تخیلی داشت نفرتم را بالا می‌برد که خوشبختانه رسیدم و تمام مسیر پیش‌بینی شده و تکراری به خانه رسیدن اتفاق افتاد. دوباره شروع کردم غریبی کردن با خانه‌ای که تویش به دنیا آمدم و بزرگ شدم، با مادر و پدر و برادری که شوخی‌هایشان را حتی دیگر نمی‌فهمم. 
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر