۰۲ آذر ۱۳۹۱

دود سیگار پوریا را از خواب بیدار می‌کند برای همین سرم را از پنجره کردم بیرون تا سیگار بکشم. دیشب روی تختش خوابیدم و مجبور شد وسط هال بخوابد، هرچقدر سعی کردم به وضعیت راحتی وسط سیگار کشیدن برسم نتوانستم، به زور خودم را بین پنجره ‌ی نیمه‌باز و میز کامپیوتر فرو کردم تا دود سیگار برنگردد توی خانه اما باز هم نشد و سیگار را نصفه خاموش کردم تا پنجره را بیشتر باز نکنم و سردش نشود. دیروز از سرکار آمدم اینجا چون حوصله خانه را نداشتم، ماشین لباسشویی خراب شده، آب را رد نمی‌کند. کشیدمش وسط هال و فیلترش را باز کردم و تمیز کردم شاید درست شود اما نشد، بعد همان‌طور وسط هال ولش کردم و ماتم گرفتم. حالا نمی‌توانم بروم خانه و ماشین‌لباسشویی خراب را وسط هال ببینم. رسیدم این‌جا و نهار پختم و خانه را تمیز کردم بعد هم رفتم خوابیدم و شب دوباره شام پختم و تصمیم گرفتم همین‌جا بمانم. رامین گفت یک جوری رفتار نکن انگار آن جا غریبه‌ای اما من نمی‌توانم، مدام حواسم هست مزاحم کسی نباشم و کاری نکنم که راحتی‌شان با بودن من به هم بخورد. دیشب به هومن گفتم می‌خواهم بروم خانه گفت بمان و فلان گفتم نمی‌توانم گفت تمام تابستان اینجا بودی حالا یک شب نمی‌توانی بمانی، دلیل درستی برای این کار نداشتم فقط گفتم خب رامین نیست و سخت است بعد دیدم قبلن هم وقت‌هایی که رامین نبود یک هفته اینجا می‌ماندم. 
صبح که بیدار شدم فکر کردم توی بابلسرم، آسمان دقیقن رنگ آسمان شمال شده اما وقتی سرم را از پنجره بیرون بردم و سیگار کشیدم شبیه پارسال زمستان شد، وقتی سه هفته تمام اینجا زندگی کردم و هر شب جلوی همین پنجره کنت سفید کشیدم. دهانم دقیقن مزه پارسال زمستان را می‌داد، سرم را کمی برگرداندم خودم را با پیراهن رامین توی شیشه پنجره دیدم در حالی که موهایم را بافته‌ام و چشمانم هنوز خواب است. دوست داشتم می‌توانستم همان طور که به همه این‌ها فکر می‌کنم از خودم عکس بگیرم، جوری که فکر و حس‌هایم توی عکس بیفتد. فکر کردم خب می‌توانم فیلم بگیرم، بعد دیدم خیلی مصنوعی و احمقانه است که آدم از خودش که سرش را از پنجره برده بیرون و سیگار می‌کشد فیلم بگیرد. یاد استارآکادمی افتادم، برنامه‌ای که قدیم‌ها از یک شبکه فرانسوی به همین نام پخش می‌شد. چند نفر باهم وارد یک ساختمان می‌شدند تا خواننده شوند فکر کنم، بعد همه جای ساختمان دوربین مدار بسته بود و طی مدتی که آنها آنجا زندگی می‌کردند دوربین‌ها ازشان فیلم می‌گرفت و زنده توی تلوزیون پخش می‌کرد. حتی وقتی می‌خوابیدند دوربین مدار بسته‌ی توی اتاق خواب توی تاریکی ازشان فیلم می‌گرفت. تلوزیون بیست و چهار ساعته کار می‌کرد و هیچ وقت وسطش پیام بازرگانی و اینها نبود یعنی شما فکر کن یک شب تا صبح بشینی چهارتا آدم را ببینی که توی تاریکی خوابند. حشر این برنامه  آن قدر تویم زیاد است که دلم می‌خواهد بروم یک جایی که همه‌جایش دوربین مدار بسته باشد زندگی کنم. البته دوست ندارم جایی پخش شود فقط دوست دارم خودم بعدها هزاربار ببینم مثل همین حالا که هزاربار نوشته‌های گذشته‌ام را اینجا می‌خوانم.
توی یک روز چندین بار خاطراتی از گذشته یادم می‌آید که همه‌شان تکراری‌ست، یعنی صد بار دیگر هم این‌ها را به یاد آورده‌ام و همان‌ها حالم را توی آن لحظه خوب یا بد کردند. مغزم شرطی شده، هرجایی که احساس خوبی بهش دست می‌دهد می‌گردد توی گذشته ببیند مشابه این حس کجا بوده یا با هر بو و صدا و طعمی گذشته را زیر و رو می‌کند تا یادش بیاید قبلن این را کجا حس کرده. واقعی‌ترین چیزی که توی خاطراتم هست همان بو و طعم و هواست وگرنه به حس بینایی‌ و شنوایی‌ام اصلن اعتماد ندارم و مطمئنم خیلی از چیزها را از خودشان درمی‌آورد برای همین اصرار دارم بروم توی استار آکادمی زندگی کنم.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر