۱۲ آذر ۱۳۹۱

چند دقیقه خوابم برد، رامین را دیدم با تیشرت آبی‌اش که امروز پوشیده بودم جلوی در یخچال با من حرف می‌زند و می‌خندد، کمتر از نیم‌ متر از جایی که ایستاده بود فاصله داشتم، آن‌قدر همان چند ثانیه لذت‌بخش بود و حالم خوب بود که از شدت لذت بیدار شدم.
دیروز از خانه خودم تا خانه‌شان پیاده رفتم و تمام طول راه یک آهنگ گوش کردم، سر ویلا دیدم نمی‌توانم بهش نگویم بعد اسمس دادم و توی اسمس گفتم " من کنار تو تماشایی شدم". واقعن همین حس را دارم، انگار تازه می‌فهمم زندگی کردن چه جوری‌ست، تازه یاد گرفتم لذت ببرم، امیدوار و خوب باشم، روابطم با آدم‌ها را درست کنم، خودم را دوست داشته باشم.‏
دیروز توی راه فهمیدم مسیر خانه‌ام تا خانه رامین سرپایینی‌ست، انگار سر می‌خوردم توی خیابان، همه‌ی راه توی لاین اتوبوس راه رفتم و بلندبلند برای خودم همین یک آهنگ را هزار بار خواندم، دوست نداشتم برسم همین که توی یک راهی بودم که تهش یک جوری به او ربط داشت کیف داشت.‏
خودش توی آن خانه نیست اما کمد لباس‌هایش است، مادرش که دوستش دارد، ماشینش، آهنگی که گوش می‌‌کند، جای خوابش، همه‌شان هستند و من می‌توانم خودم را به همه‌شان بمالم و خوشحال زندگی کنم. ‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر