۰۵ دی ۱۳۹۱

هر روز میام بلاگر رو وا می‌کنم میگم عجب! این همه آدم از کجا یهو وبلاگ منو پیدا کردن؟ در واقع خودمو می‌زنم به اون راه و از این بازی خودمو به اون راه زدن خوشم میاد. از در و دیوار آدم می‌ریزه تو وبلاگ و من از هر طرف می‌رم احساس ناامنی می‌کنم. احساس ناامنی از این که برادرم که هفته پیش باهاش دعوام شد و از خونه‌ای که دو نفری باهم توش زندگی می‌کردیم زدم بیرون و آواره‌ام اینجارو پیدا کنه و یه شیشه اسید ورداره بیاد سوراخ‌ سوراخم کنه. انگار برادرم بیمار روانی خطرناکه. نیست، یه آدم آروم و معمولی و خونسرده که تا به حال با هیچ آدمی این جوری دعواش نشده بود که هفته پیش با من دعواش شد. عوضی بازی درآوردم، چون همون‌طور که قبلن اشاره کردم تحمل ندارم. گفت می‌خوام زنم که هنوز عروسی نکردیم رو بیارم اینجا یه مدت با ما زندگی کنه و منم گفتم من تورو به زور تحمل می‌کنم و تنها دلیلی که می‌تونم باهات زندگی کنم اینه که سه روز تو هفته از ساعت هشت تا یازده شب می‌بینمت و بعد براش توضیح دادم من مشکل دارم که تحمل ندارم و شماها خوبین. راستش اینه که زنش برای من آدم اعصاب خورد کنی محسوب می‌شه، هیچیش به من نمی‌خوره و همش حرف می‌زنه، منم همش حرف می‌زنم ولی وقتی دارم بیرونِ معاشرت روزانه‌م زندگی میکنم نمی‌تونم حرف بزنم و حرف زدن کسی رو تحمل کنم. خاله‌زنکه، منم هستم اما ما هیچ دوست مشترکی نداریم که پشت سرش خاله‌زنکی جذابی داشته باشیم و تنها نقاط مشترک‌مون فامیلان که من تقریبن همه‌شونو از حافظه‌م پاک کردم و اصلن حوصله فکر کردن بهشون رو ندارم چه برسه بخوام خاله‌زنک بازی دربیارم درباره‌شون. الکی مهربونه، یعنی ادای مهربونی در میاره و وقتی پاش بیوفته جرت می‌ده و من کلن از این آدما می‌ترسم. این جوری شد که گفتم نمی‌تونم و برادرم نفهمید که من نمی‌تونم و من مجبور شدم همه اینارو بگم و برادرم قاطی کرد از این که من درباره زنش اینارو گفتم و در نهایت کار به یه جاهای وحشتناکی رسید و من از فرداش ترجیح دادم یه مدت ازش دور باشم تا آروم شیم.
 
بعد از این که کار به جاهای وحشتناک رسید از خونه زدم بیرون و اومدم پیش برادرای رامین، با آغوش شبیه باز منو پذیرفتن اما من از مرض خودم مدام استرس مزاحم بودن دارم. برای نگه داشتن یه چیزایی وقتی کون ندی و با صداقت بری جلو اگه آدمای روبرو عوضی باشن معلوم نیست چقدر رابطه طول می‌کشه و چقدر موقعیت حفظ می‌شه، اینایی که باهاشون زندگی می‌کنم عوضی نیستن اما من کلی خاطره از آدمای عوضی دارم و روزانه هزار تا عوضی می‌بینم که فقط باید بهشون کون داد برای همین نمی‌تونم از ته دل به عوضی نبودن آدما اعتماد کنم، اینجوری همش استرس دارم. خودمم هارشم، یعنی یه جاهایی آدمه عوضی بازی در نمیاره اما من عوضی بازی برداشت می‌کنم و همه چیزو خراب می‌کنم برای همین استرسم تشدید می‌شه وقتی با آدما زندگی می‌کنم.‏

چند روز پیشا بعد از ماه ها انکار دیدم دوتا آدم خاص برام مهمن و هرکاری که می‌کنم بعدش برمی‌گردم این دو نفرو نگاه می‌کنم ببینم تایید می‌شم یا نه. همه حواسم شده تایید شدن توسط این دو نفر بعد این وضعیت بسط پیدا کرده به چیزای کوچیک‌تر و روابط کوچیک‌تر. اصلن روی خودم تمرکز ندارم، اون قدر دوست داشتن خودمو در راستای دوست داشتن همون دوتا تعریف کردم که میل شخصی خودم با میل شخصی اونا اشتباه گرفته می‌شه. یه جایی یه کاری می‌کنم اما می‌بینم اون قدری که لازمه تو کاره صداقت ندارم و بیشتر برای تایید شدن انجامش دادم بعد از خودم بدم میاد اما اعتماد به نفس کافی ندارم برای خودم باشم. مدت‌هاست به نظر خودم کسشرم و این کسشر بودن رو یه جوری دردناکی قبول کردم و می‌دونم تا ته دنیام آدم بهتری نمی‌شم، چون مغزم از ریشه درگیر چیزای کسشره. اگه قراره آدم بهتری بشم باید کون خودمو خیلی پاره کنم اما انرژی کافی برای این کار ندارم. همه‌ی اینا تولید استرس می‌کنه، شما نداشتین نمی‌دونین. وقتی همه حواس آدم به تایید کردن دوتا آدم باشه مثل این می‌مونه که هر دیقه امتحان داشه باشی. حتی موقع گوزیدن هم آدم فکر می‌کنه اگه از بوی گوزم خوشش نیاد چی می‌شه و بعد اعصاب آدم مدام داره گاییده می‌شه. این بیماری ریشه‌داره توم اما دایره آدمایی که به تاییدشون نیاز دارم کم و کمتر شده اما بازم زیاده. دوست دارم اونقد برای خودم باشم که ساییده شم.

به همه اینا بی‌پولی، کار دولتی و کثیف خودم و یه کار جدید دیگه‌ای که قبول کردم، ترجمه یه داستان سی صفحه‌ای تا بیس و چارم دی برای پایان‌نامه، ده واحد امتحان ترم رو هم اضافه کنین.‏
 سختش می‌کنم اما دوست دارم وسط همه اینا آدم بهتری باشم نه این گهی که هستم.‌‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر