۲۰ دی ۱۳۹۱

همون شبی که سینک ظرفشویی گرفت و آب و چربی ظرفایِ سه روز مونده توش جمع شد و بعد من لوله‌های سفید زیرش رو باز کردم و بردم تو دستشویی و حجم زیادی از کثافت از توش خارج کردم، رامین اومد اینجا. اولش برام چایی درست کرد و نشست به تلفن حرف زدنم با داییم نگاه کرد، به هق‌هق‌م پای تلفن بعد بلند شد که بره، با حرکات دست و صورت بهش گفتم بمون. تلفنم که تموم شد نشستم جلوی کتابخونه و «خوبیِ خدا» که یه ماه پیش از خونه‌شون آورده بودم رو برداشتم، صفحه اولش مهر کتابفروشی بود که رامین وقتی تو یه شهر دیگه دانشجو بود توش کار می‌کرد و به جای حقوق ازش کتاب برمی‌داشت. بعد از این که یک ماه کتاب دستم بود اولین بار بود بازش می‌کردم و مهر اولش رو می‌دیدم. رفتم سراغ داستان آخر، چون به نظرم از داستان آخر یک کتاب بهتر می‌شه فهمید تو کتاب چه خبره. شروع کردم داستان رو بلند خوندن، می‌خواستم گریه‌م و حسای بدم تموم شه و رامین این همه از دیدنم اذیت نشه، کمتر از یک سومش رو خونده بودم که کتاب رو ازم گرفت و خودش شروع کرد بلند بلند خوندن. یه جاهاییش موقع اتفاقات از خودش یه اداهایی درمی‌آورد که عصبیم می‌کرد گفتم ادا درنیار، گفت اهوع کتاب انگار براش مقدسه. کتاب برام مقدس نیست ولی داستان چرا. هر وقت توی حال بدم داستانی رو شروع کردم بهترین داستانی بود که تو اون حال می‌شد خوند. البته حال خوب و بد نداره، هر وقت هر کتابی رو شروع کردم فکر کردم بهترین کتاب و به موقع‌ترین کتاب ممکنه و این که داستان خودش بلده باهام چیکار کنه و نیازی نیست وسطش بهش حس اضافی داد. داستانش گریه نداشت اما من یه جاهایی از فرط فهمیدن حس شخصیت‌ها بغض می‌کردم که خیلی ربطی به حال بدم نداشت، عادت دارم موقع کتاب خوندن این همه احساساتی بشم. داستان که تموم شد فهمیدم بازم تو انتخاب به موقع‌ترین کتاب اشتباه نکردم. رامین رفت و منم داستان دیگه‌یی نخوندم چون باید منتظر می‌موندم خوبی داستان حسابی بهم حال بده. می‌دونم اگه دوباره این داستان یا بقیه داستان‌هایی که یه وقتایی برام بهترین بودن رو بخونم بهترین بودن‌شون از بین می‌ره چون اون کتاب مال همون حال بود نه یه وقت دیگه. به معجزه خودم تو انتخاب کتاب ایمان دارم و حوصله ندارم با منطق کسشر که همه چیز رو راحت زیر سوال می‌ره برینم بهش.
دیروز یعنی فردای پریشب وسط آب زلال از خواب بیدار شدم و با پتو و ملافه آبارو جمع کردم و زنگ زدم یکی اومد با فنر راه چاه وسط آشپزخونه رو باز کرد، بالای سرش ایستادم تا ببینم چی از توی چاه درمیاد، چیزی جز آب سیاه نبود. یه گوله مو و جرم هم در اومد که برای گیر کردن یک چاه کافی نبود. بعد از این که چاه باز شد آبای زلال باقی مونده رفتن پایین، دوتا صندلی بردم توی اتاق کنار بخاری خوابوندم رو زمین و قالی خیس رو کشون کشون بردم توی اتاق و پهن کردم رو صندلیا تا خشک شه. با مامان پای تلفن دعوام شد و فکر کردم گه خورده که منو زاییده و حالا تحمل غرغرامو نداره. کنار شومینه یه جای گرم درست کردم و خوبیِ خدا رو برداشتم، ورق زدم تا از رو اسم داستانا یکی رو انتخاب کنم. چیزی نظرمو جلب نکرد و از روی حس خوبی که به کارور داشتم شروع کردم «کارم داشتی زنگ بزن» رو خوندن. بازم وسط داستان بغض کردم چون یاد خودم توی رابطه قبلی افتادم و جون کندن‌مون برای نگه داشتن رابطه‌ی داغون شده. داستان که تموم شد فورن رفتم یکی دیگه پیدا کنم چون اون قدری که باید راضیم نکرده بود. اسم داستان بود «فلامینگو» داشتم ازش رد می‌شدم که جمله اولش رو خوندم، بعد دیدم باید روی همین بمونم، از صفحه دوم فهمیدم داستان امروز اینه. از همون جاهاش تقریبن بغض کردم و آخرای داستان به هق‌هق تبدیل شد. داستان که تموم شد دیدم واقعن نمی‌تونم هیچ کار دیگه‌یی انجام بدم. رامین زنگ زد گفتم بیا تجریش منم میام تجریش. بدو بدو جمع کردم و زدم بیرون. شب تو راه برگشت گفت می‌خواستم بگم کتاب رو بیاری بازم باهم بخونیم، گفتم آوردم. کتاب رو درآوردم و از تجریش شروع کردم دوباره همون داستان رو خوندن، نزدیکای خونه‌شون جلوی میوه‌فروشی ایستادیم تا خرید کنیم، اما آخرای داستان بود و مجبور شدیم بشینیم تا داستان تموم شه چون بازم بغض من نمی‌ذاشت داستان به حالت نرمال جلو بره.
 
مامانش بعد یه ماه اومده، وقتی رسیدیم بغلم کرد و بعدش که رامین رفت بخوابه بافتنی‌شو آورد و نشس رو زمین کنار شوفاژ و گفت بدو، بدو بیا حرف بزنیم ببینم چه خبره. نشستم شروع کردم اتفاقای بد رو تعریف کردن و غر زدن بعد داستان یکی از دوستاش رو تعریف کرد که همیشه ناراضی بود و تهش نتیجه اخلاقی گرفت اگه همیشه ناراضی و ناامید باشی اتفاقای بد از در و دیوار می‌ریزه رو صورتت. خیلی کلیشه‌ای و خنده‌داره اگه یکی بهم تو این وضعیت اینارو بگه اما مامان رامین فرق داره، واقعن مامانه، مامانی که خودم هیچ وقت نداشتم‌ش انگار. یه مامان کلاسیک که مثل مامان من خودش رو با بچه‌هاش مقایسه نمی‌کنه و خودش نیازمند نگه‌داری و توجه نیست انقد قویه. بیشتر شبیه مادربزرگِ افسانه‌ای‌مه، مامان‌بزرگم حالا بعد از شیش سال که از مردنش می‌گذره برام چیزی شبیه افسانه‌س تا واقعیت. آدمی که همیشه فقط می‌گفت «درست می‌شه مادر». هیچ وقت غم و غصه نداشت یعنی داشت ولی هیچ وقت نمی‌دیدی بپاشه رو این و اون، یه نفری با یه شوهر دیوثِ همیشه مست بچه‌هاشو بزرگ کرد و سرطان گرفت و تو شیش سالی که سرطان داشت همیشه خندید و مسخره‌بازی درآورد. عاشق پیتزا و پفک و ژله بود، یواشکی تو کابینتای خونه‌ش پفک نگه می‌داشت و به اسم این که برا ما خریده خودش صب تا شب یه جوری که انگار داره دزدی می‌کنه ازش می‌خورد، هروقت غذا سفارش می‌دادیم می‌گف من که سرطان دارم نباید این چیزارو بخورم ولی وقتی پیتزا می‌گرفتیم نصفش رو آروم و بی‌صدا می‌خورد. یه بار وقتی براش ژله برده بودیم بیمارستان به دختر بغل دستیش که معده‌شو شست‌وشو داده بودن و غر می‌زد گف چرا انقد غرغر میکنی؟ منو ببین یه کلیه ندارم، نصف کبدم نیست، روده‌هام تیکه پاره‌س، حالام تومور زده به معده‌م اما زنده‌م دارم ژله‌ی توت‌فرنگی می‌خورم بعد داستانش میون همه پرستارا چرخید و همه میومدن دیدنش می‌گفتن خانم غیبی شیطون تویی؟ لپش رو می‌کشیدن و وقتی می‌رفتن می‌گف احمق جون، به پرستارا می‌گف. فامیلیش غیبی بود چون خودش می‌گفت همه خونواده‌ش با جن در ارتباط بودن، خودش هم یه داستانای عجیب غریبی از جن و پری داشت. بچه بودم داستانای عجیب غریب توهمی واسم تعریف می‌کرد، داستان زنی که یه روز تو جنگل نزدیک خونه‌شون گرگ شد. داشتم می‌گفتم، مامان رامین حرفاش و نگاه کردنش و مهربونیش شبیه مامان‌بزرگمه برای همین این همه دوستش دارم و بلده حالمو خوب کنه و حرفای کلیشه‌ایش به نظرم معجزه میان.
از صب درس خوندم مثلن، بعدش شاهنامه خوندم و وقتی از نشستن پای لپ‌تاپ خسته شدم رفتم تو جای گرم دیروزم که هنوز کنار شومینه پهن بود دراز کشیدم و کتاب رو از کیفم درآوردم و یه راست رفتم سراغ داستان خوبیِ خدا، گفتم ببینم چرا از میون این همه داستان باید اسم این رو کتاب باشه. اولاش به نظرم کسشر بود چون فازش رو نمی‌گرفتم اما آخرای داستان بازم زدم زیر گریه. حتی از گریه‌م خنده‌م نمی‌گرفت مثل بیشتر وقتا، چون دلیلش برام کسشر نبود. حوصله ندارم توضیح بدم برای چی این همه با داستانا گریه می‌کنم اما فقط داستانا نیستن، با داستان بیشتر از همه چیز گریه می‌کنم اما با یه نگاها و یه دیالوگایی تو فیلمام خیلی گریه می‌کنم با یه جایی که هیچ کسی گریه نمی‌کنه و شاید نمی‌فهمه چرا باید اینجای همچین چیزی گریه کرد. من حتی با یادآوری حرکت دست خودم روی یه چیزایی بعد از چند سال گریه می‌کنم، با فکر کردن به بوی تند چادر مادربزرگم که بعد مردنش از خونه‌ش یواشکی دزدیدم و هنوز همه فک می‌کنن اون چی شد. گریه کردن زیاد شاید از افسردگی بیاد اما برای من همش افسردگی نیست از این همه رقیق بودنم میاد، انگار همیشه حسام هستن که اول از همه چیز پرت می‌شن بیرون و هیچ فرصتی بهم نمی‌دن تا کار دیگه‌یی انجام بدم.‏‏

۳ نظر:

  1. من عاشق ینی دقیقا عاشق همه ی نوشته های این وبلاگم
    نمیدونم چجوریه ولی به نظرم نوشته ی یه آدمِ "بزرگ"ه که میدونه چیکار میکنه بلده خودشو از شرایط مهلک نجات بده.
    همیشه دلم میخاست کامنت بذارم ولی الان چیزی ندارم بگم و دلمم نمیخاد کامنته رو پاک کنم صفحتو ببندم.همین که خیلی دوست دارم:*

    پاسخحذف
  2. عههههه چقد ذوق‌زده شدم:))) یعنی با نا امیدی اومدم بلاگرو باز کردم گفتم خب الان طبعن دو نفر اینو خوندن مثل همیشه هیچ فیدبکی هم وجود نداره بعد این کامنته رو دیدم خوشال شدم:) مث بچه دو ساله‌ها وقتی یکی راه رفتن‌شونو تماشا می‌کنه. مرسی:*

    پاسخحذف
  3. قسمتی که در مورد مادربزرگه عالی بود. عالی

    پاسخحذف