۱۱ دی ۱۳۹۱

تموم زندگیم لنگ حقوق این سه ماهه که نگرفتم. همش فکر می‌کنم اگر حقوق‌مو بدن انگیزه‌م برای زندگی کردن بیشتر می‌شه. هفته‌ها رو به این امید می‌گذرونم که بلاخره این هفته حقوق می‌دن می‌تونم قرضامو بدم، کادوهای نخریده رو بخرم، می‌تونم بعد چند ماه برم تو بازار بگردم، عطری که قطره قطره مصرف کردم رو تموم کنم و برم عطر نو بخرم. اما هی حقوق نمی‌دن و همه اینا رو هم جمع می‌شن و لیست آرزوهام درازتر می‌شه.
 
شبا خوابم نمی‌بره، از استرس کار و درس. هر روز دیر بیدار می‌شم چون اگه بخوام خودمو مجبور کنم زود بیدار شم سردرد وحشتناک می‌گیرم و به گا می‌رم. دیشب نصف شب بیدار شدم جیغ زدم و دوییدم پیش پوریا، اصلن یادم نیست چه خوابی دیدم اما خیلی ترسیده بودم. پوریا سعی کرد بهم بفهمونه بیدارم اما من از همون لحظه‌ای که بیدار شده بودم ترسم تموم شده بود. صبح که بیدار شدم مطمئن بودم نمی‌رم سرکار. از دیشب مطمئن بودم نمی‌رم و فقط برنامه‌‌ی عصر رو می‌رم و یه سر می‌رم روزنامه برای جمع کردن گند مصاحبه دو روز پیش. افتادم به جون خونه، از جاروبرقی شروع شد و بعد تو همه سوراخا رو دستمال کشیدم و خیالم راحت شد یه کاری انجام دادم.‏
 
رامین داره میاد، میاد که بمونه و یک سال باقی مونده رو تهران بره سربازی، خوشحالم لااقل یه چیز داره خوب می‌شه. صبح زنگ زد گفت بابا می‌خواد برات عطر بخره، ذوق کردم و گفتم همون عطر همیشگی رو می‌خوام. قبلن خیلی تلاش کرد نظرمو عوض کنم و این دفعه یه عطر دیگه بخرم اما من هنوز آمادگی‌شو ندارم، دوست ندارم بوی دیگه‌ای بدم، اعتماد به نفس‌شو ندارم. از اون جایی که بو خیلی تو زندگیم مهمه اگه بوی عطرمو عوض کنم همه چیز یه جور دیگه می‌شه برام و من دوست دارم فعلن همه چیز رو توی همین حالت کج دار مریز نگه دارم.
 
دیروز داییم زنگ زد، یک ساعت باهم درباره حالم حرف زدیم. گفته بودم که به نظر داییم من جز نوابغم، همه چیزو ربط می‌ده به هوشم. گفت اگه الان این همه با خانواده‌ت مشکل داری دلیلش اینه که پیش‌بینی‌هات برای زندگی آینده‌شون دردناکه، توقعت ازشون زیاده، می‌خوای به زور طبق معیارهای خودت خوشبخت باشن در حالی که خوشبختی و بدبختی اونا با معیارهای تو سنجیده نمی‌شه. بش گفتم من به حداقل‌ها راضی‌ام براشون، همین که رنج نکشن برام کافیه اما بازم محکومم کرد به اندازه‌گیری میزان رنج آدما با معیارای خودم. درست نیست، من دارم می‌بینم‌شون که زندگی‌شون بده. خواهرم داره له می‌شه برادرم داره روانی می‌شه و مامانم داره به گا رفتن بچه‌هاشو می‌بینه و نابود می‌شه. بابام هم با نابود شدن مامانم داغون می‌شه. دارن پیر می‌شن و هنوز به حداقل آرزوهاشون نرسیدن. برادر کوچیکم عین من نشسته به گا رفتن بقیه رو تماشا می‌کنه و هیچ کاری برای زندگیش نمی‌کنه چون مثل من از بدبختی می‌ترسه لابد.
 
کارام زیاده، درسام زیاده، دارم جون می‌کنم به همه‌شون برسم. نمی‌رسم و خودمو زدم به خوش‌خیالی که می‌گذره و درست می‌شه. باور نمی‌کنم ممکنه کارام خراب شه و به گا برم. حس می‌کنم بدبختی مال من نیست، آدمای متوسط نه بدبخت می‌شن نه خوشبخت، همیشه همین می‌مونن. دلم به همین خوشه.‏
 

۳ نظر:

  1. فکر می کنم ادم به گا نمی رود لاقل تا جایی که باور داشته باشد قرار نیست به گا برود اما بعدش یک لحظه باورش تمام است تا همه چیز شروع شود به رفتن توی دیوار و بگایی با تمام جایش می شود زندگیت/ بچسب به همین دل خوشی .

    پاسخحذف
  2. تنها چیزی که این سالا خوب یاد گرفتم همین چسبیدن به دلخوشیای الکیه فک کنم:)‏

    پاسخحذف
  3. پست هایی که مینویسی خوبن، خوندنین.

    پاسخحذف