۱۶ دی ۱۳۹۱

وسط کارا و حرفا و رفتارا می‌فهمم گند زدم اما این بدتره تا نفهمیدن، یعنی وقتی وسطش می‌فهمی همه چیز یهو از ارزش ساقط می‌شه بعد من نه اون آدمی هستم که به کاری که در حال انجامشم اعتقاد دارم و نه آدمی هستم که از کاره کاملن عنم می‌گیره چون وسطشم. این جور وقتا باید یه رفتار اجتماعی به وجود می‌اومد که معنیش انصراف دادن یا گه‌خوری بود، این جوری آدم اونقدی ضایع نمی‌شد. وسط یه رفتاری وقتی ازش عنم می‌گیره نه دیگه می‌تونم جمعش کنم نه می‌شه ادامه‌ش بدم، اگه بخوام ادامه‌ش بدم رقت‌انگیز می‌شم و اگه بخوای جمعش کنم احمق. بازیش دو سر باخته، فکر می‌کنم باید اون قدر شجاعت از خودم به خرج بدم که این جور وقتا بلند اعلام گه‌خوری کنم.
از رفتارهای گل‌درشت قبل برای جمع کردن گندام استفاده نمی‌کنم، یعنی فکر نمی‌کنم اگه بشینم اعتراف کنم حالم خوب می‌شه، تصویر تحقیرآمیز خودم وقتی وسط خونه بهناز نشسه بودم و گریه می‌کردم یادم نمی‌ره. وقتی یه گندی می‌زنم به جای این که مثل قبل خودمو فشار بدم توش تا دردش کم شه ازش دور می‌شم، می‌ایستم نگاش می‌کنم درد می‌کشم  و انگار دارم خودمو تنبیه می‌کنم.
 
دیروز یه مدت طولانی به آشنایی زدایی فکر کردم، از تحمل راحت یه موزیک به یه زبون دیگه شروع شد و تو مغز من به جاهای باریکی کشیده شد. هر چقدر آشنایی زدایی تو یه چیزایی بیشتر اتفاق بی‌افته و اون چیزه قابل تحمل‌تر می‌شه، اگه یه جور دیگه معنیش کنم این می‌شه که هرچی از یه چیزایی دورتر بشم  تحملش برام راحت‌تره. نزدیکی افیون توده‌هاست شاید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر